آخوند خوب آخوند مرده ست

تاسوعای سال ۱۳۸۹ بود. هوای سرد مثل شلاقی برنده به صورت بی روح و خستم اصابت می کرد. دستم رو داخل جیبای پالتوی کلفتم کرده بودم و با هزاران آه و افسوس تو خیابون های شلوغ شهر قدم‌ می زدم. مقابل ایستگاه صلواتی که از بقیه خلوت تر و نورانی تر بود رفتم و از مرد کوتاه و خپلی که سر طاسی داشت چند حبه قند درشت گرفتم. کمی جلوتر لیوان شخصیم رو پر از چای داغ کردم و دوباره مشغول قدم زدن شدم. حدودا یک ساعتی مونده بود تا دسته ها،عزاداری خودشون رو با ذکر مصیبت، نمایش علامت و ادامه مطلب آخوند خوب آخوند مرده ست

اون پشت مشتا

سلام دوستان من اشکان هستم.تقریبا 18 سالمه و در باشگاه وزنه برداری مشغول هستم.این داستان برمیگرده به 4-5 روز بعد از عید امسال.تو باشگاهمون یه پسر کون گنده بور هست که همه دنبال کردنشن.منم که از همه چابک تر خواستم مخ ش رو بزنم😄 من تقریبا یه سال کونشو انگولی میدادم تا اینکه بعد عید که رسید اخر تمرین بود و بیشتر بچه ها هم رفته بودن سفر که بهم گفت عوض کن باهم بریم خونه(خونشون با ما توی یه محله بود )اون با دوچرخه میومد.وقتی که داشتیم باهم میرفتیم خونه به سرم زد یه قدم پیش برم که محمد ادامه مطلب اون پشت مشتا

دیپلممو مامانم واسم گرفت

سلام امید هستم 19 سالمه، امسال بلاخره دیپلممو بسختی و با کمک مامانم گرفتم! میخوام براتون ماجرای پاس شدنمو تو درس ریاضی بگم. امتحانات خرداد بود و منم که بجای درس خوندن دنبال رفیق بازی و بقول خودمون کون کونک بازی بودم. البته باید بگم به لطف دوستان کل سال رو مشغول همین کار بودیم. و موقع امتحانات مثل خر تو گل… خیالم از بیشتر درس ها جمع بود به غیر از ریاضی، بخصوص با معلم گند اخلاقی که داشت که جا داره همینجا از مادر و عمه گرامیش هم یادی کنم! نور به اونجای مامانش بباره بله همون قبر! ادامه مطلب دیپلممو مامانم واسم گرفت

آخر ماجرا

جندگی های من برای شوهرخاله و پسرخاله هام قسمت آخر رسیدم قزوین در زدم رفتم تو شوهرخالم تنها بود گفتم خالم کجاست گفت رفته مکه 15 روز نمیاد من بی خبر رفته بودم نمیدونستم خالم نیست اینجوری خیلی سخت میشد برام با وجود خالم شوهر خاله و پسراش یکم از خاله حساب میبردند حالا باید چندین روز با سه تا کیر تو یه خونه تنها میموندم دیگه هردقیقه میکردنم، گفتم پس من برگردم خاله نیست من میترسم از تو وپسرات گفت ترس چیه غلط کردی خلاصه رفتم تو لباسامو عوض کردم یه دامن بلند پوشیدم که کمتر جلب توجه کنم ادامه مطلب آخر ماجرا

مثه یه خواب، کوتاه

آرش هستم 27سالمه از اصفهان مجرد و عاشق هنر بابام بازنشسته یک شرکت دولتی و مادرم خانه دار خانواده کم جمعیتی هستیم یه خواهر و برادریم… خواهرم شبنم 23سالشه و بعد از چندسال تلاش و پشتکار بلاخره تونست رشته پزشکی تهران قبول بشه، شبنم به روانشناسی هم علاقه داره و خیلی هم روشن فکر و بروز هستش و گاهی با بعضی حرفاش واقعا روی همه تأثیر میزاره. اندامش پُره یکم تپل و سینه های نسبتا بزرگ و باسن خوبی داره که خودش همیشه از سایز اندامش گلایه داره میگه این اندام اندام یه زن 40ساله ست نه یه دختر 23 ادامه مطلب مثه یه خواب، کوتاه

