حامله شدن آبجی ۱۲ سالم

آبجی هانیه خیلی شیطون بود از همون بچگی همش از سر و کول من بالا میرفت ، اتاق مشترک ما باعث شده بود خیلی بهم وابسته باشیم و تا پیش هم نبودیم خوابمون نمیبرد

من ۱۵ سالم بود و ابجیم ۱۲ کم کم پدر مادرمون میخواستن اتاق مارو جدا کنن و خودشون برن اتاق بالایی ک همیشه درش بسته بود رو برای خودشون راه بندازن. هرشب قبل خواب تا دیر وقت منتظر میموندم ک اول هانی بخوابه بعد من بخوابم جون بقول خودش میترسید. وقتی خوابش میبرد خیلی ناز میشد با دهن نیمه باز و موهای پریشون ، منم از رو تخت خودم بلند میشدم میرفتم کنارش و آروم سینه های تازه جوونه زدشو میمالوندم یبار جرئتم زیاد شد و لباس خوابشو ک گشاد و نرم بود تا بالای سینش زدم بالا ، چراغ خوابو روشن کردم بدنش مثل برف سفید و تمیز و بی مو بود، دوتا ممه ی کوچولوی نوک صورتیش ک از رو لباس راست دوتا گردو بود حس عجیبی بهم میداد دوست داشتم بدنشو لیس بزنم ولی هر بار یکم‌تکون میخورد سریع بیخیال میشدم و میرفتم سرجام جق میزدم تا خالی شم وخوابم ببره. یه بار دوستم اومده بود خونمون و فیلم سوپر جدید با کیفیت اورده بود گذاشتیم تو سیستمو نگاه کردیم و کلی کیف میکردیم ولی هیجوقت حس همجنس بازی نداشتیم، دوستم اسمش رامینه بهم گفت سینا آخ چی میشد الان یه دختر ناز و سفید میبود تو میکردی تو کسش من تو کونش .گفتم جون آخ گفتی ولی فعلا همون جقو بزنیم بهتره خندید و دوباره فیلم بعدی رو پخش کرد، همیجوری داشتیم دوتایی میدیدیم ک صدای در توجهمون رو به عقب جلب کرد ،برگشتم دیدم آبجیم با یه تاپ صورتی ک نافش پیدا بود و یه شلوارک تنگ داشت مارو نگاه میکرد ، ترسیدیم مارو لو بده و رامین گفت خاک توسرت نگفتم درو ببند جقی ، حالا جیکار کنیم

بهش گفتم تو برو خونه من حلش میکنم، رفت بیرون و منم رفتم تو اتاق مامانم ک ابجیم اونجا بود ، همین ک درو باز کردم دیدم لخت مادرزاد دراز کشیده روی تخت و خودشو میماله ، دهنم آب افتاد و زبونم بند اومده بود ، رفتم جلو بهش گفتی هانی جون داداش به مامان جیزی نگیا گفت باشه داداشی بخدا نمیگم فقط منم دلم میخواست پیش شما میشستم میدیدم، گفتم تو ک بچه ای زوده چرا داری خودتو میمالی ، گقت نمیدونم فقط اینجا خیلی میخاره میسوزه با دست کصشو نشون داد منم دست گذاشتم روش و مالوندم گفتم خوب شد گفت عاره خیلی حال میده ، بغلش کردم نازش کردم و لباشو خوردم گفتم مثه اون فیلمه میخوای ماهم ازین کارا بکنیم ، گفت عاره خوشم میاد، با زبون نوک سینشو لیس میزدم و اون نفس نفس میزد ، کیرم سفت شده بود مث سنگ هرچن ۱۲سانت بیشتر نیست ولی نسبت به سنم کلفت بود ، بردم جلو دهنش گفتم مثه اون زنه بخورش ، اولش گفت عییی کثیفه ولی چون تمیزه و سفیده باشه فقط لیس میزنم مثه بستنی، کیرمو لیس میزد و منم دستم رو سینش بود، یهو یه صدای اوووف اومد دیدم رامین عوضی نرفته و از لای در نیمه باز داره نگاه میکنه ، بهش گفتم کصکش برو گمشو با این حرفم اومد توی اتاق و کیرشو درآورد گفت یا منم بازی یا لوتون میدم ابجیم ترسیده بود به گریه افتاده بود و به غلط کردم افتاده بود ، رامین دستشو گرفت گفت گریه نکن فقط بیا سه تایی حال کنیم

کیر رامین از من کلفت تر و بزرگ تر بود تقریبا ۱۵ سانت میخواست بکنه توی کون هانی ، هانی گفت نکن وگرنه جیغ میزنم ولی رامین گوشش بدهکار نبود ، هانی هی دست و پا میزد و میگفت سینا بیا اینو بکن از روی من، رامین رو کشوندم عقب گفتم بزار اول من بعد تو ، هانی پاهاش باز بود و کس ناز و کوچولوی تمیزش میدرخشید ، سر کیرمو تف مالی کردم و گذاشتم لای پاش و آروم میمالیدم ، شهوت داشت دیوونم‌میکرد میخواستم سر کیرمو بکنم تو تا گذاشتم در کسش دادش بلند شد ، رامین اومد بالای سر هانی و دستای اونو با پا نگه داشت و با دستش دهنشو گرفته بود ، منم خر شدم و محکم فرو کردم توی کسش و با اولین تلمبه آبم خالی شد ، دیدم از هوش رفت و ترسیدم ک نکنه بمیره، کیرمو ک آوردم بیرون دیدم پر از خون شده و پرده کس هانی رو زده بودم ، رامین گفت نوبت منه برو کنار گفتم آشغال این بیهوش شده چیکار کنیم ، اومد کنار اینبار رامین رفت لای پاش و کیرشو کرد تو و دوبازه هانی یه آه کوچیک کرد خیالم راحت شد ک زندس ،بهوش اومده بود ولی فقط آه و ناله میکرد ، رامین پاهاشو داد بالا و کیرشو عقب جلو میکزد میگفت چقد تنگه وای چه حالی میده،هانی بد بخت جر خورده بود و بدنش خیس عرق بود ، رامین ۴ دقیقه تلمبه زد و یهو خوابید روی شکم هانی فهمیدم اونم آبشو خالی کرده توی کس هانی ، بیحال شده بود منم از روی هانی کشوندمش کنار ، کیر من دوباره راست شده بود و هانی گریه کنان فقط میگفت داداش خیلی درد دارم خیلی میسوزه ، خم شدم سوراخ کسشو با شرتم تمیز کردم ، یه ۱۰ دقیقه سه تامون بی حال بودیم تا اینکه یادم اومد مامانم ساعت ۴ میرسه خونه سریع رامینو بلند کردم گقتم برو خونه تا مامانم نیومده ، اون رفت و من هانیو ک داشت گریه میکرد بزور از جاش بلند کردم ک لباساشو بپوشه ، میگفت نمیتونم پاهامو تکون بدم درد دارم…

بزور لباساشو تنش کردم و گفتم پاشو برو تو اتاق خودمون بخواب الان مامان میاد میفهمه.
گذشت و گذشت تا ۳،۴ ماه بعد کم کم متوجه چاق شدن هانی شدم و فهمیدم اون حامله شده حالا از آب کیر من یا رامین خدا میدونه . مامانم فک میکرد چون هانی تو سن بلوغه و رشد میکنه چاق شده ولی نمیدونست ک چه اتفاقی افتاده، خلاصه یه ماه بعد دیگه کاملا معلوم بود ک هانی خشک و لاغر حامله شده و شکم داره ، مامانم فهمید و با هانی صحبت‌کرد ، اونم همه ی ماجرارو گفت ، مامانم بهم گفت وای میفهمی اگ بابات از ماموریت بیاد هممون رو میکشه؟؟؟ . ساکت ساکت بود قفل شده بودم، چن روز بعد دیدم مامانم زنگ زده به یه دوستش و میخواد دکتر سقط جنین پیدا کنه

بعد از اون ماجرا زندگی من مثل جهنم شده بود تازه فهمیده بودم گاییدن کس آبجی و حامله شدنش چقدر آبرو ریزیه، حالا آبجیم ۱۸ سالش شده و هر خواستگاری میاد مامانم ردش میکنه و معلوم نیست سرنوشتش چی میشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*