جریان من و شوهرخواهرم
ده روز مونده بود به تحويل سال نو ما قرار بود تعطيلات با صفورا و امین (خواهرم و شوهرش ) بريم شمال ساعت 1:30 بود كه فرزاد (شوهرم) زنگ زد و گفت كه بايد براي انجام ماموريت بره شهرستان وسايلشو آماده كنم اين ماموريت رفتن هاي يهويي فرزاد عادي بود بخاطر كارش، منم زود وسايلشو […]
جریان من و شوهرخواهرم بیشتر بخوانید »
