و عشق یک بیماری بدخیم روحی بود
اون روز توی محوطه ی پایین خونه نشسته بودم. روی یه نیمکت، تنهایی. می دونستم که دیگه به زنگم جواب نمیده. عجیبه که وقتی کسی می خواد باهات به هم بزنه، انگار بهت الهام میشه. فقط دو دفعه زنگ زدم و جواب نداد، ولی می دونستم که دیگه این آخرشه. و بعد فقط درد بود.
و عشق یک بیماری بدخیم روحی بود بیشتر بخوانید »
