اینطوری شد که کونی‌ شدم

اسمم مجتبی هستش و 21 سالمه. اولین بار 15 سالگی کون دادم. درواقع کونم گذاشتن. یکی از پسرای فامیل بود. من خونشون زیاد میرفتم و بعضی شبا هم میموندم. مدت تقریباً طولانی، نزدیک یک سال، فقط منو میمالوند. هرجا که فرصت میشد. موقع خواب زیر پتو، موقع بازی، وقتی که یه جا تنها می شدیم.

اینطوری شد که کونی‌ شدم بیشتر بخوانید »

هم میکردم هم میدادم

سلام ی خاطره که کلا زندگیم رو تغییر داد می خوام تعریف کنم. من حامد ام ۲۵ ساله زنم میترا ۲۴ ساله… *** ما دوتا خیلی همو دوست داریم و از زندگیمون هم راضی هستیم.ی شب خونه داشتیم سکس میکردیم دقیقا مثل همیشه راستش خودمم خسته شده یوهو به ذهنم رسید بذار یکم حرف سکسی

هم میکردم هم میدادم بیشتر بخوانید »

سکس از پشت با پیرمرد مهربون

سلام دوستان من اسمم الهامه تو یکی از شهرهای نزدیک تهران زندگی میکنیم و ۱۹سالمه همه میگن چهره خوبی دارم نمیگم خودم چون اونوقت خودشیفته محسوب میشم … چشمام درشته و رنگی و هیکلم خوبه.. داستانم از جایی شروع شد ک هنوز دیپلم نگرفته رفتم سرکار … ینی اخرای سال دبیرستانم بود ک رفتم ولی

سکس از پشت با پیرمرد مهربون بیشتر بخوانید »

شاهکس محل

سلام اسم من وحيد و ساكن تهران ٣٢ سالمه و اين داستان مال حدودا ١٥ سال پيشه … اون موقع من كشتي ميرفتم و حيكلم خوب بود قيافمم بد نيست يه همسايه داشتيم ٤ تا دختر داشتن همه كس و بزار ولي يه عروس داشتن يه بچه ٤ ساله داشت و خيلي هم زن سنگين

شاهکس محل بیشتر بخوانید »

به هم رسیدیم ولی …

اسمم سعیده و ۲۹ سالمه و مجردم، مریم زن داداشم ۲۵ سالشه داستانمون برمیگرده به سال۹۱ که بعد عقد و ازدواج من رفتم خدمت… *** بعد آموزشی ،خونه گرفته بودم و روز ها بعد تایم اداری می اومدم خونه و پیام باز هامون شروع شد و کم کم تلفن صحبت کردن هامون و…. از اول

به هم رسیدیم ولی … بیشتر بخوانید »

یاد باد آن روزگاران

این روزا سرم خیلی شلوغه، درس خوندن و كار كردن توی غربت تمام وقتمو گرفته… امشب دلم برای نوشتن، برای سایت و برای شماها خیلی تنگ شد. دلم حتی برای رنجایی كه تو ایران میكشیدم تنگ شد. برای گیتارم، برای آموزشگاه پدر، خانوم آشتیانی، استادمون كامیل و … …   اون زمان موسیقی یه جور

یاد باد آن روزگاران بیشتر بخوانید »

نوك سينه و كس صورتى

اسمم فرهاده ٢٦ سالمه ، عاشق نوك سينه و كس صورتى ام،     جديدا با عموى بزرگم يه شركت زديم كه براى انتخاب منشى عموم بهم گفت خودت آگهى بده. اگهى دادم و هر روز ٣٠ تا دختر زنگ ميزدن، منم به مجردها تو ساعت هاى مختلف گزينش ميدادم، بعضى هاشونو همون اول كه

نوك سينه و كس صورتى بیشتر بخوانید »

خوشبختی با او

کنار پنجره ایستاده بودم و نگاهش میکردم،که پتو را بغل کرده و دمر خوابیده بود. با آرامش! آرامشی که مدیون این شهر بودیم،هر دویمان،شهری که هم دوستش داشتم هم نه. دوستش داشتم،چون زن مغرور و زیبایی بود،که بوی دریا و آفتاب میداد و دوستش نداشتم،چون مجبور به زندگی کردن آنجا شدم. و اجبار چیزی بود

خوشبختی با او بیشتر بخوانید »

جندگی به خاطر یه لپتاپ

اسمم شیماست والان 25 سال سن دارم. خاطره ای که میخوام براتون بگم برمیگرده به حدود ده سال پیش یعنی پونزده سالم بود. شاید دردناک باشه اما تا الان بجز یکی دوبار هیچ وقت سکس از روی علاقه نداشتم و همش بخاطر رفع نیازهام یا یه جوری رفع عقده هام تو بغل این و اون

جندگی به خاطر یه لپتاپ بیشتر بخوانید »

سارا مازوخیست

سلام من سارا هستم.شاید اگه داستانم بگم مسخره ام کنید یافحش بدیدولی درهر صورت میگم.چندسالی میشه ازدواج کردم شوهرم ادم خوبیه وتاحالا حتی یه بارم دعوامون نشده.اون خیلی منو دوست داره به قول معروف ازگل کمتربه من نگفته.نمیدونم این چه حسیه که من دارم.حالاکه دقیق فکرمیکنم یادم میاد که زمانی که مجرد بودم هم این

سارا مازوخیست بیشتر بخوانید »

پیمایش به بالا