عروس شومبول طلایی

اسمم حمید ۲۲ سالمه الان این داستان مال دوسال پیشه…

 

یه چند وقتی بود اینستاگرام پیام می‌گذاشتم که شوهر میخوام تهران سن بالا
که یه روز یکی به اسم داود پیام داد کمی باهم آشنا شدیم پرند بود نگهبان یه پروژه نیمه تمام قرار گذاشتیم و رفتم سر قرار یک مرد ۴۵ساله با یک هیکل درشت اما قدش کوتاه بود با سیبل بزرگ بعد از کمی صحب ازش پرسیدم که دنبال چه چیزی هستی گفت که زنش چند سال پیش به خاطر سرطان ریه درگذشت هر چی هم داشته خرج کرده ولی فایده نداشت یه پسر و دختر بزرگ هم داره نمیتونه ازدواج کنه و کرمانشاه زندگی میکنم و خیلی وقت سکس نکرده کمی که گذشت اون گفت خوب تو از خودت بگو تو دنبال چه جور رابطه ای هستی من گفتم حقیقت من از بیرون پسرم ولی از درون بیشتر به دخترم دوست دارم مثل دختر ها از من خواستگاری کنند عروسی کنم شوهر خوبی داشته باشم برام لباس بخره براش آرایش کنم نه اینکه چند بار خودشو خالی کنه بعد بره بایکی دیگه
خندید
کمی ناراحت شدم
فهمید بعد گفت تا حالا شوهر نداشتی
گفتم نه

 

دیدم ساکت شده فکر کردم خوشش نیومده بلند شدم که برم گفت شمارتون بده میخواستم ندم ولی کلی اسرار کرد هنوز خنده روی لبش بود
تو ذهنم گفتم داره مسخره می‌کنه
خداحافظی کردیم رفتم خونه کلی ناراحت بودم دوشنبه بود خبری ازش نشد چهار شنبه صبح زود پیام داد امروز بیا کارت دارم چون ناراحت بودم و فکر میکردم اینم الان میخواد یک بار سکس کنه بهونه آوردم و سرد جوابش دادم

 

ظهر باز چند بار زنگ زد جواب ندادم ساعت ۴/۵داشتم از کار تعطیل میکردم باز پیام داد منتظرتم یه سورپرایز دارم برات
دودل شدم برم یا نه که باز زنگ زد جواب دادم اسرار کرد گفتم باشه آدرس و لوکیشن داد گفت ۸منتظرم من تهران بودم اون پرند رفتم خونه لباس عوض کردم حرکت کردم رفت آدرس که داده بود ۷/۳۰الی۸رسیدم به پروژه نیمه تمام بود فاز ۶پرند که خودش آمد دنبالم تا دید باز کمی خنده روی لبش بود گفت واقعا مثل ‌دختر میمونی زود قهر می‌کنی ناز هم داری رفتیم داخل یکی از آپارتمان که به طبقه آماده کرده بودن برای نگهبانی وارد شدیم دیدم یکی دیگه اونجا نشسته که بعداً فهمیدم اسمش مصطفی بود
گفتم ای بابا نامرد میخوان دونفری بکنن

 

نشستم کمی صحب کردیم مصطفی داشت نگاه میکرد داود چای آورد کنارم نشست دستشو گذاشت روی رون پام کمی بازی کرد بعد به داود گفت دفتر تو بیار من اصلا نمی‌دونستم چه خبر ه مصطفی دفتر آورد داشت می‌نوشت داود به جعبه کوچک آورد گذاشت جلوی من مصطفی نگاه کرد به من گفت اسم زوجه رو چی بنویسم من هنگ مونده بودم داود گفت اینجا نمیشه عقد و عروسی بگیریم ولی صیقه میکنیم حالا دوست داری اسمت و چی بنویسه گفتم نرگس سن نوشت بعد مصطفی گفت خوب از چی میخواید من هیچی نگفتم داود گفت زوجه باید تعهد بدهد که هر موقعه که شوهرش به هر تعداد و شکل که بخواهد باید در اختیارش باشد به مصطفی گفت خوب تو چی میخوای من گفتم باید هزینه لباس و لوازم آرایشی منو بده نوشت و گفت صیقه یک ساله مینویسیم خودش به عنوان شاهد امضا کرد منم به عنوان زوجه و داود به عنوان زوجه یا همون شوهر گفت مهریه هم به سرویس نقره می‌نویسم داود گفت ببین گفتم به هر تعداد و شکل که من بگم باید سکس کنیم مشکلی نداری
منم که تازه داشتم به آرزوم می‌رسیدم و دوست نداشتم همه چیز خراب شده گفتم باشه بعد جعبه رو گذاشت جلوم باز کردم به شورت زنانه مشکی که جلوش بسته بود ولی عقبش طوری بود بعد گفت مبارکه صیقه نامه هم داد دستم گفت آماده ای عروس بشی

