کاخ مروارید

سلام به دوستان این قضیه مربوط میشه به پونزده شونزده  سال قبل وقتی که من با یه دختر تو کرج دوست بودم و یواش یواش مادر دوست دخترم رو هم شروع کردم به کردنش…

***

اسم من سهیل هستش و الان ۳۸ سالمه اون موقع‌ها خونه ی ما گوهر دشت بود و همه ی دخترای گوهردشتم به قولی اهل حال بودن الانم که دیگه جنده خونه‌ای واسه خودش خلاصه من با یه دختر دوست شدم به اسم شیما که اون موقع سوم دبیرستان بود منم سربازیم تموم شده بود و تو کار بوتیک بودم خلاصه شیما رو چند بار دیدم و برای اولین بار تو خونه ی خودم از کون کردمش اون موقع سکس خیلی‌ مثل الان بی‌ دردسر نبود شیما هم یه بابای لات چاله میدونی‌ داشت یه روز شیما گفت بابام حس کرده دوس پسر دارم بهم گفته میتونی‌ دوس پسر داشته باشی‌ ولی با نظارت من و مادرت و از من خواست برم خونشون که به پدر و مادرش منو معرفی کنه منم رفتم و از همون لحظه ی ورود نگاه سنگین و شهوت بار مادرشو که خیلی‌ زن آروم و مظلومی هم به نظر میرسید رو خودم حس کردم اسم مادر شیما افسانه بود که من افسانه خانوم صداش میکردم  یه زن با پوست سفید قد تقریبا ۱۶۰ لبا و سینه‌های درشت و چشمای عسلی موهاشم قهوه‌ای روشن و‌های لایت که اون موقع‌ها مد بود و اونروزم موهاشو دم اسبی کرده بود  مدتی گذشت و مثل هر زوج دیگه‌ای منو شیما یه اختلافاتی هم پیدا کردیم ولی مادرش همیشه از من دفاع میکرد و بدجوری هم دفاع میکرد و این باعث شد من خیلی‌ بهش علاقه مند بشم اون موقع‌ها موبایل هنوز تو دست همه نبود و یه خط ۹۱۱ یه میلیون و نیم پولش بود شیما اینا تلفن خونه هم نداشتن…

 

یه روز تابستون طرفای ساعت یک بدون هماهنگی رفتم در خونه  شیما اینا زنگ زدم . مادر شیما اف اف رو جواب داد گفتم سهیل هستم که  درو برام باز کرد از حیاط رد شدم رفتم تو دیدم کسی تو خونه نیست! یهو افسانه خانم از توی حموم گفت سهیل جون بشین دو دقیقه دیگه میام وقتی اومد بیرون حوله دور موهاش بود گفت صدای زنگ و که شنیدم جواب دادم ولی داشتم خودمو خشک مکردم تا اون موقع با شلوارک کوتاه و تی شرت چسب ندیده بودمش وای هیکلش نصف دوست دخترم ولی چه اندامی با اون لبخند زیبا و دهن و لب  روی اون صورت کوچولو و چشمای گربه یش اون موقع‌ها من موهام بلند بود و خدأییش خیلی‌ خوشتیپ و سکسی بودم افسانه نشست روبروم و شروع کردیم حرف زدن و گفت شیما با دوستش رفته لوازم آرایش بخرن البته من حس میکردم رفته پسربازی بماند خلاصه افسانه خانم چأیی اورد و میگفت که چقدر کار خونه خستش میکنه و شیما هم اصلا کمک نمیکنه منم گفتم افسانه جون ( برای اولین بار به جای افسانه خانوم ) از روش من استفاده کن برای رفع خستگی گفت چه روشی گفتم چشماتونو ببندین با لبخند چشمامو بست پاشدم رفتم جلو پشت صندلی ش وایسادم دستامو گذاشتم رو شونه هاش و قبل از اینکه حرفی‌ بزنه شروع کردم ماساژ دادن یهو خواست خودشو بکشه جلو و دستمو گرفت که ظرف یه ثانیه تصمیمش عوض شد و خودشو ول کرد ولی مچ دستم هنوز تو دستش بود همونموقع که دستمو گذاشتم رو شونه هاش نرمی و لطافت پوستشو حس کردم پوست نبود حریر بود پوست شیما خیلی‌ خشک بود ولی پوست افسانه خیلی‌ صاف بود  انگار دستام داشت ابریشم رو نوازش میکرد چه گردن نازی داشت  یهو گفت آخیش چقدر خوب ماساژ میدی ولی سهیل جون قصد بدی نداری که؟ من با شنیدن این حرف فهمیدم که کار تمومه و با خنده گفتم نه افسانه جون و کارمو ادامه دادم برام واضح بود که کوسش مال من شده ولی میدونستم اون روز نباید بکنمش بعد از ده دقیقه ازم تشکر کرد و منم برگشتم سر جام و گفتم من بیشتر از اینا به شما مدیونم هر موقع بخواین ماساژتون میدم ولی این بین خودمون باشه اونم گفت حتما نکنه فکر کردی میرم به شیما و علیرضا ( بابای شیما )میگم و جفتمون خندیدیم. اون روز گذشت و منم خوشحال که میتونم با کردن افسانه جون تلافی جنده بازیهای شیما رو سرش در بیارم از همه مهمتر اینکه میتونم کوس هم بکنم و مثل شیما فقط کون خالی‌ نیست…

 

مامان شیما منشی یه مطب بود فرداش بهش زنگ زدم و گفتم افسانه جون میتونی‌ یه روز مرخصی بگیری گفت چرا گفتم می‌خوام باهات راحت حرف بزنم و اونم گفت راجع به شیما گفتم آره و گفت باشه دوشنبه ی هفته بعد خوبه گفتم آره گفت دوشنبه ساعت ده صبح بیا جلوی مطب اوکی رو دادم و دوشنبه رفتم جلوی مطب اومد بیرون از همونجا یه سواری دربست گرفتم تا کاخ شمس جفتمون نشستیم جلو پسره گفت میشه مسافر بزنم گفتم باشه اونم گفت دمت گرم و تو مسیر چند تا مسافرم زد تا برسیم جلوی کاخ شمس یه کلمه هم حرف نزدیم ولی تو کل مسیر بهم چسبیده بودیم و دست راستمو از پشت گردش به زیر سینه‌های نرمش رسونده بودم تا خود کاخ شمس مالیدم زیر سینه هاشو افسانه هم مثل یه جوجه تسلیم و ساکت بود خلاصه رسیدیم جلوی کاخ شمس اونا که رفتن میدونن  کاخ شمس یا کاخ مروارید یه موزه بود به اصطلاح! دم در دو تا بلیط گرفتیم رفتیم تو پرنده پر نمیزد علامت‌ها رو دنبال میکردیم تا رسیدیم جلوی در کاخ جلوی در یه نوشته بود که میگفت کفشاتونو در بیارین و بذارین تو پلاستیک با خودتون ببرین تو همینکارم کردیم هیچکی نبود به جز ما من همش این ور اونور رو نگاه میکردم ولی حتی یه دوربین هم نبود همش به خودم میگفتم عجب مکانی بوده اینجا ما خبر نداشتیم خلاصه از یه سالن بزرگ با پله‌های شیشه‌ای که وسطش یه استخر خالی‌ که کنارش یه پیانوی بزرگ و مشکی‌ بود رد شدیم علامت‌ها رو دنبال کردیم تا رسیدیم به سینمای کاخ توش تاریک تاریک بود اونجا بود که افسانه رو سفت بغل کردم لباشو بدجور بوسیدم اونم مثل یه عروسک همکاری میکرد لب که تموم شد گفت چرا به دخترم خیانت میکنی‌ گفتم افسانه من عاشقت شدم اگه یه روز با شیما ازدواج کنم فقط به خاطر توهه لرزش بدنش و نگاهش با لبخند شهوتیش دیوونم میکرد بازم لب گرفتیم و گفت نکنه بفهمن من گفتم به غیر از بلیت فروش دم در که  کسی‌ نبود الان من و تو هستیم و یه کاخ…

 

همونجا دستمو کردم توی شرتش و انگشتم برای اولین بار کردم توی کوس داغش خواست خودشو بکشه عقب که نزاشتم کشیدمش جلو بازم با فشار ازش لب گرفتم گفت سهیل بسه من مال توام منو میکنی‌ بکن اینجا ن منم یه کم خودمو جمع کردم و گفتم باشه هنوزم فکر میکردم ممکنه دوربین مخفی داشته باشن خلاصه اون سالن سینما با صندلی‌های مخملی قرمز رنگش شاهد اولین لب گرفتن من و افسانه شد از سالن سینما زدیم بیرون و رسیدیم جلوی اتاق خواب خود شمس که جلوش فقط یه مانع زنجیری بود با یه تابلو که روش نوشته بود وارد نشوید به افسانه گفتم بیا بریم تو گفت ن گفتم فکرشو بکن اینجا اتاق خواب خواهر شاه بوده خلاصه با اصرار من قبول کرد…  رفتیم تو اتاق.  یه تخت سلطنتی تقریبا دایره‌ای شکل طلأیی رنگ اونجا بود رنگ پرده‌ها و موکت همه به رنگ بنفش واقعا سلطنتی هنوز میشد روش خوابید بهش گفتم افسانه اولین سکسمونو همینجا بکنیم اونم گفت ن دیونه بدبخت میشیم گفتم بذار خاطره بشه دیگه اگه میخواس کسی‌ بیاد تا حالا آمده بود هیشکی اینجا نیست دیدم هیچی‌ نگفت گفتم لباس در نمیاریم من میشینیم لب تخت تو فقط مانتو و دامنتو بده بالا از کنار شورت می‌کنم توش با صدای لرزون گفت خیلی‌ پر رویی سهیل که دیگه هیچ نگفتم سریع نشستم لبه ی تخت کیرمو که داشت میترکید از لای دکمه‌های جلوی شلوار جینم در اورودم یه کیر ۱۸ سانتی و واقعا کلفت

 

افسانه پشت به من و وایساده بودخودم مانتو  دامنشو دادم بالا چه رونای سفید و تراشیده‌ای داشت با التماس گفت سهیل زود تموم کن بدن تو خونه هر کار خواستی بکن الانم بریز توش کثیف کاری نشه نترس حامله نمیشم  گفتم باشه با انگشت لای شرت صورتیش که عکس قلب روش بودو زدم کنار…  وای چه کوس و کونی‌ کشوندمش عقب و آروم نشوندمش رو کیرم آخخخخ کیرم تو کوس داغش بود وای چه کسی‌ تنگ و داغ انگار ن انگار که بچه زاییده بود خودش شروع کرد به همکاری و بالا پأیین شدن ۱۰ ۱۵ بر که بالا پأیین شد طاقت  نیوردم برش گردوندم و سرشو فشار دادم رو تخت مدل سگی با چند تا تلمبه ی دیگه آبمو خالی‌ کردم تو کوسش اونم با یکی‌ دو تا جیغ خفیف و لرزش‌های کوتاه ارضا شد …. هیچی نمیگفت و آروم مینالید بهش گفتم جنده ی منی‌ حالا؟ گفت آره جندتم ولی قسم بخور که منو دوس داری گفتم دوست دارم گفت به خاطر تو به همه خیانت کردم ولی تو بهم خیانت نکن گفتم باشه مطمئن باش تو واسه من همه زندگیتو به خطر انداختی دوستت دارم  پاشد خودش ازم لب گرفت گفت سریع بریم بیرون … دیگه ساعت تقریبا ۱۲ و نیم ظهر بود رفتیم از کاخ بیرون دربست گرفتم تا ۴۵ متری گلشهر اونجا رفتیم پیتزا خوردیم و گفت من میرم خونه فردا زنگ بزن مطب که بگم کی‌ بیای خونه و گفتم باشه چشمای عسلیش پر از رضایت بود و منم منتظر اینکه تو خونشون اینبار حسابی‌ بکنمش…

 

 

نوشته: سهیل کس ربا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*