خاطرات یه اسلیو
نفسم بند اومده بود،لبهام خشک بودن درست بر عکس صورت خیس عرقم،واقعا نمیشد تحملش کرد حالا که نیم ساعت از اتمام کار گذشته بود تازه درد بیشتری رو حس میکردم سوراخ کونم زوق زوق میکرد دلم میخواست از درد داد بزنم اما چشمای نازو مردونه ش ابروهای سیاه نازش و آرامش چهره ش وقتی تو […]
خاطرات یه اسلیو بیشتر بخوانید »
