آرزوی دیرینه
اون شب درست سر وقت رسیدم دم در خونه شون . مثل همیشه زنگ آیفون شون خراب بود و کار نمی کرد . در که زدم چند ثانیه بعد با آیفون در رو باز کردن . از راهرو ورودی داخل شدم . از پله ها که می رفتم بالا سیمین اومده بود استقبالم . بشاش […]
اون شب درست سر وقت رسیدم دم در خونه شون . مثل همیشه زنگ آیفون شون خراب بود و کار نمی کرد . در که زدم چند ثانیه بعد با آیفون در رو باز کردن . از راهرو ورودی داخل شدم . از پله ها که می رفتم بالا سیمین اومده بود استقبالم . بشاش […]
باسلام بهمه دوستان مهردادهستم و۲۰سالمه ماجرایی روکه میخوام براتون بگم ۷سال پیش اتفاق افتادوچنان رومن اثربدگذاشت که باگذشت سالهاهنوزهم پاک نشده ولی لطفأبعدازمطالعه بفرماییداگه جامن بودیدچه واکنشی نشون میدادین؟ودیگه اینکه من زیاداهل اینترنت نیستم وخیلی تصادفی باسایت شماآشناشدم وچون تاحالابراکسی نگفته بودم باخودم گفتم حداقل اینه دردودلی کردم وکمی سبک میشم بدون کم وکاست هم
باورم نمی شد؛تا چند روز پیش فکر نمی کردم به این زیبایی و جذابیت باشه و با این اندام رویایی ولی الان روی تخت دراز کشیده بود و من پایین تخت نشسته بودم و داشتم بازوهای سپید و سردش رو با خجالت تمام می بوسیدم.کم تجربه بودم و فکر می کردم که هر لحظه ممکنه
“بابا می ترسم. می شه باشه واسه یه روز دیگه ؟ “ این حرف رو که شنیدم بیشتر دیوونه شدم و نفهمیدم دارم چه کار می کنم. از 5 سال پیش که زنم تو یه تصادف منو تنها گذاشت دخترم جای خالی مامانش رو برام پر کرد. چشماش وقتی که نگام می کنه انگار چشمای
18 سال بيشتر نداشتم يه شب تو پارك محل نشسته بودم كه ديدم يه دختره داره مياد به طرفم. يه كم كه اومد جلو ديدم مهساست. مهسا و مهديس با هم خواهرند ولي چه خواهرايي. از اون دخترايي هستند كه مورد دارند ولي اگه يه پسري تو محل چيزي بهشون بگه مثه سگ پاچش رو
روی تخت دراز کشيده بودم و رعنا داشت خيلی آروم برام ساک ميزد و از طرفی هم داشتم آرايش کردن ميترا رو نگاه ميکردم که خودشو برای سکس آماده ميکرد. نگار هم از طرف ديگه تو بغلم دراز کشيده بود و با موهای سينه ام بازی ميکرد. رعنا و نگار دخترای ميترا بودن . ميترا
میخواستم خاطره ای رو تعریف کنم که مربوط میشه به 8سال قبل تو کرج.این اتفاق مسیر زندگی منو عوض کرد و باعث شد امروز بشم سرپرست برق یک شرکت بزرگ.اگر اون اتفاق نمی افتاد الان یا توی جوب بودم یا مرده بودم. داستان مربوط میشه به یه روز سرد زمستان که از گرسنگی و بی
معمولا ما جمعه ها میایم محل، آخه فامیلامون اینجان اونروز هم من چون امتحان سنجش داشتم بعداز ظهر اومدم و مستقیم رفتم خونه داییم. زنگ زدم دخترداییم درو باز کرد و رفتم تو؛دیدم رو پله ها کفشی نیست بهش گفتم مادرم اینا اینجا نیومدن؟ گفت نه نیومدن؛ گفتم خونه کی هست؟ گفتش مامان حمومه بابا
شاید خیلی دیر فهمیدیم که چقدر همدیگه رو دوست داریم……… سه سال بود که دانشگاه میرفتم ، از همون اول که الهام رو دیدم لرزش قلبم رو حس کردم، دختری که همیشه آرزوی رسیدن به اون رو داشتم، اما یه حس ترس همیشه من رو از الهام دور نگه مداشت، میخاستم همیشه بتونم تو چشای
من اسمم یاسره و 18 سالمه.من یه دخترخاله دارم که اسمش پرستوه،24 سالشه، 4 ساله ازدواج کرده و هنوزم بچه دار نشده.از نظر خوشکلی و خوش هیکلی تو فامیل تکه و فکر کنم همه دوست و آشناها تو کف کونش هستند.من که از وقتی که به بلوغ رسیدم و معنی سکس رو فهمیدم همیشه تو