خواهرزن من، مريم
شب مريم خانة ما خوابيد.از همان اول شب، مدام با نگاههايش با من حرف زد؛ جوري كه همهاش نگاهم ميرفت روي زنم كه نكند از ماجرا بويي برد. بعد، حمام را گرم كردم و رفتم دوش گرفتم. وقتي بيرون آمدم، از هر وقت ديگر مريم را بيشتر ميطلبيدم.مريم هم به اصرار من و خواهرش و […]
