داستان سکس من و طناز

سلام به همه راستش من تا حالا داستان واسه کسی تعریف نکردم به خاطر همین اگه خوب نبود ببخشید. این داستان من و یکی از دوست دخترامه به اسم طناز. یادمه که اون موقع من تو یه بوتیک فروشنده بودم (لباس زنانه و دخترانه) این ماجرا مربوط به 4 سال پیشه. بعد از ظهر بود […]

داستان سکس من و طناز بیشتر بخوانید »

نغمه و برادرش

اين ماجرا حدود 3 سال پيش اتفاق افتاد. يه برادر دارم سه سال از من بزرگتره. اسمش حميده. من بيست و يک سالمه و عادت دارم که هميشه در خانه دامن کوتاه بپوشم. همين باعث ميشه هر کي منو ميبينه تحريک بشه. يه شب در حالي که دمرخوابيده بودم از خواب بيدار شدم ديدم يکي

نغمه و برادرش بیشتر بخوانید »

ماجرای فتانه

خيلي دمغ بودم چندوقت بودمشتري نداشتم ازشانس بدم چندروز بودكميته بدجوري جنده ها را جمع ميكرد.يك بگيربگيري بودكه نگو و نپرس.اكثر دوستهام را گرفته بودندخودم هم دوبار شانسي از دستشون دررفته بودم و نزديك بود بگيرنم. چند تا مشتري را هم تا ميخواستم گير بندازم ازم گرفته بودند. هر روز دو ساعت به خودم ميرسيدم

ماجرای فتانه بیشتر بخوانید »

خانم معلم

حدود 7 سال پيش من سال آخر دبيرستان بودم و تا اون موقع با هيچ جنس مخالف خودم تماس فيزيكي نداشتم و هميشه براي ارضا’ جنسي به عكس و فيلمهاي سكس پناه مي آوردم . و عمده آشنائي من با مسائل جنسي توسط معلم بينش بود .خانم مولائي با ظاهري اسلامي هر جلسه به بهانه

خانم معلم بیشتر بخوانید »

خانوم شدن من

دومين باری بود كه مشروب ميخوردم.بار اول ته ليوان بابام يه كم ویسكی مونده بود كه خوردم و از مزه اش حالم بهم خورد ولی اينبار اصلا اذيت نشدم .بگذريم…حدود ساعت ۸ شب بود كه شروع كرديم به خوردن .دو ساعتی گذشت كه ۴ تا قوطی آبجو تموم شده بود من از روی مبل بلند

خانوم شدن من بیشتر بخوانید »

متین و زن دایی

خونه‌ي دايي‌اينا روبروي خونه ما بود و ما با هم خيلي رفت و امد داشتيم بخصوص من و زن دايي خيلي با هم شوخي مي‌کرديم و وقتي کسي نبود من اصرار مي کردم که بيا کشتي و اون هم که ميدونست من دست بردار نيستم به شوخي با من کشتي ميگرفت و اينطوري بود که

متین و زن دایی بیشتر بخوانید »

میترا و آرش

اسم من ميترا است 23 ساله دانشجوي سال سوم کامپيوتر هستم و 3 سال است که با شايان ازدواج کرده ام شايان مثل اسمش بسيار زيبا وجذاب و خوش تيپ است و هر دختري دوست دارد همسري چون او داشته باشد ما زندگي خوبي داريم تنها مشکل ما اينست که من زني پر حرارت و

میترا و آرش بیشتر بخوانید »

دختر دایی و من

من در حدود 8 سال با دختر داييم فاصله دارم يعني كوچكترم ، راستش ما با خانواده داييم خيلي قاطي هستيم و چون خونمون نزديكه زياد رفت و آمد داريم.دختر داييم الان 27 سالشه و هنوز مجرده. مثل هميشه يه روز رفتم خونه ي داييم تا با پسر داييم بازي كنم زنگ زدم كسي در

دختر دایی و من بیشتر بخوانید »

کیارش

ماجراي اين بارم برمي گرده به دي ماه سال پي تولد يكي از دوستام(كيارش)… فكر كنم 26 دي ماه بود كه همگي دعوت شديم به تولد دوست پسرم خير سرش همه دوستامو هم دعوت كرده بود منم از اونجايي كه مي خواستم يه ذره حالشو بگيرم به دوستام گفتن هر چند نفر كه دوست دارن

کیارش بیشتر بخوانید »

سامان

شروع خاطره من برمي گرده به زماني كه من تازه هشت سالم شده بود. تابستون بود و مدرسه ها تازه تعطيل شده بودند كه همسايه ديوار به ديوار خونه ما خونشو فروخت به فرزانه خانم و شوهرش امير كه يه پسر به اسم سامان داشتن فروختن و رفتن . چند روز بعد فرزانه خانم و

سامان بیشتر بخوانید »

پیمایش به بالا