ساعت ۸:۲۵ صبح
نور صبح مثل عسل طلایی از لای پردههای توری میریزه توی اتاق. پنجرهها بستهان، اما من دلم بازه، پر از شور، پر از میل. بدنم انگار داره با آهنگ ناشناختهای میرقصه. جلوی آینه میایستم. موهام مثل موجهای شب روی شونههام میریزن. لبخند میزنم، یه لبخند دلبرانه، از اونایی که میتونه قلب هر کسی رو بلرزونه. […]