خاطرات یه اسلیو

نفسم بند اومده بود،لبهام خشک بودن درست بر عکس صورت خیس عرقم‌،واقعا نمیشد تحملش کرد حالا که نیم ساعت از اتمام کار گذشته بود تازه درد بیشتری رو حس میکردم سوراخ کونم زوق زوق میکرد دلم میخواست از درد داد بزنم اما چشمای نازو مردونه ش ابروهای سیاه نازش و آرامش چهره ش وقتی تو بغلش بودم و اون توو لذت کامل خواب ، غرق شده بود ، اجازه ی شکایت بهم نمیداد دستم تو موهاش بود و داشتم بین انگشتام بازی میدادمشون. تموم لحضه های شروع تا پایان سکسمون جلو چشمام رژه میرفتن ، اولین بار بود سکس از ادامه مطلب خاطرات یه اسلیو

کاش زودتر جندگی رو شروع میکردم

سلام.‌ سمانه هستم ۳۹ ساله و این خاطره مربوط به تقریبا چهار ساله پیشه و اولین باری که بجز شوهرم با مرد دیگه ای رابطه داشتم. از خودم بگم که سفیدم و هیکل خوش فرمی هم دارم. همه هم از چهره م تعریف میکنن. من از همون اوایل ازدواجم متوجه خیانت ها و رابطه های شوهرم شده بودم و هر جوری بود چند سال و سر کرده بودیم ، من داغ و حشری بودم اما شوهرم اصلا تمایلی به سکس با من نداشت .   بعد سه چهار سال از ازدواج ، دیگه بهم فشار اومده بود و شدیدا هم ادامه مطلب کاش زودتر جندگی رو شروع میکردم

جنده ی لاشی ه تودل برو

جندگی های من برای شوهرخاله و پسرخاله هام قسمت 15 بعد یه مدت که شوهر خالم برگشت قزوین یه جوری شده بودم مثل گذشته از خودم بدم امده بود که به شوهرم خیانت کردم، یه دوستی دارم که همه ی مسایل زندگیمو براش تعریف کرده بودم، باهاش درد دل کرده بودم، اونم یه آخوند رو بهم معرفی کرد گفت آدم مطمئنیه برو باهاش مشاوره کن، ببین بهت چی میگه، خلاصه باهاش هماهنگ کردم رفتم دفترش، جوون بود بعدا که پرسیدم 32 سالش بود، راستی داستان قبلی سنمو به اشتباه 27 تایپ کردم در حالیکه اون لحضه 25 داشتم الان 27 ادامه مطلب جنده ی لاشی ه تودل برو

کس خواهر زنمو زدم توش

من رضا هستم و 27سالمه و داستان برای دو سال قبل هستش دقیقا روز زایمان زنم.   یه خواهر زن دارم اسمش مهساس و منم خیلی وقت بود که تو کفش بودم همش به خودم میگفتم که میشه یه فرصت گیر بیارم و یه حال اساسی با مهسا جون بکنم.خانومم حامله بود و مهسا زود زود میومدم خونمون.با منم راحت بود با یه شومیز شلوار جلوم میگشت.از مهسا بگم نامزد بود اون موقعه یه دختر مو طلایی قد نسبتا بلند و با چشم های درشت قهوه ای با یه هیکل تراشیده هستش که هر کیری رو بلند میکرد.اون روزا یواشکی ادامه مطلب کس خواهر زنمو زدم توش

الان چند ماهه منو میکنه لامصب

سلام من سمیرا هستم میخوام داستان سکس با شوهر دوستم رو تعریف کنم من چهل ساله هستم و متاهل و دو تا بچه دارم دوستی دارم به اسم فرزانه که خیلی باهم جوریم طوری که تمام مسائل زندگی همدیگرو میدونیم چند ماه پیش حرف از سکس افتاد فرزانه گفت اصغر دیگه نمیتونه منو بکنه چون کیرش اصلا سفت نمیشه بخاطر همین نمیره داخل و خیلی زود هم ارضا میشه منم سکسم با شوهرم بد نیست   خیلی دلم میخواست کیر اصغرو ببینم که چجوری راست نمیشه آخه قبلا فرزانه میگفت خیلی خوب میکنه و کیرشم خیلی کلفته این قضیه گذشت ادامه مطلب الان چند ماهه منو میکنه لامصب