زیباترین گناه زندگی

اسم من فرشته ست و ۴۰ سالمه و ۱۵ سال ازدواج کردم ازدواج من عاشقانه بود و بعد از چند سال دوستی به ازدواج ختم شد… … من همون سال اول متوجه شدم همسرم به مواد مخدر آلوده شده ولی از آنجایی که در شهر کوچیکی بودیم و آبرو همه چیز بود متاسفانه من دم […]

زیباترین گناه زندگی بیشتر بخوانید »

داستان سکسای ما

سلام دوستان من بهروز هستم متاهلم ۴۸ ساله اهل تهران و مهندس عمرانم زندگی خوبی دارم همسرم رو خیلی دوست دارم اونم منو خیلی دوست داره درواقع عاشق هم هستیم ندا همسرم ۳۹ سالشه خوش هیکل و خوشگل قد ۱۶۷ وزن ۶۶ و سینه هاش ۸۵ .   چند سال پیش که با سایت شهوتناک

داستان سکسای ما بیشتر بخوانید »

شبی با بنفشه

از همون آخرای شب که سروصدای بچه‌ها خوابیده بود، حس کرده بودم امشب با همه‌ی شبای دیگه فرق داره. کل شب نگاهم به نگاه بنفشه قفل شده بود، انگار با چشمامون برای آخر شب قرار می‌ذاشتیم و من با نگاهم می‌گفتم: «همه که رفتن، تو نرو، بمون.» کم‌کم که جمع خلوت شد و همه راهشونو

شبی با بنفشه بیشتر بخوانید »

اولین فشار به کوسم

سلام دوستان من اولین بارمه که میخوام این داستان رو بازگو کنم و این قضیه ، راه ورود من به دنیای شهوته. ۶ سالم بود و دختر ساکت و مظلومی بودم دنبال حاشیه نبودم و یادم نمیاد دنبال اذیت کردن کسی باشم …   یکی از دخترخاله هام که از من چند سالی بزرگتر بود

اولین فشار به کوسم بیشتر بخوانید »

مهسا رو یازده نفری کردن

این داستان ماجرای یه تجاوزه به یه دختر مدرسه ای ولی خب گفتم به اشتراکش بزارم، اینو داییم، که مامور نیرو انتظامیه برام تعریف کرده و گفته پروندش هنوز بسته نشده. ***   ماجرا تو مشهد اتفاق میوفته، طبق گفته های دختره، مهسا که ۹ سالش بوده، داشته با اتوبوس خط ۸۳۰ میرفته خونشون (مدرسش

مهسا رو یازده نفری کردن بیشتر بخوانید »

سوسیس و کیراکوف

سلام دوستان، اسم من مجتبی خ و 36 سال سن دارم، داستان زندگی من خیلی طولانی و اگه بخوام بگم واقعا میشه یک کتاب نوشت بابتش.   من از بچگی که حدود 9 سالم بود متاسفانه به دلیل نبود آگاهی و ترس توسط 2 تا از بچه محل هامون و استاد قرانمون مورد تجاوز قرار

سوسیس و کیراکوف بیشتر بخوانید »

کوس دادن به پدر واقعیم

وقتی از خونه بیرون زدم تازه سپیده زده بود و هوا کمی سرد بود.مانند همه زنان روستایی به اولین چیزی که نگاه کردم آسمان بود. هوا صاف بود ولی اطمینانی به هوای بهاری نبود. روستا را که رد کردم فایق چوپان به عصایش تکیه داد و سگ هایش مانند بادیگارد کنارش ایستاده بودند.سلام کردم جواب

کوس دادن به پدر واقعیم بیشتر بخوانید »

مصطفی بیغ

سلام و عرض ادب. دوستان مصطفی هستم۳۰سالمه سایز عالی خوش تیپ هستم.شغلم مهم نیست.همسرم پروانه ۲۷سالشه ناز کدبانو و زیبا کمی ریزه میزه.اما داستان پدر خانمم فوت شد و پسر که نداشت من بودم و باجناقم…وصیت کرده بود هزینه مراسم کفن و دفنش رو برای کار خیر صرف کنیم.البته وضع مالیش خیلی خوب بود.بچه دیگه

مصطفی بیغ بیشتر بخوانید »

گفت جون مادرت درش بیار

سلام دوستان امیدوارم حالتون خوب باشه. الان اومدم یه چند تا داستان خوندم که بعضی هاشون رو دیدم واقعیه و البته بعضی هاشون الکی و وسوسه شدم که اتفاقی که پارسال برام افتاد رو واستون بنویسم,از اون اتفاقاتی که با گذشت یکسال هم هنوز برام عجیبه و هر وقت یادم میفته راست میکنم, پارسال عموم

گفت جون مادرت درش بیار بیشتر بخوانید »

کون لیس بالفطره

سلام این داستانی که براتون مینویسم زندگی ۹ساله ی گذشته ی منه که از همون ابتدا براتون مینویسم…   اسمم فرهاده و ۱۵ سالمه و توی یک خونواده ی ۴نفره زندگی میکنم پدر و مادرم هر دو کارمندن مادرم پرستاره و پدرم کارمند اداره ی مالیات،البته یک نمایشگاه ماشینم داره که عصرها تا سر شب

کون لیس بالفطره بیشتر بخوانید »

پیمایش به بالا