 

گفتم نه امشب نه گفت باشه ولی تو تعهد دادی گفتم باشه از فردا اصلا حال هوا خودمو درک نمی‌کردم بر گشتم خونه تا صبح خوابم نبرد بارها صیقه نامه رو خودم هنوز باورم نمیشد صبح ساعت حدوداً ۱۰/۱۱بود داود پیام داد فقط نوشته بودخانومم کجایی همین باعث شد چند برابر عاشقش شدم جواب دادم خونه باز پیام داد عروسی داریم عروس خانم دیر نکنه
من دیگه تو وجود خودم نمی‌گنجید م رفتم حموم کل بدنمو شیوه کردم آمدم بیرون شورتی که خریده بود پوشیدم حسن چند برابر شد رفتم داخل کشوی لباس خواهرم که دانشگاه رفته بود به ساپورت سفید داشت برداشتم با یه سوتین مشکی و به تیم شرت نیم تنه گذاشتم کنار نهار خوردم چون شب نخوابیده بودم گرفتم خوابیدم ساعت ۶,بیدار شدم رفتم دستشویی خودمو خالی کردم لباس پوشیدم حرکت کردم دل تو دلم رسیدم هنوز بعضی از کارگرها تعطیل نکرده بود داود گفت خیلی عادی برو داخل منم رفتم داود آمد تا به چایی خوردیم آمد یه کم با سینه هام بازی کرد گفت از امشب میشی خانم این خونه آماده ای لبخند زدم با تموم سرم گفتم آره

 

گفت بزار کاملا خلوت بشه شام خوردیم حدودا ۹/۳۰بود مصطفی آمد سلام علیک کرد گفت به به عروس خانم که من کمی خجالت کشیدم داود نشست داشت نشه میکرد بعد به من گفت تو هم برو کم کم آماده شو من رفتم دستشویی خودمو خالی کردم باز بعد رفتم داخل اتاق لباس هارو که آورده بودم پوشیدم تا جایی که بلد بودم آرایش کردم همون داخل اتاق مونده بودم مصطفی رفت بیرون داود صدام کرد اولین بار بود که گفت نرگس بیا رفتم بیرون وقتی منو با اون لباسهای دید مات موند گفت لعنتی تو کلآ دختری از دختر هم بهتری که بلند شد منو بغل کرد بوس میکرد دو دستی با کونم بازی میکرد بعد گفت دیگه طاقت ندارم خوابیدم روی شکمم شلوار کشید پایین دید شورتی که خریده پامه یه جون گفت تی شرتم داد بالا خوابید روم داغی کیرش دم سوراخم و موهای سینش که به. پشتم میخورد ساعت شد شهوت منم چند برابر بشه گفت آماده ای با تموم سرم اوکی دادم بلند شد سوراخ منو وری کرد کیر خودشم چرب کرد بعد چند بار انگشتشو چند بار تو سوراخ من خوابید روم کم کم داشت فشار میداد درد داشتم ولی اصلا نمی‌خواستم اون لحظه رو خراب کنم اون دید درد دارم کم کم فشار می آورد که تا نصف رفت داخل

 

