آن روی دیگر من

تاریک | روشن

کیانوش آخرین کارتن رو هم بالا آورد و رو بقیه وسایل گذاشت و یه صندلی پیدا کرد و خودشو روش انداخت و نشست و گفت: آخ مردم از خستگی، آخه مگه خونه قبلی چش بود که گیر دادی بیاییم اینجا؟
منم در حالی که یه لیوان آب خنک به دستش میدادم گفتم: اولا الان دیگه برای غر زدن دیره دوما بهت که گفتم خوشم از اون محله و آدماش نیومد، انقد سخته درک این موضوع؟
کیانوش هم آب رو خورد و گفت: چی‌ بگم خانم دکتر ریش و‌ قیچی که دست شماست…
احساس خوشایندی بهم دست میداد وقتی اطرافیان دکتر خطابم میکردند، با اینکه از علم پزشکی فقط تزریقات آمپول و سرم رو بلد بودم و یه آشنایی جزئی هم با چند تا از دارو ها داشتم!
با کمک خواهرم و کیانوش در عرض سه چهار روز وسایل رو تو خونه جدید چیدم و همه چیز رو غلطک افتاد.
کم کم داشتم به محله جدید و همسایه ها و جو حاکم بر اونجا عادت میکردم.
اما هنوز حس غربت بامن بود.

 

از پله ها پایین اومدم و در رو بستم که به خرید برم، با صدای زنی که میگفت: دختر جوون
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم و زن میانسالی که سنش شاید قریب به ۵۰ سال بود و چادر رنگی کهنه ای به سر داشت رو دیدم.
به طرفش رفتم و گفتم: با من بودید؟
+آره با خودت بودم، تازه اومدی به این محل؟
_آره یه هفته ای میشه.
+بسلامتی، من زینت هستم همسایت، کاری چیزی داشتی به خودم بگو، توهم مثل دخترمی.
_ممنون از لطفتون، تشکر اگه نیاز بود مزاحم میشم.
خواستم برم رد کارم که دیدم گفت: اسمتو نگفتی دختر جوون.
با لبخند زورکی گفتم: شکوفه هستم حاج خانوم.

به هر ترتیبی بود از شرش خلاص شدم و دنبال خریدم رفتم و برگشتم.
یکی دو روز بعدش صبح که تازه از خواب بیدار شده بودم صدای آیفون سکوت خونه رو شکست، رفتم برداشتم و گفتم: بله؟
گفت: منم زینت خواستم یه سری بهت بزنم.
در حالی که تو دلم میگفتم: چی میخوای اول صبحی زنیکه، در رو براش باز کردم.
اومد بالا و دیدم یه مشت دارو و یه دستگاه تست قند خون همراشه.
گفت: سلام خوبی خانم دکتر؟پس چرا اونروز نگفتی دکتری؟
خندیدم و گفتم: اما من دکتر نیستم.
گفت: محبوبه خانم صاحب خونتون که دروغ نمیگه.
بدون دعوت من اومد داخل و رو مبل نشست.

 

من هم در رو بستم و گفتم: دکتر که نه من تزریقات بلدم و چیز زیادی نمیدونم.
+منم چیز زیادی ازت نمیخوام، نترس اصن حق ویزیت پرداخت میکنم دکتر شکوفه.
_نه اختیار دارین، کاری از دستم بربیاد خوشحال میشم انجام بدم براتون.
+فقط میخوام داروهامو یه نگاه کنی ببینی چی به چیه و قندمو با این دستگاه بگیری، این کارا رو بهادر پسرم انجام میداد اما چند روزه اینجا نیست.

