آخ و اوخ مامان
وقتي 12 ساله بودم يه شب كه رفته بودم دستشويي و داشتم برميگشتم به اتاقم از اتاق مامان و بابام صداهايي شنيدم يه كم گوش كردم ديدم مامانم داره التماس ميكنه و ميگه توروخدا يواشتر آآآخ آآآخ داري منو ميكشي بعدش آرومتر شد و گفت آها اينجوري خوبه بزا منم يه حالي بكنم و بعد […]
