رمان سکسی

رازهای خانوادگی ما

سلام من فریدم. یک مهندس عمران 42 ساله. امشب با #ژاله که یک داروساز 41 ساله زیباست ازدواج کردم. دو سال از اولین باری که ژاله رو تو مهمونی تولد دوستم دیده بودم میگذره. خیلی سریع باهم صمیمی شدیم و تصمیم به ازدواج گرفتیم. امروز مهمونی بزرگی بمناسبت شروع زندگی مون گرفتیم. شاید همه دوستامون …

رازهای خانوادگی ما ادامه »

بادبانهای برافراشته

چند ضربه به در خورد و منشی و پشت سر او مهرداد وارد شد. اع آقای معرفت شما باید فعلا صبر کنید مشکلی نیست خانم رضایی ایشون‌ میتونن داخل وایسن رضایی چشمی گفت و پرونده ها رو روی میز وسط اتاق قرار داد و مهرداد هم روی کاناپه توی اتاق نشست و سیگاری خارج کرد. …

بادبانهای برافراشته ادامه »

آوای فاخته

خوبی شکست خوردن در ۴۰ سالگی میدونی چیه؟ نه اونقدر جوونی و با انرژی که بگی ایراد نداره، دوباره از اول شروع میکنم و بعد هم بدون اینکه عبرت بگیری، دوباره همون اشتباهات قبلیت رو تکرار کنی… نه اونقدر پیری که بخوای بشینی برای بدبختی‌ها و فرصتها و عمر از دست رفته ات افسوس بخوری… …

آوای فاخته ادامه »

سیبهای ننه حوا

خانه ما بیشتر از یک اتاق خواب نداشت و آن اتاق هم برای درس خواندن مناسب نبود چون زمانی که مهمان داشتیم خانم ها در آن اتاق بودند و اقایان در هال. من سال دوم راهنمایی بودم که درس ها کمی برایم سخت تر شده بود زمان امتحانات نمیتوانستم در خانه خودمان درس بخوانم و …

سیبهای ننه حوا ادامه »

اقلیم ششم

با صدای عمه ام موهای کمرم بلند شد و یه لرزه ی خفیف تو تمام عضله هام احساس کردم. وحشتزده حس کردم که عضله های گردن و شونه هام قفل شدن! این اواخر سر همه چی اینجوری لرز میوفتاد به تنم. خدایا! قرار بود قیامت به پا بشه! -داییش! داییش! مژده امون گبول شده واسه …

اقلیم ششم ادامه »

نامادرانه

بیست و پنج سال پیش توی روستا زوجی که صاحب فرزند نمیشدن میرن بهزیستی و سرپرستی یه پسر بچه رو قبول میکنن که بابا مامان واقعیش به هر دلیلی میزارنش سر راه و میرن دنبال زندگیشون… فریبرز و لیلا زوجی که اوایل زندگی بعد از یه تصادف زندگیشون بهم میریزه چون فریبرز قدرت جنسیشو از …

نامادرانه ادامه »

انگاری اشتباه شد

زنگ خونه رو که زدن و درو که باز کردم، انتظار داشتم هر کسی از گدا بگیر تا یه تروریست پشت در باشه به جز سارا! یه لحظه شوک عصبی بم وارد شد و فقط به این جمله فکر کردم که: الان میاد تو و نازی رو میبینه! شک نداشتم یه سکته قلبی رو رد …

انگاری اشتباه شد ادامه »

پرواز فاخته ها

تف به این شانس…آخه چرا باید چراغ کوچیکای ماشینو یادم بره خاموش کنم و روشن بمونه که حالا باطری خالی بشه. چند ساعت روشن بودن کار خودشو کرده بود و ماشین استارت نمیخورد. ساعت از نه شب گذشته بود و کسی جز سرایدار تو ساختمون نبود و حوصله زنگ زدن به امداد خوردو رو نداشتم. …

پرواز فاخته ها ادامه »

جایی در خیابان انقلاب

هفته ای می شد که از عاطفه خبر نداشتم کمی برایش احساس دل تنگی می کردم از سرگشتگی سیگار می کشیدم به ژرفای افکاری که گه گاه خودم را از یاد می بردم می رفتم چنان این پرنده تیز پرواز اندیشه ام پر می کشید که گویی در کهکشان دیگری زیسته ام نابهنگام آینه ها …

جایی در خیابان انقلاب ادامه »

رقصنده با خویشتن

یادش به خیر در دانشگاه استادی داشتیم که می گفت اگر بیست ساله باشی و عاشق مارکس نباشی عقل کم ات است و اگر سی ساله باشی و عاشق مارکس باشی عقلت کم است.اما از من بپرسی میگویم عقل خودش کم است وگرنه یک سوراخ مهیج را چه به عاشقی! از خواب که بیدار شدم …

رقصنده با خویشتن ادامه »