عمو آلتی
باورم نمیشد که الان کنارش خوابیدم کنارهم زیریک پتو یاد مجردیهام افتادم هروقت میومدیم خونه عمه اون دور ازچشم دیگرون دستم رو میگرفت و میرفتیم طرف پشت بوم اتاق شخصیش،تادرازپشت قفل مبشد دیگه نه ازخنده وشوخی خبری یود نه ازمهربونی عمو جون. ازپشت بقلم میکرد التم روازروی شلوار میمالید ودرگوشم نجوا کنان میگفت کونت چقدر […]
