سوز زمستون
سوز هوای سرد زمستون میزد داخل اتاق.با اینکه پتو روم بود ولی بدجوری سرما میخوردم . بلند شدم ساعت رو نگاه کردم 5 دقیقه مونده ب 8 رو نشون میداد.پنجره رو ک یکم باز شده بود رو بستم شروع کردم ب اماده کردن صبحونه. -محمد. شوهر گلم؟نمیخوای بیدار بشی سرکارت دیر میشه آ – […]
