یک جق پر برکت
خانمم زنگ زد گفت ساعت 5 ترمینال باش پدر و مادرم دارند از شهرستان می رسند بابا وقت دکتر داره آنی(خواهر خانمم) هم باهاشونه با بچه سختشونه، با تعجب پرسیدم چرابا اتوبوس اومدن پس شاهین (باجناقم )؟ گفت مرخصی نداشته نتونسته بیاد من از رفتار آنی متنفر بودم چون هم فضول بود هم حسود بود […]
