مرگ آرام یک برده
صدای قدم هایش را میشنود ،محکم و پرضرب قدم بر میدارد…. صورتش رو به دیوارست اما صدای قدم ها لرزه به جانش میاندازد ….کاش اتفاق جدید نیافته باشد…. صدای باد و ضربه ای محکم و برنده به باسن لختش میخورد …..سوزشش سوزش کمربندست….. غافل گیر شده روی پهلو میافتد… جرات تکان خوردن ندارد…. – فقط
مرگ آرام یک برده بیشتر بخوانید »
