ماجراهای جمشید بادمجون

سلام . اسم من جمشیده . توو محل جمشید بادمجون صدام میکنن
اینکه این داستان واقعیت داره یا نه به عهده ی خودتون میذارم . شنونده باید عاقل باشه.25 سالمه این داستان برای پارساله …

شاگرد بنا هستم ، یه روز صبح که قرار بود برم سر ساختمون مثل بقیه روزا راه افتادم . پیاده رو نسبتا شلوغ بود . همین طور که میرفتم از روبرو یه آقایی تقریبا بالای سی سال سن ، داشت از روبرو میومد .
ولی این اقا مشکل جسمی داشت ، حدس زدم سیبک های کونش به تعویض احتیاج داره ، طوری که موقع راه رفتن وقتی پای چپش رو جلو میذاشت کونش نیم متر به سمت چپ و وقتی پای راستش رو جلو میذاشت کونش نیم متر به سمت راست انحراف داشت ، مثل این ماشینا که فرمونشون به چپ و راست میزد اینم اون جوری .
خلاصه داشت میومدو منم حواسم به گوشی بود که از بغلش رد شدم یهو زارت با کونش زد بهم پرت شدم توو جوب ، گفتم کیرم دهنت پلشت حواست کجاس ، که گفت ببند گوه دونی رو و رفت ..
عجله داشتم وگر نه ادبش میکردم .
خلاصه رسیدیم سر ساختمونو مشغول به کار شدیم . اینم بگم تا اون روز مهندس به خاطر مشغله نتونسته بود بیاد سر کار یه اسگول دیگه رو موقتا اورده بودن اونجا . وقته ناهار شد نشستیم پای سفره که کارگرا گفتم مهندس اصلی داره میاد . اومد ، دیدم ئه مهندس همون کسخولیه که با کون پرتم کرد . ای تف توو کونت . همدیگرو دیدیم ولی به روی هم نیاوردیم چیزیو . عصر شد کارگرا کس و کونشونو جمع کردن رفتن خونه هاشون . مهندس گفت بمون کارت دارم ، یه جا ریدی میخوام نشونت بدم . فکر کردم شاید ملات نزدم ، یا آجر نچیدم . خلاصه منو برد توو ساختمون گفت کون بچه به من میگی پلشت !؟؟. همچین کونی ازت پاره کنم مرغای آسمون برات برینن . منم کفری شدم گفتم کون کج خیلی منتظر این لحظه بودم ، خودت بهونه دادی دستم کونتو ببرم واسه میزان فرمان !

در این حین که داشتیم کل کل میکردیم ، منو گرفت انداختتم رو زمین . وای چه زوری داشت این کون کج ! داشتم به گا میرفتم ، کمرشو باز کرد گفت امروز باید با کونت بای بای کنی ، شرتو کشید پائین اوه اوه اوه نیم متر کیر داشت ، باورتون نمیشه کیرشم کج بود مثل شلنگه حرارت دیده فک کنم 45 درجه ای انحراف داشت . کسکش ختنه هم نکرده بود حالمو بهم زد کونی خان . این بابا همه چیش انحراف داشت ، میخواستم بگم انحراف بینی هم داری .. که کیر بدست اومد سمتم منم سریع خودمو جمع کردم الفرار ، از این ور ساختمون به اون ور ساختمون که دیدم صدای پا قطع شد . میدونستم یه جا کمین کرده . یاد فیلم شکست ناپذیر افتادم گفتم طاقت بیار چیزی نمونده فرار کنیم ! با یه فریاد بلند هاااا دویدم سمت درب که مهندس از پشته یکی از ستونا اومد بیرون زد زیر پام افتادم رو زمین . دستشو انداخت به کمربندم میخواست بازش کنه منم هی دست و پا میزدم میگفتم ولم کن لعنتی برو پی کارت ! ازت شکایت میکنم . کسکش ول کن نبود داشتم نا امید میشدم که یهو دو تا از کارگرای افغان به اسم حامد و جعفر سر رسیدن و شدن ناجی من ! وسائل شون جا مونده بود اومده بودن برش دارن ، از پشت اومدن و مهندسو گرفتن انداختنش اون طرف .

همین که مهندس رو زمین افتاده بود به اون دو تا گفتم اوضاع قهوه ای بیاید بزنیم به چاک ، مهندسم کون لخت افتاد دنبالمون ، از در زدیم بیرون که از اون طرف چند تا از زنای محل داشتن رد میشدن و کیر کج مهندس رو دیدن و جیغ کشیدن وااااااا معلوم بود شوکه شده بودن . درکشون میکردم منم تو شوک بودم گفتم چیزی نیس خانوما سریع از محل دور شید که دیدم دمپائی هاشونو در اوردن و شروع کردن به ضرب و شتم اون کون کج منحرف و میزدنش . اهالی محل هم جمع شدن زنگ زدن پاسگاه تحویلش دادن .اون روز خیلی ترسیده بودم و کونه دس نخوردمو مدیون اون دو بزرگوار هستم . هر جا هستید خیلی مخلصیم.. بچه ها خیلی مراقب خودتون باشید از این منحرفا همه جا هستن.

نوشته: جیمی کاربلد

One Reply to “ماجراهای جمشید بادمجون”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*