طعم تلخ عسل

  نور افتاب ظهر از لابلای درزهای افقی کرکره خودشو به زور تومیکشید و ولومیشد روتن لخت زن. ذره ذره لمس میکرد و زن گرم میشد. اما این گرما در مقابل حرارتی که از درونش بلند میشد هیچ بود. اندامی بدون هیچ عیب و نقص با زیبائی خدادادی . فاصله بین باسن برجسته و بالاتنه […]

طعم تلخ عسل بیشتر بخوانید »

تور نخجوان

راستش من یه دوست دارم به نام مهدی که از دوستان قدیمی من یعنی همکلاسی دوران مدرسه بودیم، من و مهدی خیلی با هم صمیمی هستیم و از همان موقع محصلی همه کارهامون رو با هم انجام می دادیم البته من رفتم دانشگاه اما اون دنبال کار رفت الان هم مدیر تور توی یکی از

تور نخجوان بیشتر بخوانید »

نمره

وقتي به مامانم تلفني گفتم که نزديک بود مشروط بشم اما با لطف يکي از استادان گرامي از اين بلاي خانمان سوز رهايي يافتم درد فحشهايي که بهم داد از درد کير کلفت استادمون بيشتر اذيتم کرد. بله همونطور که فهميدين بنده البته از روي ناچاري مجبور شدم با کس دادن از مشروط شدن رها

نمره بیشتر بخوانید »

نامادری

دو سالي بود که با علي رفيق شده بودم هميشه از باباش بد ميگفت از زن باباش خوب نميدونستم هميشه همه از پدر يا مادرشون خوب ميگفتن بعد از زن بابا و شوهر ننه بد ميگفتن اما اين برعکس بود واسه اينکه ته و توي قضيه رو دربيارم بيشتر باهاش صميمي شدم و رابطم رو

نامادری بیشتر بخوانید »

دستفروش

وقتی که داشتم از استخر برمی گشتم یه دفعه موبایلم زنگ زد… _سلام مامان. _سلام بابک جان خوبی.ببین پسرم یه خبر بد… _چی شده؟ _مسعود تو راه خونشون تصادف کرد مرد… _آخ آخ… کی؟ _همین الان به ما زنگ زدن خبر دادن.ببین پسرم من و بابات داریم میریم شمال خونشون. فهمیدی؟ _آره آره.خوب… _خوب نداره

دستفروش بیشتر بخوانید »

ماجرای یک ازدواج

ای خدا خسته شدم از دست تو. چی کار کنم من، هان؟ تو می گی آخه من چه کار کنم؟ دارم دیووونه می شم از دستت. دیوونه. – فکر کردی من خودم حالم خیلی خوبه؟ خوب مگه تقصیر منه؟ فکر کردی من این مشکلات را ندارم؟ – نه آقا. تو کجا مشکلات من را داری؟

ماجرای یک ازدواج بیشتر بخوانید »

لاله

لاله 26 سال سن داشت و به قول خودش با شوهر قبلی خودش تفاهم نداشته و بیشتراز یکسال و نیم زندگی نکردن و با توافق همدیگر جداشده بود. این دختر بقدری ساده و زود باور بود که با کمترین صرف وقت توانستم به زمین بزنم . اولین بار که با لاله قرار ملاقات گذاشتم توی

لاله بیشتر بخوانید »

كامي خوش شانس

یکی از روزهای آذرماه پارسال تقریبا ساعت 10 شب بود .تو باشگاه داشتم بیلیارد بازی میکردم که موبایلم زنگ خورد . بر خلاف عادت همیشگیم که اگه شماره غریبه باشه جواب نمیدم جواب دادم : بفرمائید؟ سلام ، اقای م ؟ خودم هستم امرتون ؟ من ص هستم . به جا نمیارم . میشه بیشتر

كامي خوش شانس بیشتر بخوانید »

الهام و پسر همسايه

سلام … من الهام هستم و 23 سال دارم ميخواستم اولين باري رو كه كون دادم رو واستون تعريف كنم كه برميگرده به موقعي كه من 21 سالم بود … همسايه ديوار بديوار ما يه دختر 21 ساله و يه پسر 25 ساله داشت كه اسم دختره مريم و اسم پسره خسرو بود … مريم

الهام و پسر همسايه بیشتر بخوانید »

خانوم رسولي

زمستون پارسال روز شنبه بود كه صبح  ساعت 11 از خواب بيدار شدم و طبق 364 روز ديگه سال اول كار ضبطمو روشن كردمو صداشم بردم بالا و مستقيم نيت كردم كه برم حموم و دوش بگيرم , خلاصه بعد اينكه ىوش گرفتم اومدم بيرون و لباس پوشيدم و تا در خونمونو باز كردم بزنم

خانوم رسولي بیشتر بخوانید »

پیمایش به بالا