آخر به عشقم رسیدم
ساعت 6.45دقیقه بود ساعت زنگ زد بیدار شدم و یه مشت به اون ساعت زدم تا خفه شه آخه همشه از این ساعت متنفر بودم پاشدم سرو صورت شستم رفتم آشپز خونه دیدم مامانم زودتر از من بلندشده برام نون و عسل برام گزاشته و چایی هم داغ بود رفتم ریختم و خوردم ساعت
آخر به عشقم رسیدم بیشتر بخوانید »
