تا صبح
«بارانِ تندِ نوشهر، تیشرتِ خیسِ من و شبی که تا صبح، خواب به چشمم نیومد» ( با تمام بوها، صداها، مزهها و لرزشهایی که هنوز تو تنم میلرزه…) وقتی زیر بارون از بالکن دویدم داخل، باد سرد یهو خورد به پوستم و تنم سیخ شد. تیشرت سفیدم اونقدر خیس بود که انگار اصلاً […]
