یه روز عادی

مثل همیشه استرس داشتم. رفتم حموم و شیو کردم، می خواستم سفید و تمیز باشم. براش فرقی نمی کرد، می دونستم که فرقی نمی کنه، بعد از این همه سال دیگه اون هیجان سابق را نداشت ولی من سعی می کردم همه چیز را براش تازه نگه دارم. از حموم که اومدم بیرون تمام تنم را با کرم معطری که برام سوغاتی آورده بودند ماساژ دادم. عاشق بوی این کرمم. خودم باهاش تحریک می شم ولی می دونستم به این بو هم عادت کرده دیگه. کرم زدنم که تموم شد خودم را توی آینه قدی اتاقم نگاه کردم. می دونستم هنوز هم مثل قبل عاشق هیکلمه ولی مردها زود عادت می کنند و بهترین ها هم عادی می شه براشون. نمی دونستم تا کی می تونم داشته باشم اش. سیاوش اولین رابطه جنسیم بود. تو همه چیزم اولین بود ولی سه سال بود که بدون تعهد باهم بودیم. می ترسیدم از این که یه روزی خسته شه ازم و ولم کنه. یه لحظه به خودم اومدم و دیدم داره دیرم می شه. جوراب توری را که برام گرفته بود پام کردم و تا بالای رونم بالا کشیدم.
 
شورت توری مشکی و سوتین مشکی، ست مورد علاقه اش بود، به خاطر اون اکثر ست هام مشکی بود. لباس پوشیدم و زنگ زدم آژانس. دوست نداشت وقتی می خوایم سکس کنیم آرایش داشته باشم. فقط ریمل اون هم برای این که دوست داشت موقع سکس با اشک هام بیاد پایین و زیر چشم هام را سیاه کنه. عاشق این بود که درد بکشم و از درد اشک بریزم. ریمل را که زدم آژانس هم رسید. شالم را سرم کردم و از در رفتم بیرون. مسیر خونشون را خیلی دوست داشتم. نه اونقدر نزدیک بود که نتونم توی راه از هیجان به اوج برسم، نه اونقدر دور که کلافه شم و حسم بخوابه. معمولا تو ماشین انقدر خیس می کردم که نیازی به معاشقه نبود.
 
به محض این که کیرش را می ذاشت روش تمامش را می بلعید. به خونش که رسیدم دیگه از خود بی خود بودم. در را که باز کرد خودم را انداختم تو آغوشش. تو چشم های مهربونش گم می شدم. هیچ چیز به اندازه چشم هاش تو دنیا برام ارزش نداشت. لب هاش که روی لب هام رفت کنده شدم انگار از زمین. بهشت من آغوشش بود. بغلم کرد و برد تو اتاقش. مثل همیشه گفت “طاقت ندارم باران بریم سر اصلش؟” عاشقش بودم. می دونستم ازمعاشقه زیاد خوشش نمیاد. خود سکس را دوست داشت. راضی بودم به هر چیزی که بخواد. لباس هام را که در آورد رفت عقب و نگام کرد. رضایت را تو چشم هاش می دیدم “کثافت این هیکل را از کجا آوردی؟” دوست داشت همیشه این جمله را وقتی لختم می کنه یا بعد سکس بگه. یه لب ازم گرفت و تمام لباس هاش را خودش در آورد. شرت و سوتین منم بیرون کشید و یه دست زد به کسم که مطمئن شه به اندازه کافی خیس هست. سر کیرش را گذاشت رو کسم و با یه فشار هل داد تو. بهترین لحظه سکس همیشه برام همین لحظه است. لحظه ای که احساس می کنم یکی میشه باهام، لحظه ای که دیگه چیزی کم ندارم. صدای ناله هام که رفت بالاتر اونم سرعتش را بیشتر کرد. محکم تلمبه می زد توش جوری که احساس می کردم سر کیرش داره رحمم را از جا می کنه. با تمام وجود حس می کردم دارم پاره می شم. صدای ناله هام داشت کمکم به نعره تبدیل می شد که سرعتش را کم تر کرد و کشید بیرون. گفت “برگرد” از پشت که کرد تو کسم با دستش صورتم را هم به تخت فشار می داد. داگ استایل محبوب جفتمون بود. دوباره که شروع کرد به تلمبه زدن احساس کردم تو خودم نیستم. صدای جیغ و ناله هام انگار مال خودم نبود. از خود بی خود بودم که دوباره چرخوندم و نشست رو دهنم.
 
این بار کیرش را هل داد ته حلقم. کیر بزرگی داره و هر کاری می کرد نمی تونست تمامش را جا بده تو دهنم. تلمبه میزد. کیرش می خورد ته حلقم وعق می زدم. اشک می ریختم. دست و پا میزدم ولی براش مهم نبود، تو حال خودش نبود. فریاد می زد و فحش می داد ” آفرین جنده…….. بخورش…… آره جنده خودمی…. همین جوری تا ته دهنتو می گام…. چیه؟ داری جر می خوری؟….. سیاوشت داره جر می ده دهنتو؟… داری خفه می شی؟…اربابت یه سوراخ سالم هم قرار نیست بذاره واست.” با خودش حرف می زد انگار. برم گردوند باز از پشت گذاشت توش. ,,
 
انقدر تلمبه زده بود که به التماس افتادم. التماس می کردم و جیغ میزدم. احساس می کردم چند لایه از پوست توش رفته. التماس می کردم ” سیاوشم…. عشقم، بسه دیگه…. جر خوردم…. پاره شدم…. غلط کردم….. ولم کن.” ولی التماس هام بیشتر وحشی اش می کرد. تلمبه آخر را انقدر محکم زد که پرت شدم رو تخت. با صدای نعره هاش و داغی کمرم فهمیدم که ارضا شده. بی حال کنارم ولو شد رو تخت. حتی نای حرف زدن هم نداشتیم. با دستش آبش را رو کمرم پخش می کرد. برای آخرین بار قبل از این که خوابم ببره تو چشم هاش نگاه کردم. رضایتی که توشون بود برام بهترین پاداش بود. چشم هامو بستم و خوابیدم…
 
نوشته: ms.parvaze

0 Replies to “یه روز عادی”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*