منم قندشو با دستگاه گرفتم و داروهاشو چک کردم و توضیح دادم براش و پاشد رفت.
کم کم رفت و آمد زینت خانوم به خونه من بیشتر و بیشتر شد و من هم گاه چیزی نیاز داشتم میرفتم و ازش میگرفتم.
چند ماه گذشته بود و زینت خانوم جوری با من جور شده بود که اختلاف سنی بیست و چندسالمون هم وقفه ای در این رفاقت ایجاد نمیکرد.
طوری به این زن اعتماد کرده بودم که گاهی مسائل شخصی زندگیم با کیانوش رو براش تعریف میکردم!
کیانوش که از رابطه من و زینت مطلع شده بود، همش اصرار داشت که این زن و پسرش خانواده درستی نیستن و باهاشون قطع ارتباط کن!
من اما سعی در توجیح کیانوش داشتم که زینت زن درستیه و همسایه خوبیه.
اولین برخورد من با بهادر پسر زینت خانوم برمیگرده به یه شب که با کیانوش از خونه مادرم برمیگشتیم، یه پسر لاغراندام با موهای بلند و ته ریشی که داشت و کنار زینت بود و معرفی کرد و فهمیدم پسرشه.
شاید بیست و هفت هشت سالش بود.
به گفته زینت، تو یه شرکت کار میکرد و بعضی مواقع میرفت ماموریت.
بعد از اون شب هربار تنهایی پسرشو میدیدم تو کوچه سلام و علیک میکرد که منم به رسم ادب جوابشو میدادم.

طولی نکشید که خانواده زینت باعث اختلاف و بالا گرفتن بحث بین من و کیانوش شدن و جوری که یک یا دو روز قهر میکردم یا خونه بابام میرفتم یا با کیانوش حرف نمیزدم!
بالاخره دل رو به دریا زدم و یک روز از زینت خواستم موقتا ارتباطمون رو کم کنیم بخاطر حساسیت های شوهرم و اونم گفت که اشکال نداره و زندگیت واجبتره و نمیخوام با شوهرت به مشکل بخوری.

سه یا چهار روز گذشت اما هنوز میونه من و کیانوش شکرآب بود، شب با گوشی ور میرفتم که تو واتساپ یه شماره ناشناس پیام داد سلام.
سین کردم و جواب ندادم باز نوشت میشه جواب بدی شکوفه خانوم؟
خواستم بلاک کنم ولی قبلش نوشتم شما؟
نوشت بهادرم پسر زینت خانوم، مزاحم شدم که بپرسم اتفاقی افتاده از مادرم خواستین قطع رابطه کنید؟
جواب دادم این موضوع به شما ارتباطی نداره و شما هم بیجا کردی شماره منو از مادرت گرفتی و پیام دادی و من یه زن متاهلم خجالت بکش!
جواب داد قصد جسارت یا مزاحمت نداشتم شب بخیر.

 

من دیگه جوابی بهش ندادم، خواستم بلاکش کنم اما با خودم گفتم توجیح شده که مزاحم نشه و بیخیال شدم و گرفتم خوابیدم.
رابطه من و کیانوش کاملا الکی هی سرد و سردتر میشد و انگار جفتمون هم راضی به این سرد شدن بودیم و تلاشی برای دمیدن روح در کالبد این زندگی نمیکردیم!
پیام های بهادر به من کم کم بیشتر شد و من هم همصحبت خوبی برای شب بیداری هام پیدا کرده بودم و بارها خودم رو قانع کردم که این یک رابطه سادست و خطری متوجه زندگی مشترک من نیست و وارد بازی بهادر میشدم.
شاید ده پونزده روز گذشت از ارتباط مجازیم با بهادر و تو این مدت با کیانوش هم آشتی کرده بودم و همه چیز مثل قبل بود.
پای زینت هم دوباره باز شد به خونه و وقتایی که کیانوش سرکار میرفت میومد بهم سر میزد.

