میسترس مامی

داستان شروع می‌شه از وقتی امیر تو اپ دوست‌یابی با سارا مچ می‌شه. سارا تو پروفایلش عکس‌های ساده و آروم گذاشته بود، موهای بلند قهوه‌ای، لبخند مهربون و یه توضیح کوتاه: «دنبال کسی می‌گردم که بتونم بهش نزدیک بشم و ازش مراقبت کنم.

امیر نوزده‌ساله بود، موهاش کوتاه و پیکسل‌باب، صورتش نرم و کمی زنونه، بدن باریک و پوست صاف. وقتی سارا پیام داد و گفت «بیا خونه پیشم، یه قهوه‌ بخوریم و حرف بزنیم»، امیر خیلی ذوق کرد. فکر می‌کرد یه قرار معمولی و آرومه.

 

 

در خونه سارا باز شد. زن سی‌ساله با یه لباس خونگی نرم و راحت اومد دم در. لبخند زد و گفت:
«امیر؟ خوش اومدی. بیا تو، کفشاتو در بیار.»

خونه تمیز و آروم بود. بوی قهوه و یه عطر ملایم می‌اومد. سارا براش قهوه‌ ریخت و کنارش رو مبل نشست. اول فقط حرف زد. از کارش، از اینکه چقدر از مراقبت کردن از آدما لذت می‌بره. دستش گاهی آروم روی زانوی امیر می‌اومد و دوباره عقب می‌کشید، انگار اتفاقی باشه.

 

 

کم‌کم فاصله کمتر شد. سارا نزدیک‌تر نشست. انگشت‌هاش آروم روی دست امیر کشیده شد.
«دستات خیلی نرمه… موهای کوتاهت هم بهت می‌آد.»

امیر کمی سرخ شد. سارا لبخند زد و دستش رو بالا آورد، نوک انگشت‌هاش رو آروم روی گردن امیر کشید. بعد پایین‌تر رفت، روی سینه‌اش، از روی لباس.
«قلبت تند می‌زنه… می‌خوای برات آروم‌ترش کنم؟»

 

 

امیر فقط سر تکون داد. سارا بلند شد، دستش رو گرفت و آروم کشیدش به سمت اتاق خواب. در اتاق که بسته شد، صدای قفل خوردن اومد.

تو اتاق یه تخت بزرگ بود و کنار دیوار یه کمد باز که از داخلش چند تا وسیله مشخص بود: یه قلاده چرمی مشکی با حلقه، چند تا دستبند و پابند مخملی، یه شلاق نرم، چند تا ویبراتور و پلاگ، یه ماسک چشم و چند تا طناب ابریشمی.

 

 

سارا پشت سر امیر ایستاد و آروم دستش رو دور کمرش حلقه کرد. لبش نزدیک گوش امیر رفت:
«از این لحظه فقط به من گوش می‌دی. اسمم برات مامی می‌شه. فهمیدی؟»

امیر نفسش گرفت. سارا آروم لباسش رو از تنش درآورد. اول تی‌شرت، بعد شلوار. وقتی فقط لباس زیر نازک مونده بود، دستش رو از جلو برد زیر پارچه و آروم شروع کرد به دستمالی کردن. انگشت‌هاش آروم دور کیر نیمه‌سفت امیر چرخید و بالا و پایین رفت.
«ببین چقدر زود سفت شدی… مامی اینجوری دوست داره.»

 

 

بعد قلاده رو برداشت و دور گردن امیر بست. صدای کلیک قفل اومد. زنجیر کوتاهی به حلقه‌اش وصل کرد و کشیدش به سمت تخت.
«روی تخت زانو بزن.»

امیر زانو زد. سارا دستبندهای مخملی رو به مچ‌هاش بست و اونا رو به ستون تخت وصل کرد. پابندها هم به قوزک‌هاش بسته شد. بعد ماسک چشم رو روی چشماش گذاشت.

تو تاریکی، دست سارا دوباره برگشت. این بار با یه ویبراتور کوچک. اول آروم روی نوک کیرش گذاشت، بعد پایین‌تر برد و بین پاهاش چرخوند. همزمان با دست دیگه‌اش سینه‌اش رو نیشگون می‌گرفت و آروم فشار می‌داد.
«ناله کن برام… مامی می‌خواد صداتو بشنوه.»

