عاقبت غیرتی بازی
سلام من سعیدم داستان اواونجایی شروع میشه که یه سه شنبه طرفای ساعت 12 واسه خرید رفته بودم گلستان، که خانم دوستم الهامودیدم ولی برروی خودم نیاوردم چون ازشما چه پنهون همچین ازش خوشمم میومد شیطون گولم زدکه یواشکی ببینم چیکارمیکنه هیچی دنبالش با فاصله چند متری میرفتم که رفت تو یه مغازه طبقه بالا […]
