چرا چرا چرا

یه شب مامان رفته بود خونه خاله. من تو اتاقم دراز کشیده بودم و کم‌کم داشتم خوابم می‌برد که صدای باز شدن در رو شنیدم. فکر کردم مامانه و چشمام رو باز نکردم، ولی چند ثانیه بعد تشک کنار پام فرو رفت و از بوی عطرش فهمیدم داداشمه. چیزی نگفت و منم چیزی نگفتم. بعد دستش رو گذاشت روی کمرم. اول فکر کردم می‌خواد بیدارم کنه، اما چند ثانیه دستش همون‌جا موند. بی‌اختیار یه تکون کوچیک خوردم و همون لحظه دستش رو عقب کشید. چند ثانیه سکوت شد، بعد بلند شد و رفت. چشمام رو باز کردم و به در نگاه کردم. قلبم تند می‌زد، ولی حتی خودمم نمی‌فهمیدم چرا. با خودم گفتم شاید دارم زیادی جدیش می‌گیرم.

 

 

دو سه هفته گذشت و هیچ‌کدوم چیزی نگفتیم. رفتارش هم عادی بود و کم‌کم داشتم باور می‌کردم اون شب چیز مهمی نبوده، تا اینکه دوباره یه شب خونه تنها موندیم. تا دیر وقت بیدار بودم، بعد رفتم اتاقم و دراز کشیدم. چراغ رو خاموش کردم. هوا گرم بود و کولر روشن، صدای خش‌خشش می‌اومد. چند دقیقه بعد، صدای در. داداشم اومد تو. نشست کنار تخت. من با پشتم بهش بودم. دستش رو گذاشت رو شونم. چند ثانیه موند. بعد برداشت. دوباره گذاشت، این بار روی کمرم. من تکون نخوردم. دستش رو کشید پایین، از لای شورتکم. کف دستش کامل روی کسم نشست. فشار داد. من نتونستم تکون بخورم. می‌خواستم تکون بخورم ولی بدنم جواب نمی‌داد. انگار که دیگه مال من نبود.

 

 

صدای باز شدن زیپ شلوارکش اومد. یه صدای خیلی خفیف که توی صدای کولر گم شد. شورتکم رو کشید پایین، یه کم. هوای سرد اتاق خورد به پوست کسم. نوک چیزی گرم رو گذاشت رو ورودی کسم. چند ثانیه موند. من می‌خواستم پاهام رو ببندم ولی نمی‌تونستم. فشار داد. اولش نتونست بره تو. سفت بودم. یه فشار دیگه، محکم‌تر. یه درد تیز که از ته کسم کشیده شد تا بالای شکمم. لبام رو گاز گرفتم. بازم فشار داد. نمی‌دونم چقدر طول کشید تا رفت تو. فقط می‌دونستم که وقتی رفت، یه نفس از خودش دراومد که تو سکوت اتاق پیچید. توی تاریکی فقط حس می‌کردم که چیزیش داره می‌ره تو من و میاد بیرون. سنگینیش رو حس می‌کردم روش، هر بار که می‌زد تو، یه فشار عمیق که نفسم رو می‌گرفت. دستش رو گذاشته بود رو لگنم و من رو کمی کج کرده بود. حرکتش تندتر شد، یه صدای خیس می‌اومد که تو اون سکوت، به گوشم می‌خورد. انگشتم رو گاز گرفته بودم که صدا درنیاد. یه وقت دیگه خودش رو کوبید تو من، عمیق‌تر از همیشه. چند ثانیه موند، بعد بلند شد، شلوارکش رو کشید بالا و رفت. در رو بست.

 

 

من چشمامو باز کردم. تاریک بود. چند دقیقه همون‌جا دراز کشیدم. نمی‌تونستم تکون بخورم. دستام می‌لرزید. کسم می‌سوخت. شورتکم رو کشیدم بالا. رطوبت و گرمی رو حس کردم که چکید رو پام. بلند شدم و رفتم دستشویی. شیر آب رو باز کردم. دستم رو گرفتم زیر آب سرد. کسم می‌سوخت، یه درد مبهم که تا ته شکمم می‌رفت. چند دقیقه به کاشی روبه‌روم خیره شدم. حتی نمی‌دونستم دارم گریه می‌کنم یا نه. وقتی برگشتم، اولین کاری که کردم قفل کردن در بود. چند بار قفل رو امتحان کردم تا مطمئن بشم باز نمی‌شه. تا صبح نخوابیدم. فقط نشستم، پاهام رو جمع کردم، به در نگاه کردم.

 

 

صبح که مامان برگشت، صدای داداشم رو از آشپزخونه شنیدم که داشت کاملاً عادی درباره‌ی نون و صبحونه حرف می‌زد. انگار برای اون شب قبل اصلاً وجود نداشت. وقتی رفتم آشپزخونه، مامان گفت چرا رنگت پریده. گفتم خوابم نبرده. داداشم یه لحظه نگاهم کرد و دوباره سرش رو انداخت روی گوشی. از همون روز شروع کردم در اتاقم رو قفل کردن، حتی وقتی مامان خونه بود. شب‌ها با کوچک‌ترین صدایی بیدار می‌شدم و قبل از اینکه بفهمم صدا از کجاست، چشمم می‌رفت سمت قفل در. چند روز بعد که داشتم از کنارش رد می‌شدم، دستش رو گذاشت رو مچم. یه لحظه نگهم داشت. من ایستادم. نگاهش کردم. چیزی نگفت. فقط دستش رو برداشت و رفت. ولی بدتر از همه سؤال‌هایی بود که ول‌کنم نبود. چرا داد نزدم؟ چرا بلند نشدم؟ چرا هیچ کاری نکردم؟ چرا بهش کص دادم؟ چرا بازم می‌خوام بهش بدم؟ چرا؟

بازدید از سایت سکسی سکس➥ و چت سکسی شهوتناک➥ یادت نره! کلیک کن!➥ ممنون

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا