نور صبح مثل عسل طلایی از لای پردههای توری میریزه توی اتاق. پنجرهها بستهان، اما من دلم بازه، پر از شور، پر از میل. بدنم انگار داره با آهنگ ناشناختهای میرقصه. جلوی آینه میایستم. موهام مثل موجهای شب روی شونههام میریزن. لبخند میزنم، یه لبخند دلبرانه، از اونایی که میتونه قلب هر کسی رو بلرزونه.
بلوز صورتی حریرمو تنم میکنم. دکمههاشو یکییکی میبندم، اما انگشتام انگار بازیگوش شدن. روی پارچه میلغزن، روی سینهم، انگار دارن پوست گرممو نوازش میکنن. چشمامو میبندم. حسش میکنم. انگشتای گرمش از گودی کمرم بالا میان، روی پهلوهام میمونن، محکم فشار میدن، انگار میخوان منو به خودشون قفل کنن. نفسم تند میشه. قلبم مثل طبل تو یه جشن دیوونهوار میزنه.
«مهسا، امروز قراره آتیش به پا کنی.» اینو به خودم میگم و یه چرخ جلوی آینه میزنم. شلوار جین تنگم باسنم رو بغل کرده، انگار داره فریاد میزنه: «ببینید منو!» میخندم.
کلینیک بوی یاس و وانیل میده، انگار یکی عطرشو تو هوا پاشیده. روی صندلی مخملی میشینم، پاهامو روی هم میندازم، جوری که خط رانهام زیر شلوار برق بزنه. منشی با عینک تهاستکانی نگاهم میکنه، لبخندش مصنوعیست، انگار میخواد چیزی بگه، اما من فقط به در فکر میکنم. اون پشت دره. منتظرمه.
در باز میشه. «مهسا، بیا تو.» صدایی گرم، مثل شراب که تو رگهات میریزه. بلند میشم، قدمهام نرم، مثل یه گربه که داره به شکارش نزدیک میشه. وارد اتاق میشم. اون پشت میزه. آراد. اسمش مثل آهنگ تو سرم میپیچه. پیرهن سفیدش بازوهاشو محکم بغل کرده. قلبم یه لحظه میایسته.
«دربارهی پروپزالت بگو.»
پروپزال؟ میخندم، یه خندهی شیطون. انگار اونم تو این بازیه. «فکر میکنم… ساختار تحقیقم نیاز به بازنگری داره. خیلی دربارهی اسکیزوفرنی خوندم، آقای دکتر، ولی انگار جای خالی زیاد حس میکنم.» دروغ میگم. هیچ تحقیقی نیست. فقط اونه. دستاش که روی کاغذها میلغزن.
از پشت میز بلند میشه. بهم نزدیک میشه. نفسش داغه، روی گردنم. انگشتاش از روی شونهم میرن پایین، روی سینهم، محکم، انگار میخوان پارچهی نازک بلوزمو پاره کنن.
«مهسا، تمرکز کن.»
صداش واقعیست،
اما هنوز دستش از گودی کمرم میره پایین، روی باسنم میمونه، انگار میخواد منو مال خودش کنه.
سحر پیداش میشه. موهاش بلند، مثل شب. لبخندش سرد، مثل یخ. «تو جای من نیستی، مهسا.» صداش تو سرم میپیچه، اما من فقط میخندم. اینم بخشی از بازیه.
یه اتاق بزرگ،
با پنجرههای بلند و پردههای مخمل قرمز.
پنجرهها بستهان، اما انگار چیزی پشتشون نفس میکشه. میرم نزدیک. پردهی یکیشون کنار میره. یه سایهست، یه بدن برهنه، بدون صورت. خطوط بدنش مثل یه مجسمهست، رانهای پر، سینههای سنگین. انگار منم، انگار نیستم.
دستی از پشت پرده میاد. روی شونهم میشینه، بعد پایینتر، روی سینهم. محکم میماله، انگار میخواد قلبمو از جا دربیاره. نفسم میگیره، اما نمیخوام تموم شه. پنجرهی بعدی باز میشه.
دو تا دست.
یکی روی باسنم،
یکی روی رانم.
بین پاهامن
انگشتوشونو توی نرمی کسم فرو می کنن
بدنم بین بازوهای قویشان به خودش میپیچه
انگار دارن منو میکشن تو خودشون.
صدایش تو گوشمه:
«مهسا، بذار خودتو حس کنی.»
بیدار میشم، خیس عرق، اما لبخند رو لبمه. بدنم هنوز داره میرقصه.
ساعت ۸:۲۵ صبح.
نور طلایی آفتاب صورتمو میبوسه.
خواب موندم. قلبم تند میزنه. این جلسه رو نباید از دست بدم.
روی ابرا، جایی که اون منو به تخت بسته بود.
دستامو محکم بسته بود، اوووم بازوهای قویش بالای سرم.
انگشتاش روی صورتم، روی لبام وایییی. دو انگشتشو تو دهنم کرد، مکیدمشون، اووووف خیس و گرم.
دستش از گردنم سر خورد، روی تنم.
آخخخخخخ
بلوزمو کنار زد، تاپ صورتیمو از یقه گرفت، پاره کرد.
اوفففففف
سینه های کوچکم ملتهب شده بود دل دل می کرد
کمرمو بالا کشید.
شلوار و شورتمو یهجا پایین کشید.
تا روی رانم
انگشتاش از رانهام بالا اومد،
روی شکمم آخخخخخ
زیر سوتینم.
وای پارش کرد،
سینههامو تو مشتش گرفت.
بدنم زیر دستاش جون میداد.
نگاهم پر از خواهش
ناله هام بی ترسو رها از اعماق وجودم بالا میومد
پاهامو باز کرد.
عطرش تو هوا پخش شد
توی سرمای اتاق گرمای نفسش بین پاهام پیچید، تا قفسهی سینهم بالا اومد.
خیس بودم، لزج.
با هر مکیدنش، انگار روحمو از بین پاهام میکشید.
لبام گزگز میکرد، نبضمو تو شکمم حس میکردم.
یه لحظه، با یه فشار، تمام وجودشو تو من فرو کرد.
چشمامو باز کردم. ساعت ۸:۲۵ بود. خواب بود. اما بدنم هنوز میلرزید.
امروز بلوز قرمز پوشیدم،
یقهش باز، انگار داره فریاد میزنه: «ببین منو!» آراد نگاهم میکنه، یه لحظه، اما همین کافیه.
از جاش بلند میشه.
میزو کنار میزنه.
دستش رو صورتمه، انگشتاش روی لبم. بعد پایینتر، روی گردنم، روی سینهم. انگار میخواد هر تکه از منو لمس کنه.
«مهسا، تمرکز کن. دربارهی روش تحقیقت بگو.»
میگم: «روش؟ فکر میکنم… باید جسورتر باشم.»
چشمام تو چشماش قفل میشن. دستش از گودی کمرم میره پایین، روی باسنم میمونه، محکم فشار میده.
سحر پیداش میشه.
موهاش مثل شب، لبخندش مثل یخ.
جلو میاد.
آرادو به سمت خودش میکشه.
لباشو میبوسه.
دستای کوچیکشو تو شلوارش میبره، میگه:
«اوم چه بزرگ شده، به خاطر منه یا اون؟»
به من نگاه میکنن.
سحر سینههاشو درمیاره،
بزرگ و سفید با حاله ای صورتی
صورت آرادو بهش میچسبونه.
آراد سحرو روی میز میخوابونهش.
دامنشو بالا میزنه.
از روی شرتش کسشو می ماله
سحر با ناله اس بلن میگه : وای آراد دیونم کردی
صدای تلنبه ها با نالیه های سحر یکی میشه
با هر تکونش، میز میلرزه.
هر ضربه انگار شهوت داغی تو خونم پمپ میکنه.
وقتی صدای نالههای شهوتیش پیچید تو گوشم،
بدنم داغ شد مثل آتیش…
هر آهش مثل انگشتایی بود که میخزه روی پوستم و نمیذاره آروم بمونم. حس کردم خونم تندتر میجوشه، نفسهام بریده بریده شد.
فقط میخواستم خودمو جای اون بندازم،
وقتی با هر ضربه بدنش میلرزه و صدای خیس و خمارش بیشتر میشه.
اون نالهها مثل موج کوبیدن به تنم،
از بین پاهام تا مغزم رو پر کرد…
جوری که خلیس و لرزون،
ناخودآگاه دستم سر خورد بین پاهام،
لبهامو گاز گرفتم و بیشتر فشار دادم…
حس کردم دیگه اختیارم نیست،
فقط میخوام بازتر بشم، پرتر بشم…
تا صدای لذت عمیق تو گلوم هم مثل اون بلند شه.
صدای آراد تو گوشم میپیچه: «مهسا، تمرکز کن!»
ساعت ۸:۲۵ صبح.
انگار زمان گیر کرده.
امروز همهچیز تندتره. آراد نزدیکتره.
انگار دیوار بینمون داره میشکنه.
میگم: «فکر میکنم پروپزالم داره به یه جای خوب میرسه.» اما توی ذهنم، ما تو یه اتاقیم. پنجرهها بازن، باد پردهها رو تکون میده.
دستاش روی رانهامه، محکم، انگار میخواد عمیقتر بره. لباش روی گردنم. نفسم بند میاد.
