کنول کومپیست
داشتم در یک فروشگاه مواد غذائی خرید می کردم. خم شده بودم از توی فریزر بستنی بردارم. کسی از پشتم رد شد و دستش را کشید روی باسنم. یکه خوردم ولی فکر کردم اتفاقی بوده است. دیدم پسر جوانی دارد میرود. دور و برم را نگاه کردم، کسی آن نزدیکیها نبود. دوباره پسره را نگاه
