النازم قبلا دوتا داستان براتون فرستادم آخریش برین رو کیر پیرمردا بود
من مدتی بود که درگیر بیماری بودم هی میرفتم بیمارستان.
ی شب که حالم بد بود منو بردن بیمارستان بعد کلی معطلی منو بستری کردن ولی چون تخت خالی نبود منو بردن بخش مردان … تخت کناری من ی پیرمرد بود که مشکل معده داشت شب اول گذشت و شب دوم دیگه باهم خیلی حرف میزدیم که اومدن از من نوار قلب گرفتن نگو این پیرمرده سینه منو دیده پرستارا که رفتن مدام قربون صدقه من میرفت معلوم بود از اون شیطوناست …
هی میگفت بزار خلوت شه میام سراغت منم راستش بدم نمیومد … ساعت حدودای ۱۲ شب بود پرسنل خدمات رو صدا کرد اومد اروم نمیدونم چی گفت بهش از کتش هم کارت داد و رمز داد و اون رفت و اورد کارت اینو داد و گفت یه ساعت دیگه هم ساکته هم خلوت میام در رو میبندم …
نگو بهش پول داده اون حواسش باشه کسی نیاد اینم بیاد سراغ من … حالا منم رو تخت دراز کشیدم هی ی کار میکنم که چاک سینه هام رو ببینه یهو پتو رو آروم زد کنار گفت دختر این رو دوس داری نگاه کردم کیرش بود کلفت و سیاه … یهو گوشه لبمو گاز گرفتم و گفت هنوز زوده بدم بهت باید طاقت بیاریم تا بیاد در رو ببنده …
ی ربع گذشت و اون پرسنل اومد در رو بست و رفت … حاجی هم از تخت اومد پایین و اومد کنار تخت من شروع کرد از رو لباس سینه هامو مالیدن منم که اصلا جنبه ندارم زود کوسم خیس شد دستشو برد زیر لباس و بازم میمالید دکمه های لباس رو باز کردم گفتم بخور سرشو اورد ازم لب گرفت و بعدش شروع کرد به خوردن سینه هام … همچین با ولع میخورد که داشتم به خودم میپیچیدم که آروم دستشو برد تو شلوارمو شورتمو کنار زد و دستشو گذاشت رو کوسم گفت چرا خیس کردی پس منم گفتم از بس خوب میخوری
یه کم کسمو مالید و انگشتشو کرد تو کوسم داشتم دیوونه میشدم گفتم حاجی کیرتو بکن توش گفت بیا پایین … از تخت اومدم پایین و خم شدم از پشت کیرشو گذاشت تو کوسم یه آه کشیدم و شروع کرد تلمبه زدن و همش قربون صدقم میرفت دستاشو گذاشته بود رو سینه هام و. بازیشون میداد … بعدش آبش اومد و شلوارشو پوشید رفت رو تخت خودش …. منم کوسمو پاک کردم گفتم آب من نیومد نامرد گفت میارمش صبر کن .دیگه منم خوابیدم و نزدیک صبح دیدم اومده داره ازم لب میگیره. گفت میخوام اآبتو بیارم گفتم بیار
شلوارمو در اوردم و گفتم بیا رو تخت بکن پاهامو باز. کردم و گفتم بکن توش کیرشو فشار داد و شروع کرد تلمبه زدن خیلی خوب میکرد گفتم قربون صدقم برو سینه هامو بمال تا ارضا شم گفت نمیخوام زود ارضا شی میخوام باهات حال کنم اینو که. گفت یهو تنم لرزید و گفت بیشرف آبت اومد که گفتم آخیش کوسمو فقط جر بده
شروع کرد محکم تلمبه زدن و. یهو آبش اومد . کیرشو پاک کرد و از تخت رفت پایین صندلی اورد گذاشت کنار تخت من و دستشو کرد تو لباسمو هی سینه هامو میمالید دیگه ساعت ۵ صبح شد اون پرسنل اومد گفت پرستارا برای دارو آزمایش میخوان بیان .
اونم رفت رو تخت خودش و بعد صبحانه دکتر اومد منو مرخص کرد ولی حاجی قرار بود بمونه دکتر که رفت گفت بدون کوس تو امشب چیکار کنم گفتم مرخص شدی زنگ بزن بیام بهت کوس بدم . بعد دو روز بهم زنگ زد گفت مرخص شدم دلم کوس میخواد آدرس دادم اومد دنبالم منو برد باغ تو باغ فقط دستش رو سینم بود بهش گفتم کوس نمیخوای دامنمو دادم بالا و با دستش کوسمو بازی میداد منم سینمو میذاشتم دهنش درمیاوردم که گفت چهاردست و پا شو بکنم تو کوست طاقت ندارم …
همینکه کیرشو گذاشت رو کوسم نفسم بند اومد کیرشو فشار داد تو کوسمو و شروع کرد تلمبه زدن خایه هاش میخورد رو کوسم میگفتم حاجی این دوتا میخورن به کوسم دیوونه میشم یهو سینه هامو گرفت تو دستش هم سینه هامو فشار میداد هم تلمبه میزد هم خایه هاش میخورد من از خودم بیخود شده بودم که یهو ارضا شدم ولی اون اصلا اهمیت نداد همینجوری کیرشو عقب جلو میکرد و قربون صدقه سینه هام میرفت که یهو کیرشو دراورد و آبشو ریخت رو کمرم.
اینم از داستان کوس دادن من به پیرمرد تو بیمارستان.
