کلیتوریس‌های صورتی‌

کنکور قبول نشدم و مجبور بودم برای ادامه تحصیل به دانشگاه آزادِ یه شهر دیگه برم. شانس با من یار بود و خوابگاه بمن دادن . اتاقمون 6 نفره بود. تو هم میلولیدیم. خیلی راضی نبودم اما چاره ایی هم نداشتم. هر جور بود ترم اول رو گذروندم. تو دانشگاه دوست زیاد پیدا کردم. سعی […]

کلیتوریس‌های صورتی‌ بیشتر بخوانید »

لذتش به اینه که اون ندونه من میدونم

سلام وقت بخیر دوستان داستانی که مینویسم کاملا واقعی هستش اما قبلش عذرخواهی میکنم چون نویسنده خوبی نیستم و برای اولین باره دارم می نویسم. من رضا هستم 40 ساله و همسرم الهام 31 ساله شغلم طلا فروشه تو بازار تهران و الهام سالن زیبایی داره تو یکی از خیابان های شمال تهران.   من

لذتش به اینه که اون ندونه من میدونم بیشتر بخوانید »

کیری‌ترین روز زندگی‌

حامدم. بچه ی شمال. حالا کجاش بماند. اگه نمیدونین روز کیری یعنی‌ چی‌ داستان مونو بخونین تا حالیتون بشه…   انقدر ذهنم درگیر دعوایی که با محسن‌نژاد، مدیرم، کردم بود که نفهمیدم چطور مسیر شرکت تا خونه رو رانندگی کردم. چطور جرات کرد جلوی تمام همکارام با من اونطوری صحبت کنه؟ بعد از سه سال

کیری‌ترین روز زندگی‌ بیشتر بخوانید »

فتح سوراخ

از وقتی دیدمش حس خوبی نسبت بهش داشتم، یه حس متعلق بودن، یه حس آرامش، مثل حس پسر نسبت به پدر، اما یکمی متفاوت تر. اون زمانی که اومد و مستقر شد و چند ماهی که گذشت میشه گفت همسایه نزدیک بودیم هر روز همو میدیدیم. باهام درد دل میکرد. از خاطراتش، از مشکلاتش و

فتح سوراخ بیشتر بخوانید »

کیرها و نگار

سلام من پیام هستم ۴۷ سالمه بیست سالی میشه با نگار همسرم ازدواج کردیم. همون سال اول ازدواجمون به انگلستان مهاجرت کردیم. نگار توی یه شرکت بیمه مشغول کاره و من حسابدارم. یه دختر هجده ساله داریم که امسال وارد دانشگاه شد و دیگه با ما زندگی نمیکنه.   توی این سالها چند تا دوست

کیرها و نگار بیشتر بخوانید »

پرواز ترانه

فرید جونم. تو رو خدا نه نگو دیگه. من این همه ساله دارم تلاش میکنم که به اینجا برسم. اما حالا که خیلی بهش نزدیک شدم تو داری راهم رو میبندی؟ اونم تویی که همیشه پشتم بودی و مشوقم بودی؟ و خیلی جاها ب شدت کمکم کردی؟ آخه چی شد یهویی . تو چرا یهو

پرواز ترانه بیشتر بخوانید »

تابوهای شکستنی

سلام اسمم سمانه است و ۲۸ سالمه مذهبی‌ و چادری هستم این داستان زندگی‌ خودمه.   اوایل ازدواج با مهدی حس خوبی بهش نداشتم ما اصلا سکس کامل هیچ وقت نداشتیم مهدی خیلی سرد بود اصلا سمتم نمیومد علاوه بر اون کیرش خیلی فندقی و کوچولو بود به زور راست میشد و ۳ سوته آبش

تابوهای شکستنی بیشتر بخوانید »

درد دلهای یک کونی‌

سلام الان ۴۴ سالمه متاهلم زنم خوشگله که به من میگن برای تو زیادیه ولی من همچین حسی ندارم بگذریم از وقتی که حودمو شناختم دوست داشتم همه چیزو امتهان کنم ازجمله کون میدادم بعصیا رو میکردم توسن بلوغ بودم دوستانم دوست دختر داشتن من خیلی حسودیم میشد چون زاهرم خوب نبود هیچ دختری باهام

درد دلهای یک کونی‌ بیشتر بخوانید »

افغانهای پسا مدرن

سلام به اربابهای ایرانی و کیرکلفت. من حمید هستم ۴۰ سالمه زنم مژگان ۳۰ سالشه اصالتا افغانستانی هستم زنم هم همینطور فقط هزاره نیستیم و چون کمی شبیه ایرانیها هستیم دوست داریم ادای ایرانیها رو در بیاریم که حس آدم بودن بهمون دست بده اسمامونم عوض کردیم مثلا من شدم حمید زنم هم که اسمش

افغانهای پسا مدرن بیشتر بخوانید »

دعوت پنهان

رویا در را باز کرد و لبخند زد. نه از اون لبخندهای معمولی، بلکه از اون‌هایی که کمی لب پایین رو می‌کشن و توی نگاه آدم یه چیزی شبیه دعوت پنهان می‌درخشه. لباس خونگی ساده‌ای پوشیده بود، یه بلوز نازک و شلوار راحت. رنگ لباسش آبی تیره بود و توی نور زرد خونه، بدنش از

دعوت پنهان بیشتر بخوانید »

پیمایش به بالا