دعوا سر سوراخ من

مدرسه ما معروف بود به کونی‌ کردن دانش آموزا و به خصوص بچه خوشگلا و اینم ماجرای منه *** هر کی یه دانش آموز برداره و ببره رختخواب! معلما سر من شوخی شوخی دعواشون شده بود و همشون میگفتن سروش مال منه! آخر قرار شد قرعه کشی کنن و هر کی منو برد امشب ببره […]

دعوا سر سوراخ من بیشتر بخوانید »

لا گشا

سلام اسم من نرگسه . دانشگاهمو دوسالی هست تموم کردم، لیسانس گرافیک دارم ۲۸سالمه، قدم ۱۷۲ سانتی متر و وزنمم نزدیکای ۷۰، بدنم توپر و اون چیزیه که خودم راضیم. سه ساله که ازدواج کردم، خاطره ای که میخوام بگم دلیل باز شدن پای من به سایت شهوتناکه. *** از ایام دانشگاه که یکی از

لا گشا بیشتر بخوانید »

مای نیم ایز بی‌

سلام دوستان! خوشحال میشم بعد خوندن داستان نظر تون رو کامنت کنید.   اسم من رضاست و ۲ ساله با دختر همسایمون آرزو ازدواج کردم.آرزو یه دختر حشری و شیطون با اندام سکسی که همیشه توجه مردها را جلب می‌کنه.از اول باهاش شرط کردم که نباید لباس باز بپوشه که الان داره میزنه زیر حرفش

مای نیم ایز بی‌ بیشتر بخوانید »

مالیدن کوس تو متروی شلوغ

چند وقت پیش تو متروی هفت تیر بودم دوتا دختر ناز و مامان داشتن سوار میشدن البته زن و دختر زیاد بود ولی من پشت اونا ایستادم. منتظر بودیم قطار بیاد دوستانی که اینکاره هستن میدونن چی میگم اینجور مواقع بتونی یه مختصر سر صحبتو باز کنی و تو همون فاصله زمانی کم یه ارتباط

مالیدن کوس تو متروی شلوغ بیشتر بخوانید »

خانم خانوما می‌خوام ازینا

سلام مهردادم. دون‌ژوئن کرج..   دوست و داماد داییم که بازنشسته‌ی نیروهواییه بعد از بازنشستگی چند ساله نانوایی پایگاه را اجاره کرده، نونواش مدتی بود رفته تنها خودش با اتوماتیک کردن لواشی مغازه اش را اداره میکنه، گاهی می‌رفتم پای دخل می‌نشستم و نفسی تازه می‌کرد و همکاران و دوستان را هم میدیدم و خوش

خانم خانوما می‌خوام ازینا بیشتر بخوانید »

بابا کیر دراز

18 سالمه و بزرگترین تغییر مسیر زندگیم از دوازده سالگی شروع شد… وضع زندگیمون به حدی داغون بود که مجبور بودیم خودم و خواهرم که دوسال ازم بزرگتر بود تو پمپ بنزین آدامس بفروشیم آخر شبم پول هر چی فروختیم رو بدیم به پدر معتادمون و اگه دست خالی میومدیم خونه کتک حتما رو شاخش

بابا کیر دراز بیشتر بخوانید »

حاجی ۶۹

سلام به همه دوستان عزیز. این داستان زندگی جدید منه.البته بگم داستان یه کم طولانیه یکم باید وقت بذارین..   رضام. بزاز هستم…شغلم هم پارچه و قماش هست…پدر و پدربزرگم هم توی این کار بودن…چند سال قبل که دیپلم گرفتم و حتی دانشگاه هم رفتم…ولی هرچی فکر کردم خب من سر چه کاری برم که

حاجی ۶۹ بیشتر بخوانید »

سینه کوچیک‌های مو کوتاه حشری ترن

صبح شده بود، چون مهمون داشتیم، روز تعطیلی کار من بود… ساعت هفت بیدار شدم، رفتم بیرون و دیدم مهمونمون خوابه، ایستادم و از پشت بهش خیره شدم، فقط یک ملافه روش بود، دختر دایی خونمون بود، خونوادشون مذهبی بودن، بخصوص باباش، اما این دختر نه چندان، هرچند جلوی بقیه رعایت میکرد، یک دختر پر

سینه کوچیک‌های مو کوتاه حشری ترن بیشتر بخوانید »

چادری ورزشکار

مریم روبروم ایستاد، خیلی سخت راضی شد باهم باشیم. توی یکی از سفرهایی که رفته بودیم و اتفاقی همکار پدرم هم بود دیدمش، واحد روبرویی ما تو مخل اقامتمون بودن و چند بار دیدمش و فهمیدم که همشهری هم هستیم!   یک خانم با قد ۱۷۵ حدودا و وزن ۷۳. بدن کشیده و فیتنسی داشت

چادری ورزشکار بیشتر بخوانید »

منم دوست دارم منو بکنی

۱۰ سالم بود. پسر عموم که اینجا اسمشو امیر میگذارم، ۶-۷ سالی از من بزرگتر بود… اون زمان روابط خانوادگی بین پدرم و عموهام خوب بود و ما اغلب یا مهمون بودیم خونه شون و یا اونها خونه ما بودند. تو مسافرت‌هامون و دورهمیها از همون ۱۰ سالگی که با پسرعموها بازی میکردیم، متوجه نگاه‌ها

منم دوست دارم منو بکنی بیشتر بخوانید »

پیمایش به بالا