به جز ستاره هیچی برام مهم نیست
ساعت شماطه دار روی تاقچه توی سر خودش می زد که یعنی بهادر! بیدار شو و خودتو برای مدرسه آماده کن! بهادر چشماش رو مالیده و نمالیده از جاش بلند می شد و طوری که انگار کسی متوجه نیست سعی میکرد هرچه زودتر از خانه بزنه بیرون تا بتونه سر گچهارراه ستاره رو موقع سوار
به جز ستاره هیچی برام مهم نیست بیشتر بخوانید »