کمی صبر کرد بعد یهو مابقی جا کرد تو از درد به خودم پیچیدم گفت پردتو زدم عروس خانم شروع کرد آروم آروم عقب جلو کردن درد داشتم ولی این حس که الان شوهرم منو عروس کرده و زن خودش می‌دونه باعث شد تحمل کنم که بعدش دیگه عادی شد منم داشتم لذت می‌بردم بعد که کمی جا باز کرد گفت برگرد برگشتم پاهام داد بالا رفت وسط پاهام پاهام دو طرف پهلوهاش بود داشت تندتند ضربه میزند خوابید روم اول سینه هامو خورد به کمی لب گرفت و بعد ارضاء شد تموم آبشو ریخت داخل کمی بی حال روم خوابید بعد بلند شد گفت من باید برم مصطفی تنهاست لباساشو پوشید رفت بیرون منم کمی خودمو مرتب کردم با همون لباسها نشسته بودم که یهو مصطفی آمد داخل منو که دید خندید گفت عروس خانم خوش گذشت چیزی نگفتم به چایی ریخت آمد کنارم کمی با رونم بازی کرد من خودمو جمع کردم چای خورد دید پا نمی‌دم رفت نمی‌دونستم به داود بگم که مصطفی این کارو کرد یا نه نمی‌خواستم همه چیز خراب بشه پیش خودم تصمیم گرفتم اگه باز این کارو کرد به داود بگم

 

آخر شب بود داود و مصطفی هردو داخل محوطه داشتن نگهبانی می‌دادند البته گاهی هم به. من سر میزدم منم لباس عوض کردم گرفتم خوابیدم سبک سبک بهترین خوابم بود صبح زود با وزن داود که افتاده بود روم بیدار شدم به پهلو خوابیده بودم از پشت چسبیده بود به من شلوارمو کشید پایین بعد گفت بخواب روی شکمت خوابیدم که یهو چشمم افتاد به مصطفی که گوشیه اتاق داشت تریاک میکشید نگاه میکرد به داود گفتم گفت عیبی ندارد شاهد عروس بوده شاهد سکسمون هم بزار باشه منم صورتمو برگردوندم که چشم تو چشم نشیم داود شروع کرد کردن دردش کمتر شده بود به همون شکل کمی کرد بعد بلند شد رفت پیش مصطفی نشست من میخواستم شلوارمو بکشم بالا که گفت همون جوری بمون به مصطفی گفت بسته دیگه پاشو برو تا سرد نشده مصطفی آمد من. هنوزز روی شکمم بودم شلوارشو در آورد نشست روی من کمی با لپ های کونم بازی کرد گفت وای چقدر نرمه این لامصب باشو باز کرد تف انداخت شروع کرد به کردن

 

چند دقیقه بعد داود گفت یه جوری زاویه بده منم ببینم کمی چرخیدیم بعد به من گفت پاهاتو باز کن که قشنگ ورد خروج کیرو ببینه نمی‌دونم ولی فکر کنم ۵شد مصطفی آبش آمد ریخت داخل بعد بلند شدیم صبحانه خوردیم چون جمعه بود کسی اونجا نبود بعد از صبحانه داود گفت برو لباسهای زنانه بپوش منم پوشیدم گفت تا غروب در نیارها مصطفی رفت خونه آخه رنو بچه داشت ولی داود آمد پیش من از پشت چسبیده به منو هردو خوابیده بود بعد از ظهر بیدار شدیم و گفتم باید برم خونه گفت باشه ولی باید دیگه بیای شبها اینجا بمونی منم گفتم باشه رفتم خونه وسایلم جمع کردم رفتم پیش اونها روزها سر کار میرفتم شبها میشدم زن داود برام یه چند دست لباس خرید چون با تیپ مردانه میرفتم کسی هم شک نمی‌کرد

 

همین سبک گاهی اوقات داود میکرد گاهی اوقات میشدم زن مصطفی گاهی هم هر دو باهم تا اون پروژه تموم شد داود رفت شهرستان مصطفی رفت جای دیگه سر کار البته با مصطفی گاهی باز سکس میکنیم…

 

 

شومبول طلا

 

 

بازدید از سایت سکسی سکس➥ و چت سکسی شهوتناک➥ یادت نره! کلیک کن!➥ ممنون

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا