زندگی‌ منشوریست در حرکت دوار

توی پذیرایی داشتم کتابهای درسیمو مرور میکردم که دیدم از اتاق سرو صدا میاد، برادر وسطیم بود ک همیشه اعتراض داشت ک رختخوابش را مادرم جای دیگه پهن کنه که اونم قبول نکرد، زمستان ۶۶ بود اونزمان بدلیل نبود گاز کشی در منازل و وضعیت نه چندان خوب اقتصادی زمستونها همه مون توی یک اتاق میخوابیدیم که بخاری نفتی داشت منم چون تا دیر وقت درس میخوندم و نمیخواستم مزاحم خواب بقیه باشم با یک چراغ نفتی کوچیک توی پذیرایی کنار تلویزیون واسه امتحانهام خودمو آماده میکردم، سال آخر دبیرستان و ۱۸ سالم بود تنها دختر خونواده بودم و بچه بزرگ، سه تا برادرام پشت سر من دنیا اومدن اولی ۱۶ دومی که خیلی با هم خوب بودیم ۱۴ که بعضی وقتا داداشی هم صداش میکردیم و کوچیکه ۶ سال داشت که عاشقش بودم نه اینکه با بزرگه رابطه خوبی نداشته باشم ولی زیاد با هم گرم نبودیم شاید بخلطر فاصله کم سنی و دعواهایی ک در بچه گی با هم داشتیم.

 

ساعت نزدیک ۱۱ شب بود که کتابهامو جمع کردم و رفتم توی اتاق بخوابم رختخواب من کنار پدرو مادرم بود که برادر کوچیکم وسطشون میخوابید برادر وسطیم کنار من بود و بزرگه اونور برادر وسطی، چشمام گرم خواب بود که با داد و بیداد برادرام بیدار شدم عجیب بود موقع خواب دعواشون شده بود پدر و مادرم با وحشت بیدار شدن مث اینکه بزرگه موقعه خواب دستش خورده بود روی صورت وسطی و اونم با لگد تلافی کرده بود از بچه گی هم دعوا داشتن با هم پدرم با عصبانیت گفت اگه صداتون در بیاد میندازمتون حیاط تا قندیل بزنید ک آروم شدن و خوابیدن.

دوباره پلکهام سنگین شد و خوابیدم…

 

 

 

روز بعدش تعطیل بود و تلویزیون برنامه های مناسبتی داشت من تا دیر وقت پای تلویزیون بودم البته وقتی میگم تا دیر وقت حداکثر تا ساعت ۱۲ شب بود بعدش برنامه ها تموم میشد، تلویزیون خاموش کردم رفتم توی جام همه خواب بودن داشتم میخوابیدم ک حس کردم دست برادرم روی باسنمه خواستم ورش دارم با خودم گفتم چ کاریه خودش ورش میداره پشتم بهش بود کم کم حس کردم از اینکه دستش روی کونمه حس خوبی دارم.

ی لحظه حس کردم دستش سر خورد رفته توی چاک کونم خواستم برگردم ولی حس خیلی خوبی داشتم دوست داشتم دستش همونجا باشه ولی عذاب وجدان گرفتم برگشتم و دستشو جمع کردم اینبار روبروش خوبیدم چند لحظه نگذشت حس کردم دستش روی پاهامه شوکه شدم یعنی عمدن داره منو میماله هیچ عکس العملی انجام ندادم ببینم میخواد چیکار کنه ک متوجه شدم دستشو گذاشت روی کوسم نفسم بند اومده بود باورم نمیشد پیرهنم بلند بود از روی پیراهن آروم کوسمو مالید.

ولی یکدفعه برگشت و پشتشو به من کرد نمیتونستم باور کنم اینکارش عمدی بوده ولی واقعن حس خوبی بهم داد..

 

 

برادر وسطیم بود عاشق فوتبال بود خیلی درسخون ولی شیطمون هر روز توی مدرسه دعواش میشد پدرو مادرم بارها بخاطر کتکاریهاش رفته بودن مدرسه از بچه گی خیلی دوسش داشتم تا اینکه این آخری دنیا اومد ولی همون حس همیشگی رو بهش داشتم،

اونم واقعن منو دوست داشت شاید از پدرو مادرمون بیشتر، بخاطر همین باور نداشتم عمدن دستش رو روی کوسم گذاشته باشه درگیر همین فکرها بودم که حس شهوت بهم دست داد کمی با چوچوله م ور رفتم حس خوبی داشت ولی دوست داشتم برادرم اینکارو برام میکرد

خیلی توی فکر بودم شاید تا نیمه های شب خوابم نبرد هنوز منتظر بودم بازم برگرده و نوازشم کنه.

 

 

صبح وقتی بیدار شدم حس عجیبی داشتم روم نمیشد به دادشم نگاه کنم حتی جواب سلامشو ندادم صبحانه خوردیم دست برادر کوچیکه رو کرفتم و سوار ماشین بابا شدم چون مدرسه ما دور بود بابا منو برادر بزرگه رو با خودش میبرد ظهرها هم دیگه خودمون برمیگشتیم کوچیکه با اینکه مدرسه ش نزدیک بود دوست داشت با ما بیاد داداشی هم مدرسه ش دو خیابون بالاتر بود و خودش میرفت، سر کلاس اصلن حواسم به درس نبود ذهنم روی دست برادرم بود ک روی کوسم بود هیچ وقت اینجوری شهوتی نشده بودم نمیدونم چرا اونروز زمان دیر میگذشت خیلی دوست داشتم زودتر خونه باشم برادرمو ببینم هر چند صبح ازش خجالت میکشیدم.

وقتی کلید انداختم در حیاط رو باز کردم دیدم بدوبدو اومد استقبالم دلم لرزید با دیدنش اومد جلو و سلام کرد خودمو کنترل کردم لپوشو گرفتم گفتم چ خبرته کوچولو ک نیستی بغلت کنم بزرگ شدی اونم خندید به شوخی ی پس گردنی بهش زدم گفتم ای شیطون رفتم داخل آشپزخونه مامانو بوسیدم رفتم لباسهامو عوض کنم ک دیدم پشت سرمه گفتم چته امروز افتادی دنبال من گفت چند تا مسئله ریاضی دارم میخوام ی کم باهام کار کنی گفتم باشه بعداز ناهار.

همون موقع ی فکری به ذهنم خورد تصمیم گرفتم لباسهای تابستونی بپوشوم پیرهن کوتاه و یقه باز طوری ک سینه هام کمی معلوم باشه موقع ناهار برادر کوچیکه رو بغل کردم داشتم میبوسیدمش ک مامانم گفت دختر سرما میخوری برو بلوزتو بپوش گفتم نه اینجوری راحترم واقعن از شهوت داغ شده بودم تند تند ناهارو خوردم به برادرم گفتم مسئله هاتو بیار ببینم.

 

 

وقتی اومد عمدن طوری خم شدم سینه هامو ببینه زیر چشمی متوجه شدم داره نگاه میکنه کمی باهاش کار کردم گفت حالا چندتا بنویس خودم برم حلش کنم.

حس کردم حسابی احساسی شده مسئله ها رو واسش نوشتم خودمم رفتم سراغ کتابهام ولی لحظه شماری میکردم شب بیاد ببینم این وروجک چیکار میکنه، شب دیگه حوصله درس خوندن نداشتم منم با بقیه توی اتاق رفتم تا مثلا بخوابم ولی همونطور ک گفتم منتظر اتفاقی خوش بودم، یک ساعتی خودمو بخواب زدم صدای خروپف بابا بلند شد..

عمدن کونمو سمتش کردم کمی بیشتر قنبل کردم ک وارد رختخوابش بشه چند دقیقه نگذشت ک دستشو حس کردم آورد رو کونم حس خوبی داشتم دیدم آروم آروم گذاشت لای چاک کونم پس وروجک بیدار بوده شکی ک دیشب داشتم به یقین تبدیل شد با اینکه حس خوبی داشتم دوست داشتم با کوسم ور بره برگشتم روبروش سریع دستش را جمع کرد پسر بچه ساده فکر میکرد من خوابم چند دقیقه ای گذشت ک لذت لمس کوسم توسط دستهای کوچولوشو حس کردم پیرهنم کوتاه بود و دقیقا روی کوسمو داشت میمالید نفسم به شماره افتاد دستش رو از روی کوسم ور میداشت و سینه هامو ناز میکرد دوباره میرفت سراغ کوسم بارها خودم مالیده بودمش ولی لذت این قابل وصف نبود حس کردم کوسم خیس شده یکدفعه دیدم پسره احمق دستشو کرد توی شلوارم و کوس لختمو مالید با اینکه داشتم لذت میبردم دوس نداشتم این حریم شکسته بشه مث شخصی ک تازه بیدار شده باشه نیم خیز شدم و ی سیلی کوچولو بهش زدم ی کثافت ریزی هم چاشنیش کرد.

 

 

اونم سریع دستشو جمع کرد و خودشو بخواب زد پشتشم ب من کرد

صبح اصلا روم نمیشد بهش نگاه کنم خیلی دوسش داشتم ولی کاش این اتفاقات نمی افتاد هر چند واقعن لذت بخش بود، ماشین بابا اونروز صبح روشن نشد و ما خودمون به مدرسه رفتیم

همون صبح هم بازم با برادر بزرگه ی کل کلی کردن ک خنده م گرفت

 

پنجشنبه ها زودتر کلاسمون تعطیل میشد وقتی برگشتم فقط داداشم خونه بود مادر هم رفته بود برادر کوچیکه رو از مدرسه بیاره، دیدم بچه پررو بدو بدو اومد جلوم و سلام کرد عمدن ی اخم کردم و گفتم سلامو درد قیافه ش دیدنی شده بود سرخ شد همراه با لبخند قشنگی دلم میخواست بغلش کنم و حسابی ببوسمش ولی صلاح نبود

خیلی عذاب وجدان داشتم دیگه پشیمون شدم همون لباسهای زمستونی رو پوشیدم با پیراهن بلند تا از ذهن این وروجک هم این هوس بیفته شب هم پتو رو دور خودم پیچیدم و یک متکا بینمون گذاشتم

دیگه هرشب همینکارو میکردم تا عید اومد هوا بهتر شد و ما هر کدام رفتیم اتاق خودمون، من یک اتاق داشتم پدر ومادر با برادر کوچیکه اتاق خودشون بودن این وروجک با برادر بزرگه یکیشون هال میخوابید یکیشون پذیرایی همونجایی ک من زمستونا با یک چراغ کوچیک تا دیر وقت درس میخوندم.

 

 

اونسال به راحتی دیپلم گرفتم واسه کنکور هم رشته مورد علاقه م قبول شدم ولی تنها ایرادش این بود شهر خودمون نبود ولی زیاد هم دور نبود

اونجا بهمون خوابگاه دادن با چندتا از بچه ها خیلی صمیمی شدیم،بابام هر هفته می اومد دنبالم و برمیگشتم خونه پنجشنبه و جمعه هارو.

زمستونها ک می اومدم خونه بازم توی همون اتاق همه مون میخوابیدم بازم منو برادر وسطیم کنار هم بودیم ولی دیگه هیچوقت ندیدم ک دستش حتی به پتوی من بخوره مث اینکه اتفاقات پارسال همه ش سوءتفاهم بود و عمدی در کارش نبود ولی هیچوقت نتونستم خودمو قانع کنم خواب باشه و دستشو توی شلوارم کنه کوسمو بماله، یه حس دو گانه داشتم از یه طرف خوشحال بودم که حرمت خواهر برادریمون سر جاشه از یه طرف خیلی دوست داشتم یه پسر منو بمالونه چه کسی بهتر از برادر کوچیک آدم هم با خیال راحت ارضاء میشی هم کسی بهت شک نمیکنه.

 

 

توی خوابگاه وقتی با همکلاسی هام صحبت میکردم هر کدوم از رابطه هاشون میگفتن یکی با همسایه یکی با فامیل یکیشون حتی با شوهر خواهرشون حرفهاشون حسابی تحریکم میکرد ولی غرورم اصلا اجازه نمیداد جلوشون ضعف نشون بدم تنها کسی ک میگفت با کسی رابطه نداشته من بودم هر وقت این حرفو میزدم یاد مالیدن کوسم توسط برادرم می افتادم بازم شک داشتم شاید عمدی نباشه ولی حرفهای بچه ها داشت دیوونه م میکرد اصلا دوست نداشتم خودمو در اختیار یه پسر غریبه یا فامیل بزارم ک بعدن ازم سوء استفاده کنه، سیمین یکی از همکلاسیام میگفت هر وقت پسر همسایه مون رو میدیدم عمدن باسنمو میچرخوندم تا تحریک بشه با اینکارام دیونه ش کرده بودم تا اینکه ی بار توی کوچه ک خلوت بود سفت بغلم کردو دستشو گذاشت رو کونم و سریع دور شد.

 

منم با تعجب پرسیدم، کسی توی کوچه شمارو ندید گفت نه بابا کسی نبود، با این حرفهای بچه ها خیلی دوست داشتم پنجشنبه زودتر بیاد بابا بیاد دنبالم برگردم خونه ولی یادم اومد زمستون تموم شده و دیگه هر کدوم توی اتاق خودشون میخوابن برادر بزرگم اتاق منو برده بود هر وقت برمیگشتم اون میرفت توی هال میخوابید من اون دو شب توی اتاق تنها میخوابدم

امتحانهای پایان ترم شروع شده بود، علارغم دلتنگی زیاد و درخواستهای زیاد بابا دیگه پنجشنبه جمعه ها خونه نمیرفتم همینجا توی خوابگاه با بچه ها درس میخوندیم یک ماهی میشد خونه نرفته بودم امروز هم آخرین امتحانم بود و بابای قرار بود بیاد دنبالم، امتحان رو مث بقیه درسها بخوبی دادم وقتی از در دانشگاه بیرون اومدم پیکان بابایی رو دیدم که داشت برق میزد بدوبدو خودمو بغلش انداختم اینقد همدیگرو بوسیدیم.

 

 

انگار سالهاس همدیگرو ندیدیم دستم دور گردن بابایی بود و اصلن ولش نمیکردم طوری ک حراست دانشگاه چند قدم اومد سمتمون که بچه ها بهش توضیح دادن که پدرو دختریم، همکلاسیام اومدن جلو و به بابایی سلام دادن بابا هم با روی خوش جوابشونو داد و همه با هم به سمت خوابگاه رفتیم با وجود اینکه نگهبان خوابگاه اجازه داد بیاد تو ولی گفت نه همینجا بیرون منتظر میمونم منم با بچه ها رفتیم داخل سوغاتی هایی ک خریده بودم از زیر تختم در آوردم البته بیشتر واسه خودم خرید کرده بودم یک شلوار راحتی زرد خوشرنگ با دو پیرهن راحتی تابستونی یکی فیروزه ای اون یکی زرشکی

با بچه ها خداحافظی کردیم و با بابایی حرکت کردیم به سمت تهران عزیزم…

 

وقتی رسیدیم در خونه مامان انگار صدای ماشین بابارو شناخته باشه درو باز کرد همونجا همدیگرو بغل کردیم دیدم از اونطرف برادرم در حالی ک کوچیکه بغلش بود پا برهنه اومدن دم در همونجا پرید بغلم و بوسم کرد بابام با خنده گفت چه خبرته بزار بیایم تو بعد همه مون خوشحال بودیم فقط این برادر بزرگه با وجود اینکه خیلی پسر خوبی بود ولی زیاد احساسی نبود ی سلام سردی باهام کرد و رفت بیرون ولی برادر وسطی از شوق بالا پائین میپرید نمیدونم از عشق خواهر برادری بود یا چیز دیگه توی اون ذهن کوچیک و شیطونش میگذشت

وقتی رفتیم تو خیلی خسته بودم به مامان گفتم خیلی خسته م ناهار نمیخوذم میرم بخوابم، واقعن خسته بودم شب قبل تا نزدیکی های صبح درس میخوندم دو ساعتی هم با بابایی تو راه بودیم

وقتی بیدار شدم ساعت نزدیک ۴ ظهر بود فقط مامان و برادر کوچیکه خونه بودن مامان گفت حموم روشنه یه چیزی بخور بعد برو حموم گفتم اشتها ندارم میرم حموم، لباسهایی ک اونجا خریدم با خودم بردم وارد حموم شدم داشتم لخت میشدم با دیدن بدن خودم نمیدونم چرا حشری شدم پشمهای کوسم خیلی زیاد شده بودن بدن سفیدم رو توی آینه نگاه کردم که فقط لکه بزرگ سیاهی وسط پاهام ک همون پشمام بود جلب توجه میکرد نمیدونستم بزنم یا همینطوری بمونه، کمی با کوسم ور رفتم حسابی شهوتی شده بودم دیگه تصمیم گرفتم بزنم با تیغ مشغول تراشیدنشون شدم با دقت مث تازه عروسها که انگار امشب شوهرم قراره بکنتم .

 

 

حسابی سفید و مامانی شده بود کوسم بعدش ی حموم مفصل گرفتم و کاملا خوردنی شدم لباسهامو پوشیدم اومدم بیرون تا مامان منو دید بغلم کرد و بوسید بارها قربونم رفت ک چقدر ناز و خوشگل شدم، رفتم ی آهنگ مرجان گذاشتم و توی هال قدم میزدم که دیدم برادرم با ساک ورزشیش برگشت به فوتبال خیلی علاقه داشت چون درسهاش هم عالی بود دیگه بابا مامان زیاد بهش گیر نمیدادن بدون اینکه منو ببینه از مامان پودر خواست که لباسهاشو توی حموم بشوره که مامان گفت همونجا توی حمومه تا آب داغه خودتم ی دوش بگیر

ی نیم ساعتی گذشت که از داخل حموم مامانو صدا زد که لباسهاشو واسش بیاره به مامان گفتم خودم میبرم براش تو به کارت برس آروم در حموم رو زدم تا درو باز کرد منو دید شوکه شد اونم انگار از لباسهام خوشش اومده بود به شوخی شورتشو توی دستم چرخوندم گفتم اینم لباسهات اینم شورت چندشت لبخند قشنگی زد و گفت آبجی مجله خونواده واست خریدم گذاشتم توی اتاق منم لپهاشو کشیدم تشکر کردم

خیلی دوستم داشت هر وقت از دانشگاه برمیگشتم همیشه اینکارو میکرد حتی بعضی وقتا با پول توی جیبیهاش بهترین تخمه ها رو واسم میخرید ولی هیچوقت نتونستم خودمو قانع کنم که دوسال پیش اتفاقی دستشو توی شلوارم کرده و کوسمو میمالید.

 

 

یه حس دوگانه داشتم از یه طرف دوست داشتم مث قبلنا همون خواهر برادر باشیم از یه طرف هم خیلی دلم میخواست یکی منو ارضا کنه و چه کسی بهتر از برادر کوچیکه خودت، وقتی از حموم بیرون اومد چند تا نوار کاست برداشت دل و روده شونو بازکرد که پارگی هاشو درست کنه البته واقعن کارش درست بود اونایی که نوار کاست داشتن و نوار از داخلش بیرون میزد و داخل ضبط میشد میدنن من چی میگم

داشتم توی هال و پذیرایی همینطوری قدم میزدم موهای کوسمو زده بودم رونهام بهم میخورد حس خوبی بهم میداد یواشکی زیر چشمی نگاهش کردم اصلا حواسش بهم نبود یاد حرف سیمین افتادم چند باری کونمو بهش کردم و چرخوندم توی شیشه کمد دیواری هال نگاهش کردم ببینم نگاه میکنه یا نه که یکدفعه دیدم سرشو بلند کرد و زل زد به کونم منم با همون چرخش رفتم ستون هال رو بغل کردم ببینم تحریک میشه یا نه که دیدم برادر کوچیکمو صدا زد و گفت برو دفترتو بیار واست دیکته بگم.

تعجب کردم از کارش رفتم آشپزخونه پیش مامان که بعد از چند ذقیقه داداش کوچیکه با دفترش اومد گفت داداش میگه این دیکته رو تصحیح کن با تعجب دیکته شو خوندم ک نوشته بود جیرجیرک به خاله سوسکه گفت خواهش میکنم امشب خونه ما بیا قول میدم هر کاری که تو بخوای انجام بدم با خوندنش از ته دل خندم گرفت همینطور ک میخندیدم مادرم گفت چته تو امروز همه ش میخندی، منم با همون حالت خنده گفتم از دست این وروجکهایی ک بزرگ کردی که مامان هم خندید اونوقت یه ۲۰ به داداش کوچیکه دادم و بوسیدمش..