پنجشنبه بود و هوا بارونی، چشم باز کردم کیانوش رفته بود، به حموم رفتم و بیرون اومدم بساط چای رو راه بندازم که گوشیم زنگ خورد.
در کمال تعجب دیدم بهادر هست که سیوش کرده بودم “بهاره”.
جواب دادم گفتم: بله؟
با صدای نسبتا ضعیفی گفت: سلام ببخشید مزاحم شدم خانوم دکتر، راستش یکم درد دارم و یه آمپول مسکن دارم اگر میشه زحمت بکشین و تشریف بیارین برام تزریقش کنین.
منم که دوست نداشتم انقد به یک غریبه بها بدم و بهونه دست کیانوش گفتم: شرمنده خوبیت نداره تو در و همسایه من به خونه شما بیام و اگر امکانش هست برین درمانگاه.
گفت: نه نمیتونم برم درمانگاه، لطفا این بزرگی رو در حق من کنین چون حالم اصلا خوب نیست.
از بهادر اصرار و از من انکار تا بالاخره راضی شدم و به خیال اینکه زینت خانوم خودش منزل تشریف داره!
یه تونیک سبز نسبتا بلند تنم کردم و شلوار مشکی گشادی هم پام بود و چادر رنگیمو سر کردم و یه چتر بالاسرم گرفتم و رفتم دستمو رو زنگ گذاشتم که طولی نکشید در باز شد.
حیاط رو طی کردم و به در شیشه ای رسیدم و دمپایی رو از پا درآوردم و و چترمو بستم داخل رفتکم که صدای بهادر رو شنیدم میگفت بفرمایید.
رفتم داخل که به پیشوازم اومد و گفت: سلام ممنون که اومدین،اسباب زحمتتون شد.
منم با تعجب گفتم: سلام، زینت خانوم نیستن؟
جواب داد: نه رفتن منزل خالم، منم درد داشتم نتونستم برم سرکار.
شاید دومین بار بود به خونه زینت خانوم میرفتم.
سرنگ و ویال آمپول رو ازش گرفتم و با اخم مشغول آماده کردنش شدم که اونم رفت رو کاناپه دراز کشید و شلوارشو پایین آورد.
من هم رفتم و پد الکلی رو روی باسنش مالیدم و آمپول رو تزریق کردم براش.
گفت: اولین باره کسی برام آمپول میزنه و دردم نمیگیره واقعا دست مریزاد خانم دکتر.
منم گفتم: دیگه اینجورام نیست.
پا شدم و گفتم: با اجازه

 

اونم از جاش بلند شد و گفت: تا چای چیزی نخورین که نمیذارم تشریف ببرین ‌و مادر هم بزودی میان.
منم گفتم: نه خوبیت نداره من بمونم و مادرتون بیاد منو اینجا ببینه.
گفت: من چای رو اماده کردم و چند دقیقه بمونین میل کنین بعد تشریف ببرین.

مثل تماسش باز با اصرار و سماجت من رو قانع به موندن کرد، من هم رو مبل نشستم و با دوتا چای برگشت و یکیشو با نعلبکی جلوی من گذاشت، من هم یه تیکه از نبات رو تو چای انداختم و مشغول هم زدنش شدم که گفت: رشته دانشگاهیتون پرستاری بوده؟
من هم که تو دلم بهش میخندیدم گفتم: نخیر.
مشغول خوردن چای شدم و بهادر با سوالای چرت و الکیش هی صحبتش با من رو کش میداد.
زیر چشمی هم بدن منو زیر چادر نازک دید میزد و من هم ناخواسته باهاش گرم صحبت شده بودم و قرار شد یه کتاب رو که ازش صحبت کردیم به من بده و به اتاق رفت و کمی بعد صدام زد و من هم دنبالش رفتم.
اونجا یه کارتن کتاب بود و چندتا کتاب رو میز و هی دربارشون صحبت میکرد و توضیح میداد و من هم گوش میدادم و به چشمای آبی بهادر خیره بودم.
کم کم پشت سر من قرار گرفت و یک آن دست انداخت و من رو بغل کرد و من هم خودمو ازش جدا کردم و داد زدم: چیکار میکنی مرتیکه؟
گفت: هیس، وحشی بودنت قشنگه خانوم دکتر اما الان وقتش نیست.
جلوی در اتاقو گرفته بود.
گفتم: برو کنار بهت میگم برو کنار.

 

