داستان سکس با پیرمردا

جندگی های من برای شوهر خاله و پسرخاله هام قسمت سیزدهم

***

مشغول ساک زدن کیرش بودم اونم داشتم با انگشتاش کونمو انگشت می کرد با دست دیگه ش سینه هامو می مالید، یه پنج گذشت دقیقه گفتم میخام بهت کون بدم اونم گفت جووووون، کیرم تو کونت سارا، بلند شدم روبروش خم شدم بند شرتمو دادم کنار مثل جنده ها یه سیلی زدم به کونم گفتم بیا بکن، اوففف خیلی داغ شده بودم اومد همونطوری سرپا کیرشو چپوند تووو، دردم اومد گفتم اهههیی آقا مسعود یواشتر بکن (اسمش مسعود بود) شروع به تلمبه زدن کرد، یه ده دقیقه همونطوری منو از کون گایید، داشتم به یه پیرمرد 73 ساله کون میدادم اونم بعد مدتها که بعد ازدواج سکس از کون نداشتم، بعدش کیرشو کشید بیرون، دستمو گرفت برد منو رو تحتش به حالت داگی موندم، اونم کیرشو تا ته کرد تووو عقب جلو می کرد، در حین گاییدن کونم، با سینه هامم بازی می کرد، منم فقط آه و ناله میکردم پنج دقیقه بعد منو برگردوند، پاهامو داد بالا کیرشو بازم کرد تووو کونم، در حین کردن ازم لب می گرفت حسابی منو گایید آبش اومد تو کووونم خالی کرد، وقتی داغی آبشو حس کردم همونطور که کیرش تو کونم بود ازش لب میگرفتم اوفف خیلی بهم حال داده بود بعد مدتها کون داده بودم، همون روز شماره شو ازش گرفته بودم نمیدونم چرا ازش خوشم اومده بود، بعد یه هفته خودم بهش زنگ زدم گفتم دیگه کون نمیخای اونم گفتم چرا میخام، خلاصه هفته ایی یکی دوبار رفتم خونش بهش دادم، حدودا یک ماه از کس و کون بهش دادم، عاشق هم شده بودیم، بیشتر کونمو میکرد ( جالبه بگم یه شب شوهرم منو از کس میکرد، میگفت احساس میکنه سوراخ کونم گشادتر شده بهم شک کرده بود خودمو زدم به اون راه گفتم تو اینقد موقع کردن کسم، کونمو انگشت میکنی شاید برات اینطوری نشون میده ازش ناراحت شدم چند روزهم باهاش قعر کردم خلاصه شکش رفت)،

 

مسعود مثل همه ی مردا کون بیشتر دوس داشت، تا اینکه یه روز بهم گفت یه دوستی داره از تو براش تعریف کردم دوس داره تورو ببینه، بهش گفتم که چی؟ گفت از تو براش تعریف کردم از کون خوشکلت براش گفتم، به اونم بده، گفتم نه، اینکارو با من نکن، اینطوری دوس ندارم، خلاصه یه مدت باهام قعر کرد، اونم همسن و سال خودش بود، خلاصه بعد یه مدت خودم پیش دستی کردم بهش زنگ زدم گفتم باشه نمیدونم چرا دلم میخواست اینکارو انجام بدم، خیلی شهوتی ام، تووو تلفن بهش گفتم میام به هر دوتان کون میدم، اوونم گفت جووون تو دیگه چه جنده ایی هستی، خلاصه رفتم سر قرار باهم رفتیم خونش به محض ورود دیدم دونفر خونش نیست بلکه 6 نفرن همشون مردای سالخورده، گفتم این چه وضعه بهم دروغ گفتی، ازت توقع نداشتم، گفت اینا میخان برن دیگه، دوستاش باهاش شوخی میکردن این جنده خانم چه جوری تور کردی، خلاصه من برگشتم به سمت در که برگردم از پشت بغلم کرد گفت بهت حال میده، حرفمو زمین نزن گفتم ولم کن کسکش، گفت خیلی بی ادبی، خلاصه اون شش نفر دیگه هم اومدن حسابی محاصره ام کردند، شروع کردن نوبتی به خوردن لبم، مالیدن بدنم، خلاصه کم کم لباسمو در آوردند، شرت و سوتینمم همینطور، حس بدی داشتم اون لحضه اعصابم خورد شده بود، بهشون همش توهین میکردم میگفتم خیلی کثافتین اونا هم می خندیدن، لبامو میخوردن کس کونمو می مالیدند به زور منو آوردند کنار مبل دستم گذاشتم رو مبل زانوهام رو زمین، نوبتی کیرشونو کردند تو کونم حدود یک ساعت خورده ایی نوبتی تو کونم تلبمه زدند دیگه آخراش سوراخ کونم سوزش گرفته بود، تا یکی یکی آبش میومد همشون تووو کونم خالی میکردند، دیگه جا نداشت کونم، آب کیر بود که  از سوراخم میومد بیرون…

 

خلاصه سکس جدیدی رو از این لحاظ که اونا سن بالا بودند تجربه کرده بودم، قبلا به بابابزرگا نداده بودم که دادم، از اون پیر مرده اولی (مسعود) خیلی متنفر شده بودم، بعد اونروز دیگه باهاش به هم زدم سیم کارتمم عوض کردم، چون کارش خیلی بد بود، از دروغ خیلی بدم میاد، شاید میدونستم قراره به اونهمه پیرمرد بدم اون روز دیگه اونجا نمیرفتم. بعد یه مدت کات کردن با اون پیرمرده احساس کردم دلم واسه شوهر خالم و پسرخاله هام تنگ شده، پیش خودم گفتم چقد خوب میشه باهاشون آشتی کنم شوهرمو راضی کنم یه مدت بریم مسافرت قزوین خونه ی خالم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*