سینه کوچیکهای مو کوتاه حشری ترن
صبح شده بود، چون مهمون داشتیم، روز تعطیلی کار من بود… ساعت هفت بیدار شدم، رفتم بیرون و دیدم مهمونمون خوابه، ایستادم و از پشت بهش خیره شدم، فقط یک ملافه روش بود، دختر دایی خونمون بود، خونوادشون مذهبی بودن، بخصوص باباش، اما این دختر نه چندان، هرچند جلوی بقیه رعایت میکرد، یک دختر پر […]
سینه کوچیکهای مو کوتاه حشری ترن Read More »
