تب لحظه ديدار
کتابی دستم گرفته بودم و مي خواستم شروع کنم به خوندن که زنگ در به صدا در اومد. رفتم در رو باز کردم. _”سلام عشق من”.صداش به نحوی آشنا بود. وقتی از تو سياهی در اومد قلبم نزديک بود که از کار واسته. خداي من باورم نميشد که باره ديگه علی به زندگي من برگشته […]
