دستفروش
وقتی که داشتم از استخر برمی گشتم یه دفعه موبایلم زنگ زد… _سلام مامان. _سلام بابک جان خوبی.ببین پسرم یه خبر بد… _چی شده؟ _مسعود تو راه خونشون تصادف کرد مرد… _آخ آخ… کی؟ _همین الان به ما زنگ زدن خبر دادن.ببین پسرم من و بابات داریم میریم شمال خونشون. فهمیدی؟ _آره آره.خوب… _خوب نداره […]
