دختر فراری

تو یه خانواده پر جمعیت به دنیا اومدم من بودم و 3 تاخواهر و 1 برادر ! یه خونه داشتیم که فقط می تونست جای خواب ما رو تامین کنه و همین هم از دایی پدرم بهش ارث رسیده بود و اگر اون فرزند داشت این خونه رو هم نداشتیم ! من بچه چهارم بودم […]

دختر فراری بیشتر بخوانید »

همسر یکی از دوستان

من كامران هستم این ماجرا مربوط میشه به پنج سال پیش كه من تنها توی یك آپارتمان زندگی میكردم و در همسایگی من یك زن و شوهر جوون زندگی میكردند و من با شوهره كه اسمش مجید بود رفیق بودم. آنها زوج خوبی بودند و دو تا بچه هم داشتند من هم گاهی به آپارتمان

همسر یکی از دوستان بیشتر بخوانید »

دیشب

سلام دیشب از آشپزخونه اومدم بيرون و مثل هميشه دراز کشيدم جلوی تلويزيون.اصلا حاله خوابيدن نداشتم.حوصلم خيلی سر رفته بود.شروع کردم با کانالهای تلويزيون بازی کردن.فکر فردا مدرسه هم ديگه داشت حسابی حالمو بهم ميزد همين جور که داشتم تلويزيون نگاه ميکردم يهو ديدم آخ جون يه برنامه ای که خيلی دوسش دارم شروع شده.منم

دیشب بیشتر بخوانید »

کردن زن صاحبکارم

اعصابم خیلی خورد بود چند ماه بود که حقوقمو تصفیه نکرده بودم دوتا صاحب کار داشتمکه با هم برادر هم بودن فرشید 35 و اردشیر28 ساله هر وقت از یکیشون پول میخواستم بهاون یکی پاسم میدادن دلم میخواست تولیدی رو به آتش بکشم ولی از عاقبتش میترسیدمواسه همین فکر کردم لباسامو جمع کنم برم بهتره

کردن زن صاحبکارم بیشتر بخوانید »

فاحشه مقدس

سرمو به شیشه تکیه داده بودم. قطره های بارون به آرومی از رو شیشه پایین میومدن. ستاره م تو آسمون بهم چشمک میزد. هیچ کی دیگه حال نداشت. دیگه از بچه ها صدایی نمیومد. نمی دونستم چرا اما از اول اون روز یه احساس عجیبی داشتم. آسمونمو دیگه آبی نمیدیدم. می دونستم خدا با اون

فاحشه مقدس بیشتر بخوانید »

مطب

يه روز بعد از ظهر يك ساعت زود تر از موعد رفتم مطب ديدم كه درب اصلي مطب بازه وقتي رفتم تو ديدم كه كسي داخل نيست از دست زيبا عصباني شدم آخه اون اينقدر بي ملاحظه نبود آروم رفتم تو ميخواستم برم تو دفترم كه ديدم صداي يه ناله داره از تو اتاق تزريقات

مطب بیشتر بخوانید »

پیرمرد و شکارش

دفعه قبل که با دوستام میرفتیم شمال زنگ زدم عسل ( رفیق شخصیم) و گفتم با چند تا کوس دیگه از چهارشنبه بیان ویلا گفت که خودش و دوستاش میتونند از پنجشنبه ویلا باشند. منهم گفتم که با دوستان (حمید مجید احمد) منتظریم. خلاصه بندو بساط عیش و نوش (ویسکی/ تریاک/ گوشت فیله……) رو جمع

پیرمرد و شکارش بیشتر بخوانید »

بابا پیری

عزیزم… بابا پیری قربونت بره…من نمیدونم چه مرضی دامن گیر ما ایرانی جماعت شده که غیر از دروغ چیزی دیگه نه میتونیم بگیم و چون خودمون دروغ گوئیم نمیتونیم به دیگران اعتماد کنیم. عزیز دل بابا ….یه نگاهی به این ملت بندازی میبینی که همه ما کم و بیش داریم زیر جبر این زمونه از

بابا پیری بیشتر بخوانید »

یک بعدازظهر متفاوت

هفت صبح یه روز سرد پاییزی به سختی تونستم خودمو از تخت خواب جدا کنم و بدون توجه به اصرار های مادرم برای خوردن صبحانه،اماده شدم که بتونم به کلاسم برسم.حتما براتون پیش اومده که نیم ساعت با موهاتون کلنجار برین و اخرشم اونجوری که میخواید نشه و اگه مثل من یه خورده وسواسی و

یک بعدازظهر متفاوت بیشتر بخوانید »

پیمایش به بالا