صورتمو کمی از آینه فاصله دادم و آرایش کمرنگمو یه دور بررسی کردم. یه خط چشم نازک و رژگونهی صورتی واسه دلبری کردنم کافی بود. کاستومی که تازه خریده بودمو تو تنم مرتب کردم و جوراب نازک بلندشو وسط ران پام فیکس کردم. با لبخند جلوی آینه چرخیدم و بدنمو نگاه میکردم،
‘ددی حتما ببینه خوشحال میشه.’
پاورچین از اتاق رفتم بیرون، بهش گفته بودم یکم همینجا صبر تا من بیام، با ذوق و قدم های کوچیک بهش نزدیک میشدم، روی کاناپه نشسته بود. یکم که جلو رفتم توجهش بهم جلب شد و نگام کرد، زیر نگاهش از خجالت ذوب شدم و مظلوم سرمو انداختم پایین و دستامو بهم چسبوندم. با لبخند ملایمی گفت: “دختر قشنگم نمیخواد بیاد بغل ددی؟”
ذوقزده و خجالتی رفتم جلو و روی پاهای عضلهایش نشستم. زانوهام دو طرفش بود و همین کمی حشریم میکرد. چسبیدم به سینش و خودم رو تو بغلش جا کردم. مظلوم نق زدم: ‘ددییییی’
موهام رو پشت گوشم زد و آروم گفت:“جانم دختر قشنگم”
خودمو به بغلش چسبونده بودم و آروم هوووم میکشیدم. صورتمو غرق بوسه میکرد و کتف و کمرمو مدام نوازش میکرد و زیر گوشم قربون صدقه میرفت. عاشق این توجهاتش و آرامشی که بهم میداد بودم. دستشو برد پایین و از زیر دامنم رد کرد. یه اسپنک یواش خوردمو با ناله یکم پریدم. دستاش پایینتر رفت و همزمان سرشو تو گردنم برد و خیس میبوسید. خواست شرتمو از پام در بیاره که سریع نق زدم: ‘نههه’
با لحن متعجب گفت:“چرا”
سرمو از بغلش یکم بیرون اوردم و مظلوم از پایین نگاهش کردم.
‘دوس ندالم لباسامو در بیارم’
اخم ظریفی بین ابروهای مردونهش نشست و گفت:“لجبازی رو شروع نکن”
اما من لجبازتر ازین حرفا بودم. واسه لباس جدیدم کلی ذوق زده بودم و عمرا نمیخواستم حالا حالاها درش بیارم. بهونهگیر رو پاهاش بالا پایین کردمو هی نق میزدم’در نمیارم در نمیااارممم’
که وسط لجبازی هام یه اسپنک محکم از پایین خوردم. یهویی دردم اومده بود. چهره ی ددی شدیدا جدی بود و با اخم غلیظی از بالا نگاهم میکرد. هم ترسیده بودم هم نمیخواستم از حرفم کوتاه بیام.
همونطور که جدی نگاهم میکرد پاهاشو باز کرد تا لای پاهای من بیشتر فاصله بیفته.
دوتا دستامو برد پشتمو رو کمرم بهم چسبوند و با یه دست تو گودی کمرم نگهشون داشت. کمرم رو فشار دادو کل هیکلمو تو بغلش گرفت. کامل روی پاش قمبل کرده بودم و صورتم به سینش چسبیده بود. انقد جدی شده بود و همه ی اینکارها رو تو چند ثانیه با دستای قویش انجام داد که دیگه جرات مخالفت نداشتم.
کاملا تو بغلش تسلیم شده بودم و صدای نفسای سنگینش بالای سرم، هم منو از خشمش میترسوند هم دیوونم کرده بود. دست آزادشو از لای پاهامون برد داخل شرتم. پوزخند بلندی زد: “لیتل بانی چه زود خودشو خیس کرده”
انگشتاشو آروم روی خیسی لای پام میکشید. حشری شده بودم و نفسام سنگین و عمیق شده بود. آروم و ته گلو نالههای ریز میکردم. با انگشتای خیسش آروم و عمیق منو میمالید و همزمان صورتشو از بالا چسبوند به سر و موهام. صورتمو کمی بالا آوردم که ته ریشاشو رو لپم حس کنم. همزمان که میمالید و دیوونم میکرد شروع کرد به بوسیدن لبام. با حوصله و عمیق مک میزد و مالشش رو محکم تر کرد. رو لباش ناله کردم و کمی وول زدم و خودمو مالیدم به انگشتاش. سرعت انگشتاشو بالاتر برد. مچ دستامو از پشت بیشتر تو مشتش فشار داد و کمرمو بیشتر به سمت خودش کشید. دیگه کامل تو بغلش قفل شده بودمو جز ناله کردن و گرفتن لذتی که بهم میداد کار دیگهای نمیتونستم بکنم. لباشو از لبام جدا کرد. چونهم به سینش تکیه داده بود. از پایین با چشمایی که ازش حشر و لوس بودنم میبارید تو چشمای قشنگش نگاه کردم. آروم با لحن محکم گفت: “لیتلم چیزی میخواد؟”
سرمو تکون دادم: ‘بله ددی’
“چی؟”
آروم و خجالتی گفتم: ‘میخواد ددی آبشو بیاره’
هنوز داشت محکم و کمی سریع میمالید. صورتشو پایین آورد و تو چشمام عمیق نگاه کرد: “ولی دخترم حتی لباساشو نمیخواد در بیاره”
نگاهش و حرکات دستش منو به لبه نزدیک کرده بود. با چشمای پر حشر و لحنی که با ناله قاطی شده بود به زور گفتم: ‘ببخشید ددی، درشون میارم، همه شونو واسه ددی درمیارم’
پوزخند زد و صورتشو چسبوند بهم، همزمان سرعت دستشو زیادتر کرده بود، نزدیک بودم ولی میدونستم اجازه ارضا ندارم.
“پس یعنی رو حرف ددی حرف نمیزنی کوچولو؟”
خیلی نزدیک بودم و به زور خودمو نگه داشته بودم،به زور وسط ناله هام گفتم: ‘دیگه رو حرفتون حرف نمیزنم’
سریع دستاشو کشید و دستامو ول کرد. نفس نفس میزدم و سرمو تکیه دادم به تنش. کامل بغلم کرد و منو درست تو بغلش نشوند که کمرم اذیت نشه. سر و پیشونیم رو میبوسید و کمرم رو میمالید. دستامو دور گردنش انداختم و بغلش کردم و مدام هوووممم میکشیدم. انگشتاشو نوازشوار رو تنم میکشید.
“جانم دخترممم”
زیر گوشم با مهربون ترین لحن ممکن زمزمه کرد: “بدو برو رو تخت و پاهاتو کاملا باز نگه دار تا ددی بیاد حساب دخترکوچولوی شیطونشو برسه”
یه لبخند گنده زدم و لبشو محکم بوسیدم.‘دوست دالم ددی’
دوییدم تو اتاق و رفتم روی تخت، دقیقا همونجوری که ددی گفته بود…
نوشته: دوا لاپا
