برای تولدش

روی کیک نوشته بود پیام تولدت مبارک…
یه کیک شکلاتی که موقع تحویل گرفتن از قنادی دلم میخواست یه تیکه ازش بخورم.
تولدش بود… تولد عشقم… که البته اون موقع از هم جدا شده بودیم اما دلم می خواست روز تولدش خودم کنارش باشم، خودم براش جشن بگیرم، خودم بش بگم تولدت مبارک روانی جونم…
دو سه روز قبلش زنگ زدم به 4 5 تا از دوستای نزدیکمون که تو اون روز کنارمون باشن.
قرار بود خونه ی شایان(دوست پیام) دور هم جمع بشیم… ساعت 2 بود که رسیدم خونه ی شایان زودتر رفتم که اونجا رو واسه اومدن بچه ها آماده کنم.
 
شایان در رو باز کرد با صدای آروم که انگار یکی خواب باشه گفت پگاه جیغ جیغ نکن آروم بیا تو، بی صدا رفتم تو گفتم وا چی شده؟؟ گفت :هیچی پیام حالش خوب نیست انگار خوابش برده تو اتاقم! گفتم: اون نباید منو ببینه مگه قرار نبود سورپرایز باشه؟
گفت که چیزی بهش نگفته تا الان اما اگه حالش خوب نشه مجبوریم کنسل کنیم…
وسایلی که خریده بودم رو دادم دست شایان و خواستم برم پیش پیام که مانعم شد گفت بذار بخوابه! خوب من که نمیتونستم نگران نباشم و ریلکس بشینم تا خوب شه! گفتم من که میرم بیخودی انرژی صرف نکن…
گفت احمقی بخدا! داری میری بیا این قرص و آبو هم ببر…
رفتم داخل اتاق خواب ،پیام دراز کشیده بود روی تخت پشتش به سمت در بود! مشخص بود که خواب نیست… همزمان که داشت برمیگشت گفت آوردی قرص و شاشو؟؟
خنده ام گرفته بود ) گفتم شایان نیست منم، پیام کاملا شوکه بود. از قیافش معلوم بود که انتظار دیدن هر کیو داشت جز من…
 
– تو اینجا چی کار میکنی؟؟
– بهم گفتن اینجا یکی هم مریضه هم تولدشه اومدم ببینم داستان چیه!!
– داستان عنه؟؟ سرم داره میترکه!
– پیام ازت بدم میاد که گند زدی تو نقشه هام!
– چه نقشه ای؟؟
– بچه ها رو دعوت کردم که بیان اینجا امروز واسه اینکه دور هم باشیم
– من از این لوس بازیا بدم میاد… توام پاشو برو حالم بده
 
رفتم نشستم رو تخت نگاش کردم گفتم با من نجنگ! حداقل یه امروزو آتش بس…
آره… همیشه جنگ بود… دعوا… قهر…. اما عاشق هم بودیم! یعنی حداقل اینو میدونم من عاشقش بودم! نگاه کرد تو چشمام پاشد قرصشو خورد گفت خوبه که اینجایی! پیشونیمو بوسید! می دونستم این چیزا لحظه ایه و بعد رفتن من از خونه ی شایان بازم یادش میره عاشقمه و میره تا پاییز سال بعد! بغض کرده بودم رفتم تو بغلش بهم گفت پگاه پاشو برو در اتاق رو ببند! می دونستم قراره چی بشه بعد بسته شدن در…
من و اون دیوونه حداقل هفته ای 3 بار سکس داشتیم! شایان در جریان این موضوع بود…
در اتاق رو بستم رفتم سمتش لبشو گذاشت رو لبام! بعد یه مدت طولانی یه لب طولانی از هم گرفتیم… عین وحشیا داشتیم لب می گرفتیم. نگام کرد دکمه های مانتومو باز کرد از زیر یه تاپ پوشیده بودم که تا به حال ندیده بود اون تاپ رو؟؟ گفت ا؟؟ باز چشم منو دور دیدی رفتی خرید؟؟ گفتم پس برگرد تا بابام ورشکست نشده! خیلی سریع لباسامو درآموردو لخت لخت پرتم کرد رو تخت…همونجور که رو تخت دراز کشیده بودم داشتم تماشا می کردم که چجوری داره با حرص لباساشو از تنش درمیاره بیرون.اومد افتاد روم…اول لبام… بعد گردنم و بعد… ســــینه هام! انقدر رو سینه هام حساس بودم که همیشه پیام حتی بهشون نگاه هم میکرد حس میکردم کسم داره عین نبض میزنه تو شورتم! گفت جووون دلم واسه اینا تنگ شده بود….
 
نوک سینمو کرد تو دهنش گاز می گرفت من فقط آه و اوه می کردم که اونم بیشتر اوج میگرفت و بیشتر مک میزد!همیشه وقتی سینه هامو مک میزد نوک سینه هام یا نیم ساعت قرمزه قرمز میشد… ) با یه دستش میخورد سینمو یا اونیکی هم میمالید اونیکی رو… با یه نگاه مردونه و یه تحکم تو صداش گفت بچرخ… بچرخ گفتنش یه طرف و درد بعد بچرخش یه طرف دیگه! همیشه از این کلمه می ترسیدم…
چرخیدم! با یه کرم سوراخ کونمو چرب کرد! کیرشو گذاشت دم سوراخم یهو گفتم پیام میدونی که باید خیلی آروم این کارو کنی؟؟ دردم میادا! گفت حواسم هست!مثل یه بچه که میخوان بهش آمپول بزنن و اون می ترسه انقدر عضلات باسنمو منقبض کرده بودم که زد رو باسنم گفت پگی بار چندمته؟؟ بازم میترسی؟؟ گفتم خوب درد داره! گفت میخوای ادامه ندیم؟؟ گفتم نه نه بکن تو… اگرم گفتم در بیار تو در نیار ) آروم کیرشو میکرد تو دردم نمیامد و می تونستم تحمل کنم… دستاش تو دستام بود… همیشه میگفت دردت اومد ناخوناتو فرو کن تو دستام…
بالاخره کیرش رفت تو کامل و شروع کرد به یواش تلنبه زدن…
از صدای آه و اوهش کلی حشری شده بودم. با دستش سینه هام گرفته بود فشار میداد منم بش میگفتم آخخ پیام تندتر تلنبه بزن( با اینکه دردم میومد اما دوس داشتم تند کنه حرکتشو) یهو کونم داغ شد آبشو ریخت تو سوراخمو افتاد روم بازم ازم لب گرفت و سینه هامو نوازش میکرد…تا میومدم از کاراش لذت ببرم یادم میفتاد که 2 ساعت دیگه یادش می ره اینا رو…
لباسامونو پوشیدیم…
راستش خودمم نفهمیدم پیام دقیقا چرا حالش بد بود و چی شد که یهو حالش خوب شد…
 
 
اون شب دوستامون اومدن یکم دور هم بودیم و بعدم که همه رفتن منم رفتم…
تو راه همش به خودم می گفتم پگی اون سکس واقعی نبود…
پیام دیگه مال تو نیست…
دیگه نیست…
بقیه اش هم دیگه حال ندارم بنویسم… )
 
 
امروز بعد از مدتها دوباره اون دوران از زندگیم رو یادم اومد… امیدوارم خوشتون اومده باشه…
نوشته: پگاهxxx

0 Replies to “برای تولدش”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*