سحر دوباره پیداش میشه. اینبار واقعیتر. از در میاد.
«آراد، باید بریم.» صداش مثل تیغهست. آراد لبخند میزنه، آروم، حرفهای. «مهسا، هفتهی بعد ادامه میدیم.»
قلبم فریاد میزنه. هفتهی بعد؟ من الان میخوامش.
مهسا از اتاق بیرون میآید، موهایش آشفته، مثل رشتههای پوسیدهی طنابی که زیر بار سالها پاره شده. چشمهایش گود افتاده، انگار در چاهی بیانتها غرق شدهاند، جایی که رؤیاها به جای نور، سایههای سیاه میتابانند. در را میبندد، اما صدای لولای زنگزده مثل فریادی خفه در گلو، در راهروی خاکستری تیمارستان میپیچد. روی صندلی انتظار فرو میرود، عروسکی که نخهایش را نه بریدهاند، که سوزاندهاند. بدنش سرد است، انگار خون در رگهایش لخته شده، اما هنوز نفس میکشد، گویی به اجبار. آراد و سحر از اتاق بیرون میآیند، قدمهایشان مثل ضربات چکش روی میخهای آهنی. سحر، پزشک بخش، با موهای بلند و چشمانی که انگار از شیشهی شکسته تراشیده شدهاند، پوشهای در دست دارد، پر از کاغذهایی که سرنوشت مهسا را مثل طوماری شوم مهر کردهاند. راهرو بوی گند ضدعفونیکننده و مرگ میدهد، بویی که به ریهها میچسبد و نفس را میدزدد. نور لامپهای فلورسنت سوسو میزند، سایههای کجومعوج روی دیوارهای لکهدار میرقصند، انگار ارواح بیماران پیشین هنوز در گوشهها خزیدهاند. سحر، با صدایی که مثل تیغ روی استخوان میخراشد، میگوید: «کیس شرایط حادی داره. باید تحت مراقبت ویژه باشه. توهماتش دارن از کنترل خارج میشن.»
آراد، با چهرهای که انگار از سنگ سرد تراشیده شده، سر تکان میدهد. «دوز داروها رو تغییر بدیم. شاید اینبار بتونیم ساکتش کنیم.»
سرپرستار، زنی با چشمانی که انگار از اعماق گور به دنیا نگاه میکنند، میپرسد: «خانم دکتر، بیمار هر چند ساعت دارو میگیره؟»
سحر، بیهیچ نوری در صدا، پاسخ میدهد: «هر ۲۴ ساعت، راس بیداری، ساعت ۸:۲۵ دقیقه.» سرپرستار سرش را به سمت پرستار و نیروی خدماتی میچرخاند، مثل عروسک کوکیای که فنرش شکسته. «بیمارو ببرید به اتاقش.»
پرستار، با دستکشهای پلاستیکی که بوی لاتکسشان تهوعآور است، مکث میکند و زمزمه میکند: «مثل هر شب دستاشو ببندیم؟»
سرپرستار، با لبخندی که انگار از لبهای مردهای قرض گرفته شده، میگوید: «نیازی نیست. داروهای جدید مثل زنجیرن. امشب میخوابه… و شاید دیگه بیدار نشه.» مهسا را میبرند، پاهایش روی زمین کشیده میشوند، مثل جسمی که روحش را جایی در رؤیاهایش جا گذاشته. اتاقش قفسیست با دیوارهای لکهدار، که فریادهای خاموش بیماران پیشین را بلعیدهاند. در بسته میشود، قفل میچرخد، و صدایش مثل میخیست که در تابوت ذهنش فرو میرود. مهسا روی تخت میافتد، دستهایش میلرزند، انگار هنوز منتظر دستی خیالیاند که دیگر هرگز نخواهد آمد.
چشمهایش به سقف خیره میمانند، به لکهای که انگار سایهی ساعتی را نشان میدهد، ساعت ۸:۲۵ دقیقه، ساعتی که مثل طناب داری دور گردنش تنگتر میشود. پنجرههای بستهی اتاق، با میخهای زنگزده مهر شدهاند. سایهها از گوشهها میخزند، سنگین، مثل بختکی که روی سینهاش نشسته. صدای آراد، صدای سحر، صدای خودش، در هم میپیچند، اما حالا دیگر هیچکدامش واقعی نیست. فقط تاریکیست، تاریکی که مثل موجی سیاه از دیوارها بالا میرود، از سقف میچکد، و مهسا را در خود غرق میکند. ساعت ۸:۲۵ دقیقه صبح فردا، شاید دیگر فقط یک عدد باشد، روی دیواری که دیگر کسی آن را نخواهد دید.
