بینهایت عشق
وای که چه روز بدی بود اون روز،بعد از کلی غرغر کردنای مامان سر میز صبحانه بلندشدم کیفمو برداشتمو زدم بیرون از خونه.بحثمون سر خواستگاری بود که قرارگذاشته بودن آخرهفته بیان.ته دلم راضی نبود،اصلا دلم ازدواج بدون عشق نمیخواست ولی مامان درک نمیکرد.تو پیاده رو داشتم قدم میزدم و به آسمون ابری که گرفته تر […]
