سکس من با دختر عمم

عید بود عمه ایناماز همدان اومده بوودن شمال ویلای ما برنامه ریزی این بوود که تا 5 بمونیم خلاصه کلی خوشمی گذ شت تا روز 6 یا 7 بوود من رفته بوودم حمام همه هم رفته بوودن دم ساحل منم که فکرمیکردم هیچکی نیست راحت با حوله اومدم بیرون یه دفه احساس کردم یه نفر […]

سکس من با دختر عمم Read More »

نقشه تفصیلی کردن زهرا جون

سلام ميخواستم داستان خودمو براتون تعريف كنم،من وحيد ٢٠سالمه و توى يكى از شهرهاى شمالى زندگى ميكنم.اين داستان من مربوط به تابستان٩٠هستش كه بعد از يه نقشه طولانى تونستم زهراجونمو بكنم:يكروز داشتم ازخونه ميومدم بيرون كه خواهريكى از دوستاى صميم(حسین)و البته همسايمون رو ديدم.لامصب خيلى تيپ زده بود.اصلا باورم نميشد خودش باشه آخه من كه

نقشه تفصیلی کردن زهرا جون Read More »

طعم تلخ سکس و روزگار روژان

در رو باز کرد و اشاره کرد برم تو. موهاش جوگندمی بود و صورتش سه تیغه. شیک و خوش پوش بود. دقیقا میدونستم چندمین مردیه که باهاش میخوابم. لعنتی صورت تک تکشون یادم بود. دیگه با همه تیپی خوابیده بودم. دیگه مثل روزای اول استرس پیر یا جوون بودن مشتریا رو نداشتم. تازه میتونستم تَری

طعم تلخ سکس و روزگار روژان Read More »

سروش در اصفهان

سلام. اسم من سروش و الان 26 سال دارم. این قضیه ای كه می خواهم براتون تعریف كنم مال چند سال پیش است. یعنی همون ماهی كه من در مرخصی پایان دوره خدمت بودم و تصمیم گرفتم برم اصفهان منزل عموم. به خاطر دیدن دختر عموم كه خیلی خاطر خواهش بودم. عموم سالهاست در اصفهان

سروش در اصفهان Read More »

مادرزن هات من

سالها پیش از این با همسرم آشنا شدم وازدواج کردیم ؛ چند سالی گذشت تا آنکه خاله همسرم بیمارشد و میبایست بصورت شبانه روز سرم دریافت کند ؛ بنابراین اورا به منزلش منتقل کرده و سرم اورا درمنزل وصل کردم و طبیعتا همانجا هم ماندیم ؛ شبها در اتاق پذیرائی درکنار هم ردیفی رختخواب می

مادرزن هات من Read More »

مرجان زن اسمال آقا

این فقط یک داستان سکس نیست سه ماهی بود که رفته بودم ماموریت .توی این مدت یکی دوتا از همسایه ها عوض شده بودندومن نمی شناختم شون . از ماشین که پیاده شدم . در آپارتمان باز بودرفتم تو وخواستم برم تو آسانسور که یکی داد زد کجا؟ برگشتم به طرف صدا دیدم یک آقای

مرجان زن اسمال آقا Read More »

رویا و آرش

سلام دوستان من آرش هستم بچه کرج و ساکن اصفهان قدم 198 و وزنم 88 کیلو موهام بور و سفید پوستم هیکل بدی ندارم داستان نویس خوبی نیستم به بزرگی خودتون ببخشید از زمانی که خودمو شناختم همش سرم تو کتاب و درس خوندن بود به هیچ کاری به جز مطالعه علاقه نداشتم حتی خانوادم

رویا و آرش Read More »

داستان مامانی

منو مامان و بابا با خواهر کوچیکم با هم زندگی میکنیم من کلاس دوم دبیرستان هستم. بک روز بعد از مدرسه اومدم خونه اونروز فوتبال داشتیم و توپ خورده بود به تخمام و درد شدیدی میکرد وقتی رسیدم خونه دیدم مامانم تنهاست پرسیدم خواهر کوچیکه کجاست گفت با دختر خالت رفتن پارک اومدیم ناهار بخوریم

داستان مامانی Read More »

خواهر حشری

چند سال پیش زمانی که چند وقتی با مادر و پدرم سر یک موضوعی کنتاکت پیدا کرده بودیم ، تقریباً رفت و آمدم قطع شده بود و ازشون کمتر خبر داشتم.موضوع اینطوری بود که خواهرم که دانشجو بود با پسری آشنا شده بود و قرار ازدواج گذاشته شده بود و دست برقضا هم بدلیلی که

خواهر حشری Read More »

مددکار کار بلد

امشب تصمیم گرفته ام راوی داستانی باشم که حدود 12 سال پیش برای این حقیر سراپا تقصیر رخ داد و از دو جنبه برایم اهمیت داشت نخست اینکه اولین تجربه کاریم به عنوان یک مددکار اجتماعی بود ودوم اینکه اولین تجربه سکسی ام در اوج بلوغ جنسی ام بود /القصه اینجانب در یکی از شهرهای

مددکار کار بلد Read More »

Scroll to Top