خواستم زنگ به کیانوش بزنم یا مادرش ولی گوشیم جا مونده بود رو میز عسلی توی پذیرایی!
به سمتم اومد و من هی عقب میرفتم تا به تخت خواب پشت سرم رسیدم و با دستاش بازوهامو محکم گرفت و چادر رو از سرم برداشت و دیدم زورم نمیرسه بهش و خواستم داد بزنم که جلوی دهنم رو گرفت و سرشو سمت گردنم برد و زبونش رو روی گردنم کشید.
از بخت بد خیلی زود نقطه ضعف من که گردنم بود رو پیدا کرد و خیلی راحت من رو به دام انداخت و قوه شهوت رو به خوبی در درونم فعال کرد.
کمی‌ بعد که دستشو برداشت من چشمام رو بسته بودم و بهادر گردنم رو میمکید و من با لفظ بیشرف و عوضی و … سعی داشتم فرار کنم از مخمصه اما اونقدر حرفه ای گردن و لاله گوشم رو میخورد و سینه هام رو از روی تونیک میمالید که کم کم آه و ناله من رو بلند کرد!
هر از گاهی بین آه و ناله هام میگفتم الان مامانت میاد بسه تمومش کن عوضی.
اون هم میگفت: نه حالاحالاها نمیاد خانوم دکتر سکسی.
وحشیانه دست انداخت و تونیک من رو جر داد و سینه های ۷۵ من با سوتین آبی بیرون افتاد.
من رو روی تخت یک نفره انداخت و و خودش هم روی من افتاد و تونیک رو از تنم بیرون آورد و گفت: لامصب تو این همه سفیدی رو چطور تو بدنت داری و مثل‌ برفی.
با بوسه های‌ ریز قفسه سینه و بازوها و دست های من رو غرق در بوسه کرد و من با حرارت لبهاش که به پوستم میخورد بیشتر و بیشتر شهوت بهم غلبه میکرد.
سوتینمو رو بالا داد و سینه هام بیرون پرید، باورم نمیشد این منم که نیمه لخت زیر یه غریبه ام…
نوک سینه هام رو به دندون گرفت و گاز میگرفت و من صدام به شکل قابل توجهی بالا رفت و به خودم میپیچیدم و بهادر هم یکی از سینه هامو میمالید و یکیشو تو دهنش کرده بود و مک میزد و هر از گاهی گاز میگرفت.
از خوردن جفت سینه هام بعد از چند دیقه دست کشید و زبونش کم کم مسیر شکم و نافم رو در پیش گرفت.
زبونش مثل یه مار رو بدنم به سرعت جابجا میشد و انگار زهرش چیزی جز شهوت نبود.
تا اون لحظه کصم رو که کمی شورتم رو خیس کرده بود رو از رو شلوار میمالید و وقتی زبونش به نافم رسید، دستش هم زیر شورت و شلوارم رفت و انگشتش لای کصم و شروع به مالیدن کصم کرد.
من هم آه میکشیدم یه ریز و تسلیم بودم در برابرش.
زبون بهادر توی ناف و روی شکم من کشیده میشد و دستش کص گوشتی من رو مورد عنایت قرار میداد و من هم لبمو گاز میگرفتم و آه میکشیدم.
این حجم از شهوت رو داشتم مثل آتشفشان آزاد میکردم و شاید یکی از دلایلش‌ دو هفته سکس نداشتن با کیانوش بود.
بهادر هم که انگار بو برده بود کص من به خارش افتاده تمام مراحل رو درست و دقیق طی میکرد.
یکم خودمو بالا دادم و شلوار و شورتمو با هم از پاهام بیرون کشید.

 

انگشت های پام رو که لاک مشکی زده بودم رو تو دهنش کرد و لیس میزد و من هم خودم کصمو میمالیدم.
ترشحات کصم به راحتی قابل لمس بود.
یکم که پاهای لیزر شدم رو هم لیس زد کم کم به سراغ کصم اومد، پاهامو باز کرد و گفت: آخ تو خوابم نمیدیدم کصت انقد خوشگل باشه لامصب.
سرشو لای پام برد و باید بگم نمره آقا بهادر در کص لیسی هم ۲۰ بود.
لای کصمو با دست باز کرده بود و زبونشو لای کصم میکشید و چوچوله ام رو مک میزد و زبونشو حدالامکان توی سوراخ کصم جا میداد و من اتاق که هیچ کل خونه رو با آه و ناله روی‌ سر گذاشته بودم.
بارش بارون هم قطع نمیشد، صدای زنگ خوردن گوشیمم میشنیدم اما کصم تو دهن بهادر بود و نمیتونستم از جام پا شم و حسمو خراب کنم.
سوراخ کونمم از زبونش بی بهره نذاشت و کمی هم سوارخ کونمو با زبونش لیس زد و من رو برای گاییده شدن مشتاق تر میکرد.
از پایین تا بالای کصم رو یه زبون میکشید و انگشتشو تو سوارخ کصم عقب جلو میکرد و چوچوله ام رو مک میزد و من موهاشو میکشیدم و گاهی جیغ میزدم.