 

 

شب بعد از خوردن شام دور هم نشسته بودیم داشتیم تلویزیون میدیدیم یه برنامه داشت اون موقع به اسم سینمای کمدی که پنجشنبه ها پخش میشد و آقای جمشید گرگین اجراش میکرد که خیلی مخاطب داشت بعد از دیدن برنامه موقع خواب به مامان گفتم رختخواب منو توی اتاق پیش برادرام بندازه اونجا میخوابم زیر چشمی هم به برادرم نگاه کردم حس کردم قند توی دلش آب شده، رختخوابمو بالای اتاق کنار داداش کوچیکه خودم پهن کردم که دیدم برادرم هم رختخوابشو آورد پائین اتاق پهن کرد، چراغهارو خاموش کردیم و خودمو بخواب زدم ببینم چه اتفاقی میوفته شاید برادرم بخاطر علاقه عاطفی که بهم داشت خواسته بود پیش اونا بخوابم، ساعت حدودای یک شب بود که متوجه شدم داره میاد سمتم پس وروجک واقعن دو سال پیش عمدن با کوسم ور میرفت آروم اومد پیرهنمو بالا زد و دستشو گذاشت روی پاهام نفسم بند اومد به پشت خوابیدم دیدم بلند شد رفت سمت در و اروم دوباره برگشت طرف من مشخص بود رفته ببینه بابا مامان خوابن یا نه، منم قلبم تند تند داشت میزد که دیدم کمی پاهامو باز کرد در حین ناباوری دیدم دهنشو گذاشت روی کوسم باورم نمیشد یه بچه ۱۶ ساله همچین کاری بدونه شایدم غریزی بود ولی هر چه بود من به شدت داشتم لذت میبرم همینطور ک کوسمو میلیسید دستش رو از زیر پیرهنم روی شکمم میمالید دوست داستم بالاتر ببره و ممه هامو بماله که اینکارو نکرد قشنگ زبونشو حس کردم که روی چوچولمه عمدن کمرمو بالا بردم تا زبونش بیشتر بره توی کوسم اما امان از
دست این پرده که معضلی شده برای ما دخترا کوسم کاملن خیس شده بود دوست داشتم از شهوت داد بزنم ک خودمو کنترل کردم یکباره عضلاتم کلن شل شد آبم اومد ولی اون هنوز داشت کوسمو میخورد.

 

پاهامو دراز کردم اونم فهمید سرشو از رو کوسم ور داشت ولی هنوز بالای سرم بود توی دلم گفتم دیگه منتظر چیه که یکدفعه دیدم سرشو آورد بغل گوشم و جون بابا و مامان و خودم قسمم داد که به پهلو بخوابم تا بچسبه بهم از جسارتش خوشم اومد خنده م گرفته بود هیچ عکس العملی نشون ندادم ببینم چیکار میکنه یه چند دقیقه ای منتظرش گذاشتم راستش دلم براش سوخت همینطوری بالای سرم وایساده بود همون لحظه بازم شهوت سراغم اومد به پهلو خوابیدم وروجک از خوشحالی بوسم کرد و آروم پیرهنمو بالا زد منم کمی قنبل کردم تا گردی کونم جذابتر بشه کیرشو حس کردم داخل چاک کونم شد واقعن لذت بخش بود موهامو میبوسید یکدفعه دستشو دور کمرم کرد کمی ممه هامو مالید دوباره رفت سراغ کوسم همینطوری که کیرش توی چاک کونم بود کوسمو می مالید خیلی خوب ارضام میکرد تا اینکه متوجه شدم کونم خیس شد ولی کیرشو در نیاورد غرق لذت بودم همچنان داشت کوسمو میمالید ک بازم ارضاء شدم دیکه پاهامو جمع کردم اونم کیرشو از چاک کونم در آورد حس کردم شلوارم خیس شده ، آروم پیرهنمو کشید رو شلوارم بوسم کرد بعدش رفتش توی رختخوابش چند لحظه بعد بلند شد رفت بیرون.

 

 

تو این فاصله دستمو به کونم مالیدم کمی خیس بود ولی طوری نبود نگرانم کنه دیگه ارضاء شده بودم خیلی لذت بخش بود واسم که اونم بعد از چند دقیقه اومد حالا نمیدونم چرا رفت توی حیاط اونشب یکی از خوابهای راحتی بود که داشتم.

صبح که بیدار شدم وروجک غرق خواب بود ناخودگاه خم شدم و بوسیدمش باورم نمیشد لذتبخش ترین غریزه ام را برادرم بهم هدیه داده باشه اونم در ۲۰ سالگی. مامانم با لبخندش منو نگاه کرد فکر میکرد حس خواهر برادریه ولی نمیدونست این پسرش دیشب چه لذتی به دخترش داده.

 

 

نوشته : هانی کون طاقچه بالا

بازدید از سایت سکسی سکس➥ و چت سکسی شهوتناک➥ یادت نره! کلیک کن!➥ ممنون

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا