دکتر و مامانم

ساعت هشت شب بود و من بايد ميرفتم دنبال مادرم تا ببرمش خونهء خالم که قرار بود نصفه شب از مکه بياد. همه اونجا جمع بودند و چون مادرم تا اون موقع بايد تو مطب دکتر ميموند من بايد با ماشين پدرم ميرفتم دنبالش. دکتري که مامانم براش کار ميکرد از دوستاي قديمي عموم بود […]

دکتر و مامانم بیشتر بخوانید »

کس تپل

تقریبا 3 سال پیش بود و من با یکی از دوستانم به نام آرش با هم شریک بودیم و کار کامپیوتر میکردیم. این آقا آرش ما از اون آدمهای لانتوری اما بچه خوشگله. خلاصه یه روز گرم تابستان بود و 4 شنبه من در مغازه نشسته بودم که آرش هم اومد یکم کارامون رو رله

کس تپل بیشتر بخوانید »

اتفاق مفيد

چند هفته اي بود كه سر كلاس آمار نرفته بودم. خيلي دلواپس بودم. بهر حال اين درس خيلي سختي بود و قبلا هم يكبار ازش افتاده بودم. وقتي وارد كلاس شدم تازه متوجه شدم كه استادمون چند تا جلسه هم جبراني گذاشته بود و بنابر اين خيلي از درس عقبم. به فكرم رسيد هر چه

اتفاق مفيد بیشتر بخوانید »

خاله سوسن

این قضیه مال پاییز 1387 هستش. من و خالم با هم چیزی نداریم یعنی از همه چیز من خبر داره چون از وقتی از شوهرش طلاق گرفته و مامان و بابا بزرگم مرحوم شدم من هم دیدم خالم تنهاست اکثریت پیش خالم هستم. دیگه یه جورایی منو خالم با هم زندگی می کنیم همه فامیل

خاله سوسن بیشتر بخوانید »

مادر و دختر گدا

سر ظهر بود و خسته و كوفته داشتم از مغازه به خونه برميگشتم. بد جوري تو كف بودم. خيلي وقت بود كه سكس نداشتم و هردختري كه از كنارم رد ميشد را بد جوري نگاه ميكردم. خونه چندروزي بود كه خالي بود و به اين زوديها هم نميومدند. تو فكربودم كه چطوري يك نفر و

مادر و دختر گدا بیشتر بخوانید »

سمیرا

سمیرا دوست خواهرم بود و بعضی وقتها خونه ما می اومد. دختر راحتی بود (البته یه دختر 11، 12 ساله که معنی مقید بودن را نمی فهمه) و تلاشی برای پنهون کردن بدنش از غریبه را نمی کرد. عمدتاً یه تاپ آستین‏دار با یه دامن زیرزانوئی می پوشید و وقتی بیرون می رفت یه چادر

سمیرا بیشتر بخوانید »

سكس خانوادگي

من هيچوقت عادت نداشتم با همكلاسيهام خونه دانشجويي بگيرم. بلكه هميشه تنها يك خونه دربست اجاره ميكردم. سال سومي كه دانشگاه بودم خونه اي گرفتم كه هم بزرگ بود و هم ارزان و در ضمن گاراژي داشت كه از اون به عنوان مغازه تعمير كامپيوتر استفاده ميكردم. صاحبخانه من يك زن تنها بود با 2

سكس خانوادگي بیشتر بخوانید »

ژاله دختر همسایه

راستش ما يه همسايه داشتيم که دو تا دختر داشتن با يه پسر که اين دخترا يکيشون ۲۸ ساله و يکي ديگه شون ۲۳ ساله ومن هميشه تو کف اون دختر بزرگه بودم و هميشه تو عالم مستي به يادش جلق مي زدم گذشت تا اينکه اين دختر بزرگه ( ژاله ) نامزد کرد و

ژاله دختر همسایه بیشتر بخوانید »

گريه يک مرد

من و شيرين همديگرو خيلی دوست داشتيم طوری که دوستهای من و اون به ما حسودی می کردند. اون تقريبا هر روز خونه من می اومد و اگه يک روز همديگر رو نمی ديديم روزمون شب نمی شد خلاصه از اون عشقهائی که همه آرزوشو دارن. همه پارتيها و مهمونيها را با هم می رفتيم.

گريه يک مرد بیشتر بخوانید »

مدرسه جديد

مدرسه جديد از خونه دور بود. برادرا تصميم گرفته بودن! مادر ناتنی که اصولا در اوامر مربوط به من دخالت نمی کرد و پدر هم تا زمانی که مشکلی نبود! و اصولا هيچوقت مشکلی نبود! وارد جزئيات نمی شد. اصلا کسی نپرسيد مدرسه چرا بايد عوض شه و شد! برام جالب بود. دخترا مثلا دخترای

مدرسه جديد بیشتر بخوانید »

پیمایش به بالا