دوقلوها
من و بهنام دو قلو بودیم . اون فقط چند دقیقه ای بزرگتر از من بود ولی همش می خواست قدرت نمایی کنه . خب پسر بود و زورشم می چربید . منم یه دختر نازک نارنجی مامانی و ترسو بودم . با این که تو خونه مون کلی اتاق داشتیم ولی دوست نداشتم تنها […]
من و بهنام دو قلو بودیم . اون فقط چند دقیقه ای بزرگتر از من بود ولی همش می خواست قدرت نمایی کنه . خب پسر بود و زورشم می چربید . منم یه دختر نازک نارنجی مامانی و ترسو بودم . با این که تو خونه مون کلی اتاق داشتیم ولی دوست نداشتم تنها […]
من پیمان هستم وكاراته كار ميكنم.من از بچگی به مردها علاقه داشتم و همیشه نقش مفعول را داشتم. یادم می آید که همیشه با بچه همسایمون که یکی دو سال از من بزرگتر بود میرفتیم زیرزمین خونه و بازی مامان و بابا میکردیم من همیشه نقش مامان را بازی میکردم همینکه کیر پسر همسایه را
اگه یكی بیاد بشما بگه میخوام بكنمت چكار باید كنی؟ اگر بگی باشه كه باید بهش كون بدی و میكنه و ممكنه خوشت نیاد ازش یا دیگه هر روز بیا بگه كون میخوام و دوستاشم بیاره.ولی اگه بگی نه چند حالت داره. یا اینكه اینقدر میاد و میخواد كه آخرش بگی باشه و بهش كون
خاطره از یك انتقام بیشتر بخوانید »
یكبار یك چیزی نوشتم در باره مخ زنی. اینم دومین چیزیه كه میگم. شاید مخ زدن نباشه و گول زدن باشه اما وقتی برای من اتفاق بیفته پس برای دیگرانم ممكنه اتفاق بیفته و میشه ازش پیشگیری كرد.دو سه سال پیش بود .اون وقتا زیاد میرفتم چتروم و برای خودم اسم زیباترین پسر دنیا رو
این خاطره مربوط میشه به سال 77 که بازار روسها در مشهد خیلی داغ بود و تردد زیادی داشتند . یک روز گرم تابستونی حدود ساعت ۱۲ ظهر شدیدا مشغول کارهای روزمره بودم و فرصت سر خوروندن نداشتم صفورا منشیم در زد اومد تو و گفت آقای شهریاری یا شما کار داره با تعجب گفتم
مهماندار خارجی ھواپیما بیشتر بخوانید »
نمی دونم عشق بود یا هوس . واسه من عشق بود و واسه اون هوس . وقتی برای اولین بار تو عروسی برادرم اونو دیدم همه هوش و حواس و دین و دنیام رفت . یه پیرهن یه سره به رنگ قرمز که یه طرف دامنش چاک داشت وپس از چند سال این جوری پوشیدن
سلام به همه دوستان من امیرم و ۲۴ سالمهمی خواهم براتون داستانهایه سکسی خودم بنویسم خیلی هست ولی من چنتاش منویسماز اولیناش شروع می کنم این داستان ماله ۱۰ سال پیشه وقتی من میرفتم راهنمایی اون موقع سرویس نداشتم و هر روز خودم میرفتم مدرسه وقتی می خواستم برم مدرسه میرسوندنم و وقت برگشتن با
سلام به همه دوستان عزیز. من نوید هستم و 27 سالمه. این خاطره مربوط می شه به 4 سال قبل و یکی از شیرین ترین خاطرات زندگیم هستش که براتون تعریف می کنم. من یه دختر دایی دارم به اسم تینا که 8 سال از من کوچیکتره. من از بچگی تینا رو دوس داشتم و
از بابا بزرگم . منظورم بابای بابامه زیاد خوشم نمیاد . خیلی جلفه. تازگی یک منشی قرتی هم گرفته که با مامان خیی رفیقه. این را هم بگم مامانم زن راحتیه. راحت با مردها لاس میزنه و همیشه لباسهای باز مپوشهیک روز بابا بزرگ با منشییش امده بودن خونه ما با هم رفتیم به یک
کس دادن مامانم به بابا بزرگ بیشتر بخوانید »
پذیرای خانم مسنی از اقوام بودم. دو سه ماهی در منطقه’ ما بین فک و فامیل زندگی می کرد تا کار اقامتش درست شود. به تماشای سریال های زنانه’ وسط روز تلویزیون علاقمند شده بود. یک روز که منزل بودم گفت میشه لطفا برام بگی این خانمه توی این سریال چرا گریه می کنه؟ خوب