از جاش‌بلند شد و تو چشم بهم زدنی لخت شد، کیرش بر خلاف تصور بزرگ بود، بزرگ و دلبرتر از کیر کیانوش.
اینبار اما نوبت هنرنمایی من بود، از جام بلند شدم و کنار تخت زانو زدم و در حالی که سوتینم رو باز میکردم و کنار تخت مینداختم، کلاهک کیرش رو بین لبام گرفتم.
متنفرم موقع سکس چیزی تنم باشه حتی جوراب!
با دست کیرشو گرفتم و با تسلط کامل تو دهنم جاش دادم و تخماش رو مالیدم و اینبار آه و ناله بهادر به گوش میرسید.
هر چی تو چنته داشتمو رو کرده بودم و کیر بهادر رو با دقت و حرفه ای میخوردم.
تخم هاشم سعی میکردم بخورم.
آب دهنم از کیرش سرازیر بود، یکی دو بار سعی کردم همشو جا بدم تو دهنم و با عق زدنم همراه شد.
من رو بلند کرد و لبهاشو به لبام گره زد، کاری که هیچوقت کیانوش اونطور که باید و شاید انجام نمیداد!
من هم لباشو وحشیانه میخوردم و همزمان با دست کیرشو میمالیدم.
کمی که لبهای همو خوردیم، من رو داگی لبه تخت انداخت و چندتا اسپنک محکم رو کون گنده و سفیدم که کیانوش همیشه بستنی وانیلی خطابش میکرد، زد!
کیرشو از پشت به کصم میمالید و من رو به مرحله التماس رسوند.
+آی بکن دیگه کصکش پس منتظر چی هستی؟بکن دیگه لعنتی پاره کن این کصو.
یهو بخش عمده ای از کیرشو تو کصم فرستاد، نفسم بند اومد.
خودم رو عقب دادم که تا خایه بره تو کصم.
آه بلندی کشیدم که سرتاسرش شهوت بود.

 

بهادر دستاشو روی کونم انداخت و آروم کیرشو تو کصم حرکت میداد و من میگفتم: جووون همینجوری ادامه بده، بکن منو همینجور…
بهادر هم میگفت: آخ از وقتی دیدمت گاییدنت تو این وضعیت آرزوم بوده.
منم آه میکشیدم و اون کم کم سرعت تلمبه هاشو بالا میبرد.
ازم خواست کش موهامو باز کنم و منم خیلی زود اینکارو کردم و موهای مشکیم رو باز کردم براش.
حالا شدت و سرعت تلمبه های بهادر بیشتر شده بود و صدای برخورد بدنش با کون گنده من و رفتن کیرش تو کصم به گوش میرسید.
+آه آره آره بکن دارم میام بکن منو کصکش آخ …
چند دقیقه گذشت و با محکم شدن تلمبه ها این من بودم که رعشه ای کردم و ارضا شدم.
اما میل به کیر در من زوال ناپذیر بود و دوباره دست بردم ‌و کیر بیرون رفته بهادر رو دم کصم آوردم و اون هم تا ته توش گذاشت و داد من رو بالا برد.
کمی من رو تو پوزیشن داگی گایید و بیرون کشید و خواست که رو تخت دمر شم.
من هم بالشت رو زیر شکمم گذاشتم و دمر کردم و بهادر لای کونمو باز کرد و کیرشو تو کصم گذاشت و رو من افتاد و تلمبه میزد.
اخ و ناله من حالا سکسی تر از همیشه بود و رو تختی رو گاز میزدم.
هربار کیرش تا خایه تو کصم میرفت و من نفس نفس میزدم و آه میکشیدم.

 

 

بیرون کشید و گفت: زودباش برگرد دکتر جوون.
برگشتم و پاهامو باز کرد و کمی کیرشو لای کص خیسم کشید و کصم کیرش رو بلعید و دوباره آهی از ته دل.
داد میزدم که بکن محکمتر بکن منو بیشتر بکن.
سینه هام تو دست بهادر و کیرش که ترشحات کصم روش دیده میشد تو کصم در رفت و آمد بود.
پنج شیش دقیقه گذشت که کیرشو بیرون کشید و جلوی سینه هام گرفت و چند ثانیه مالید که آه کشید و آبش کم کم رو سینه هام پاشیده شد…
نا نداشتم که حتی حرف بزنم، به سختی لباسامو تنم کردم به هر ترتیبی و زدم بیرون.
بارون هم بند اومده بود.
به خونه برگشتم و خودم رو توی آینه دیدم
چقدر این زن غریبه بود برام…

 

 

نوشته: زربانو

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *