ماه عسل ايرانی در دوبی

شراره کاف و فرزاد س در پاييز سال هزار و سيصدو نود بعد از يک دوره ارتباط شورانگيز عاشقانه ازدواج می کنند . شراره بيست و یک سال دارد با ابروان باريک و هلالی و چشمان مشکی و درشت . فرزاد برای زندگی آينده خود نقشه های فراوانی کشيده است . روزهايی پر از خوشبختی و […]

ماه عسل ايرانی در دوبی بیشتر بخوانید »

کس منیژه

يه هفته ميشد كه خونه خالي داشتم. يه آپارتمان كوچولو تو اكباتان بود. وقت نداشتم كسي رو بيارم. بايد هرجور ميشد تا آخر ماه كرايش ميدادم. مال من نبود اگه من خونه از خودم داشتم كه … بگذريم.اگه ميرفتم بنگاهي ميگفتم دو روزه اجارش ميداد. اصلا شايد همون موقع مشتري داشت. زود كرايه ميرفت. گفتم

کس منیژه بیشتر بخوانید »

فرانك

چند ماهي مي شد که از تهران اومده بودم اينجا (اصفهان)واسه درس خوندن.آخه شانس تخمي من دانشگاه اين جا قبول شده بودم منم بدون هيچ مخالفتي راضي شده بودم که چند وقتي از پدر و مادرم دور باشم تا درسم تموم بشه.آخه خونه مجردي و از اين کس کلک بازيا که همتون اطلاع دارين. هنوز

فرانك بیشتر بخوانید »

خر شانس

جونم براتون بگه که ما برای امتحان GRE و TOFEL رفته بودیم دبی. از قضا توی هتل ما 2 تا دختر مسئول تشریفات بود که خوب چیزهایی بودن. جونم واستون بگه که قدشون حدودا 180 بود و هیکلشون انگاری خدا با قلم تراشیده بود. با موهای بلند و لباسهایی شیک و قشنگ و عطری که

خر شانس بیشتر بخوانید »

نیما

رفتم تو خونه ، خونه به طرز عجيبي زيبا بود . زيبا و ساده . شايد سادگيش بود كه زيباش كرده بود . اما همه چي از بهترين جنس بود . راهنماييم كرد تا تو اتاق پذيرايي بشينم .بعد گفت ده دقيقه يگه ميام باشه؟ گفتم باشه . بعد حركت كرد به سمت در دم

نیما بیشتر بخوانید »

آپارتمان

ساعت 2/5 بعد از ظهر بود همه رفته بودن و من تا آخر شب بیکار بودم از بیکاری یهو زد به سرم که برم درو باز کنم ببینم خبیری تو آپارتمان هست یا نه{آپارتمانی که ما در اون هستیم 4 طبقه هست} و از خوش شانسی من خونه روبروئی ما یه خانواده درش زندگی میکنن

آپارتمان بیشتر بخوانید »

خواهر زنم نسرین

من اسمم فريبرز است و الان حدود 33 سال دارم – من حدود چهار سالي است كه ازدواج كرده ام و با پدر زنم از چند سال پيش دوست بودم و از همان روزهاي اول رابطه مان خيلي صميمي بود هم با اون و هم با خانواده اش . تو اين 4 سال اتفاقات زيادي

خواهر زنم نسرین بیشتر بخوانید »

آزاده و آرمان

من محمدم و19 سالمه. این خاطره ای که الان بهتون میگم مال حدودا 4 سال پیشه. من از کلاس اول راهنمایی بود که بالغ شدم و اینجوری بگم که کیرم از همون زمونا بزرگ تر از بقیه بود. بنا به دلایلی من باید بچه مومن جلوه میکردم. یه معلم ادبیات داشتم که پسرش از بچگی

آزاده و آرمان بیشتر بخوانید »

خسرو

چند وقت پيش با يكي از دوستام داشتم چت مي كردم و براي فرداي اون روز قرار مي ذاشتيم كه با هم بريم خونه يكي از دوستاش و يه كم با هم خلوت كنيم (اونم چه خلوتي) بعد از اين كه گفت كجا مي ريم من ازش پرسيدم كه خسرو كسي هم اونجا هست و

خسرو بیشتر بخوانید »

رانندگی

اين علاقه به رانندگي توي خون هر جوونيه. شايد دليلش اين باشه كه رانندگي يكي از راههاي ابراز شجاعت و ابراز وجوده. به هر حال تقاضاي گواهينامه رانندگي من در روز تولد هجده سالگيم به شهرك آزمايش رسيد. وقتي مامور وصول تقاضام رو گرفت و تاريخ تولدم رو ديد خنده اش گرفت و با مهربوني

رانندگی بیشتر بخوانید »

پیمایش به بالا