 

 

امیر ناله کرد. سارا شلاق نرم رو برداشت و چند ضربه سبک روی باسنش زد. نه دردناک، فقط سوزش ملایم و گرم. بعد پلاگ کوچک رو با لوبریکانت آماده کرد و آروم داخلش کرد. همزمان ویبراتور رو روی کیرش نگه داشت و سرعتش رو بالا برد.

«تو مال مامی هستی. فقط برای مامی سفت می‌شی، فقط برای مامی آب می‌ری.»

ساعت‌ها طول کشید. سارا بین دستمالی کردن با دست، استفاده از ویبراتور، ضربه شلاق و فرو کردن انگشت و پلاگ جابه‌جا می‌شد. گاهی زنجیر قلاده رو می‌کشید و امیر رو مجبور می‌کرد سرش رو بالا نگه داره. گاهی لب‌هاش رو نزدیک گوشش می‌برد و آروم می‌گفت:
«بگو مامی… بگو مال کی هستی.»

امیر با صدای گرفته جواب می‌داد:
«مال مامی…»

 

 

وقتی بالاخره اجازه داد آب بریزه، دستش رو محکم دور کیرش بسته بود و فقط وقتی که امیر التماس کرد، انگشت‌هاش رو شل کرد. بعد از اون هم رهاش نکرد. دستبندها رو باز کرد ولی قلاده موند. سارا کنارش دراز کشید، دستش رو روی شکم امیر گذاشت و آروم نوازش کرد.
«خوبی؟»

امیر فقط سر تکون داد. سارا لبخند زد و بوسه‌ای روی پیشونیش گذاشت.
«خوبه. چون امشب تازه شروع شده. مامی هنوز کلی وسیله دیگه داره که باید امتحان کنی.»

 

 

و چراغ اتاق رو خاموش کرد، در حالی که زنجیر قلاده هنوز به دستش بود.امیر هنوز روی تخت بود، قلاده دور گردنش، زنجیرش تو دست سارا. نفس‌هاش نامنظم می‌اومد و بدنش از ارگاسم قبلی هنوز می‌لرزید. سارا کنارش دراز کشیده بود، انگشت‌هاش آروم روی شکم صاف امیر می‌کشید، گاهی پایین‌تر می‌رفت و نوک انگشتش رو دور کیر نیمه‌سستش می‌چرخوند بدون اینکه واقعاً دستمالی کنه. فقط اذیت می‌کرد.

«هنوز تموم نشده عزیزم… مامی تازه داره گرم می‌شه.»

 

 

بلند شد و کمد رو دوباره باز کرد. این بار یه شلاق چرمی ضخیم‌تر برداشت، چند تا طناب ابریشمی ضخیم، یه ویبراتور قوی‌تر با سری ضخیم، یه پلاک متوسط با پایه قلبی شکل، و یه گازبند چرمی که یه حلقه فلزی تو وسطش داشت.

برگشت سمت تخت. امیر هنوز ماسک چشم رو داشت. سارا بدون حرف دستبندها رو دوباره بست، ولی این بار دست‌هاش رو بالای سرش محکم‌تر کشید و به ستون تخت گره زد. پاهاش رو هم بازتر کرد و پابندها رو به دو طرف تخت وصل کرد تا کامل باز بمونه.

 

 

بعد گازبند رو آورد جلوی صورتش.
«دهن باز کن.»

امیر دهنش رو باز کرد. سارا گازبند رو بین دندون‌هاش جا داد و پشت سرش محکم بست. حالا فقط می‌تونست ناله کنه و آب دهنش آروم از گوشه لبش بیاد پایین.

سارا اول با دست شروع کرد. انگشت‌هاش رو با لوبریکانت خیس کرد و آروم دو انگشت رو داخلش فرو کرد. عمیق و آروم، بعد سریع‌تر. همزمان با دست دیگه کیرش رو محکم گرفت و بالا پایین کرد، ولی هر بار که امیر نزدیک می‌شد، دستش رو کامل می‌کشید کنار و می‌ذاشت ول بشه.

«نه… هنوز نه. مامی می‌گه کی بریزی.»

 

 

بعد شلاق رو برداشت. چند ضربه محکم‌تر روی باسن و پشت ران‌هاش زد. صداش تو اتاق پیچید. پوست امیر سرخ شد و می‌سوخت. سارا بعد از هر چند ضربه، دستش رو آروم روی جای ضربه‌ها می‌کشید و می‌بوسید، انگار هم درد می‌داد هم نوازش.

«درد داره؟ ولی خوشگله این سرخی روش… مال مامی شده.»

 

 

پلاگ متوسط رو آورد. آروم هلش داد داخل تا پایه قلبی‌شکل کامل نشست. بعد ویبراتور قوی رو روشن کرد و مستقیم گذاشت روی کیر سفت امیر. لرزش قوی بود. امیر از پشت گازبند ناله کرد و بدنش پیچ و تاب خورد، ولی طناب‌ها محکم نگهش داشته بودن.

 

 

سارا خم شد، لب‌هاش رو نزدیک گوشش برد و با صدای آروم و گرم گفت:
«عاشقتم وقتی اینجوری التماس می‌کنی… حتی با دهن بسته. مال منی امیر. فقط مال مامی. هیچ‌کس دیگه‌ای حق نداره این بدن نازتو اینجوری ببینه.»

زنجیر قلاده رو کشید تا سر امیر بالا بیاد. بعد خودش رو روی تنش انداخت، سینه‌هاش رو به سینه‌اش چسبوند و باسنش رو روی ران‌های باز امیر گذاشت. یکی از دست‌هاش رفت پشت سر و پلاگ رو آروم چرخوند، دست دیگه‌اش ویبراتور رو محکم‌تر روی کیرش فشار داد.

 

 

سرعت رو بالا برد. شلاق گاهی دوباره روی ران‌هاش می‌اومد. ناله‌های خفه‌ی امیر بیشتر شد. سارا خودش هم خیس شده بود و گاهی کیر سفت امیر رو بین لب‌های واژنش می‌کشید بالا پایین، بدون اینکه کامل داخل بره. فقط اذیت می‌کرد و می‌مالید.

«بگو مال کی هستی… حتی اگه نمی‌تونی حرف بزنی، با بدنت بگو.»

 

 

امیر باسنش رو بالا آورد و خودش رو بیشتر به دست‌ها و وسیله‌هاش چسبوند. سارا لبخند زد، گازبند رو باز کرد و بلافاصله دو انگشتش رو تو دهن امیر فرو کرد.
«بمک… خوب بمک برای مامی.»

 

 

بعد دوباره گازبند رو بست، ولی این بار شل‌تر. خم شد و لب‌هاش رو روی لب‌های گازبند‌دار امیر گذاشت و بوسید، عمیق و طولانی، در حالی که ویبراتور هنوز روی کیرش می‌لرزید و پلاگ داخلش می‌چرخید.

«امشب کامل مال منی. قراره آنقدر بکشمت تا فقط اسم مامی تو سرت بمونه… و بعد بغلتم کنم تا صبح و ببوسمت.»

 

 

سارا سرعت رو به حداکثر رسوند. شلاق، ویبراتور، انگشت، پلاگ، همه با هم. امیر دیگه کنترل نداشت. بدنش قوس برداشت و با ناله‌ی بلندی از پشت گازبند آب ریخت، شدید و طولانی. سارا دستش رو نکشید، گذاشت کامل خالی بشه روی شکم و سینه‌اش.

بعد همه وسیله‌ها رو آروم درآورد، طناب‌ها رو باز کرد، ماسک و گازبند رو برداشت. امیر نفس‌نفس می‌زد و چشم‌هاش پر از اشک لذت بود. سارا بلافاصله بغلش کرد، قلاده هنوز دور گردنش بود، و سر امیر رو گذاشت روی سینه‌اش.

 

 

انگشت‌هاش آروم توی موهای کوتاه پیکسل‌بابش می‌چرخید.
«خوبی پسرم؟ مامی اینجوری دوستت داره… هم خشن، هم مال خودش.»

بوسه‌ای عمیق روی لب‌هاش گذاشت، بعد یکی دیگه روی پیشونی و گردنش، درست بالای قلاده.

 

«خوابت می‌بره پیش مامی. فردا صبح بازم مال منی… و این بار قراره خودم سوارت بشم و تا جایی که بتونی تحمل کنی ازت استفاده کنم.»

چراغ رو خاموش کرد، بدنش رو کامل چسبوند به امیر و زنجیر قلاده رو دور مچ خودش پیچوند تا حتی تو خواب هم جدا نشن.

 

 

 

نوشته: میسترس سارا

بازدید از سایت سکسی سکس➥ و چت سکسی شهوتناک➥ یادت نره! کلیک کن!➥ ممنون

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا