رمان سکسی

اقلیم ششم

با صدای عمه ام موهای کمرم بلند شد و یه لرزه ی خفیف تو تمام عضله هام احساس کردم. وحشتزده حس کردم که عضله های گردن و شونه هام قفل شدن! این اواخر سر همه چی اینجوری لرز میوفتاد به تنم. خدایا! قرار بود قیامت به پا بشه! -داییش! داییش! مژده امون گبول شده واسه …

اقلیم ششم ادامه »

نامادرانه

بیست و پنج سال پیش توی روستا زوجی که صاحب فرزند نمیشدن میرن بهزیستی و سرپرستی یه پسر بچه رو قبول میکنن که بابا مامان واقعیش به هر دلیلی میزارنش سر راه و میرن دنبال زندگیشون… فریبرز و لیلا زوجی که اوایل زندگی بعد از یه تصادف زندگیشون بهم میریزه چون فریبرز قدرت جنسیشو از …

نامادرانه ادامه »

انگاری اشتباه شد

زنگ خونه رو که زدن و درو که باز کردم، انتظار داشتم هر کسی از گدا بگیر تا یه تروریست پشت در باشه به جز سارا! یه لحظه شوک عصبی بم وارد شد و فقط به این جمله فکر کردم که: الان میاد تو و نازی رو میبینه! شک نداشتم یه سکته قلبی رو رد …

انگاری اشتباه شد ادامه »

پرواز فاخته ها

تف به این شانس…آخه چرا باید چراغ کوچیکای ماشینو یادم بره خاموش کنم و روشن بمونه که حالا باطری خالی بشه. چند ساعت روشن بودن کار خودشو کرده بود و ماشین استارت نمیخورد. ساعت از نه شب گذشته بود و کسی جز سرایدار تو ساختمون نبود و حوصله زنگ زدن به امداد خوردو رو نداشتم. …

پرواز فاخته ها ادامه »

جایی در خیابان انقلاب

هفته ای می شد که از عاطفه خبر نداشتم کمی برایش احساس دل تنگی می کردم از سرگشتگی سیگار می کشیدم به ژرفای افکاری که گه گاه خودم را از یاد می بردم می رفتم چنان این پرنده تیز پرواز اندیشه ام پر می کشید که گویی در کهکشان دیگری زیسته ام نابهنگام آینه ها …

جایی در خیابان انقلاب ادامه »

رقصنده با خویشتن

یادش به خیر در دانشگاه استادی داشتیم که می گفت اگر بیست ساله باشی و عاشق مارکس نباشی عقل کم ات است و اگر سی ساله باشی و عاشق مارکس باشی عقلت کم است.اما از من بپرسی میگویم عقل خودش کم است وگرنه یک سوراخ مهیج را چه به عاشقی! از خواب که بیدار شدم …

رقصنده با خویشتن ادامه »

فاتحی از شمال

خانواده سوری از خانواده های سرشناس شمالی-تهرانی بودن.میراث چندین نسل شمالی بودن،چشمای رنگی و پوست روشن اعضای خانواده بود… مهری خانم،عروس نوه ی حسن خان سوری بود،جنوبی با چشای سیاه و موهای سیاه و پوست طلایی. خانمِ سومین نسل از خونواده ای میشد كه چندین سال از دیار به تهران كوچ كرده بودن و مادر …

فاتحی از شمال ادامه »

تندیس

برف درشت و زیبایی آروم آروم میبارید و همه جا رو دریک چشم بهم زدن سفید میکرد.صحنه جالبی بود.لحظه ای ایستادم,رو به اسمان کردم و درحالیکه اجازه میدادم دونه های خنک برف روی گونه های داغم بنشینن زمزمه کردم:” سفید و سیاه ,سرد و گرم ..چه تضاد ترسناکی” سکوتی آزار دهنده سر تا سر خیابون …

تندیس ادامه »

یک معاینه ی دردناک

در باز شد وهوای سرد توی صورتم خورد. با اینکه آنروز بیرون هوا گرم بود، داخل مطب خیلی سرد بود. دیوارهای اتاق آبی روشن بودند که به احساس سرمای من اضافه میکرد. مثل یک بیمارستان خیلی شیک، با کف سنگ و صندلی های آبی. از دیروز بعد از ظهر چیزی نخورده بودم، قند خونم افتاده …

یک معاینه ی دردناک ادامه »

صبحانه‌ای از جنس سکس

بالاخره نور خورشید موفق شد پلک هامو آروم آروم باز کنه… روی تخت خواب حالت دمر خوابیده بودم و با نمایی تار لیوان دسته داری که روی پاتختی قرار داشت رو میدیدم. همینطور برگه ی مستطیلیِ کنارش که هنوز انقد به خودم نیومده بودم که بفهمم داخلش چی نوشته شده. چند باری پلک زدم و …

صبحانه‌ای از جنس سکس ادامه »