یه کوچه ی خیس

باد زد و یه قوطی نوشابه خالی با کلی سر و صدا روی زمین خورد به کمرش. قوطی رو برداشت، مچاله‌ش کرد و خواست پرتش کنه، ولی بعد از کمی مکث گذاشتش داخل کیفش و گفت: «گاوا رو ببین، همیشه همه جا رو به گند می‌کشن، بعد یکی دیگه باید جمعش کنه.»

 

سرخوشی غلیظی توی رگام جریان داشت. بوی خاک نم‌زده از تک و توک خونه‌هایی که توی اون کوچه باریک بافت کاهگلی داشتن بلند شده بود. نوری باریک با تقلا، از دل تاریکی شب خودش رو به باریکه آبی که از بارون به راه افتاده می‌رسوند و درونش می‌شکست. ردپاش شده بود یه انعکاس آبی و مه‌گرفته، شبیه یه صفحه شعر…

 

دستم رفت سمت کیفم تا سیگارمو در بیارم، ولی یه کم که فکر کردم دیدم اصلاً بهش میلی ندارم.
دستشو گرفتم و بدون حرف سرمو گذاشتم رو شونه‌ش. آروم انگشتای ظریفشو پشت دستم کشید و گفت: «می‌دونی چیه نیکان؟ اگه همینجا، تو همین لحظه هم بمیرم، ناراحت نمی‌شم، چون من نهایت چیزی که از زندگی می‌خواستم رو با تو تجربه کردم.»

 

از حرفش بدم اومد. فاصله گرفتم و با کمی اخم زل زدم به چشمای شیطونش. خواستم دهنمو باز کنم که سریع لباشو گذاشت روی لبام. حرکت آروم دستاش روی گوشا و گردنم گاردمو شکوند. کمر ظریفشو کشیدم سمت خودم و بیشتر توی اون نمایش کوچیک عاشقانه و رمانتیک زیر بارون غرق شدم. با حس نرمی‌ای که اومد روی پامون و دو تامون حسش کردیم، از هم جدا شدیم. یه گربه سیاه خیس بود.
چشماش برق زد و گفت: «وای نیکان اینو ببین، چقدر خیس شده، ای خدااا.»

 

مشغول لوس کردن اون بچه گربه شد. منم دست گذاشتم زیر چونه‌مو زل زدم بهش. تازه فهمیدم منظورش از حرفی که چند دقیقه پیش زد چی بود، چون منم توی همین چند دقیقه کوتاه حس کردم به اون نهایت و سرخوشی‌ای که می‌خواستم رسیده بودم؛ که اگه همین لحظه می‌مردم، با حس جاودانگی می‌مردم.

 

چون آوا هم دنیا رو شبیه من می‌دید.
چون آوا هم با من زیر بارون، تو یه کوچه خیس می‌شست و منو اینجوری عمیق می‌بوسید.

 

چون یادم می‌نداخت که هستم، که زندم، که حضور دارم. پازل گم شده این روزام رو کامل می‌کرد. منو می‌دید همون‌جوری که اون گربه کوچولوی مزاحم رو دید…

بازدید از سایت سکسی سکس➥ و چت سکسی شهوتناک➥ یادت نره! کلیک کن!➥ ممنون

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا