راز کوچولو بین من و زن داداشم
سلام چند سالی بود که داداشم با یه دختر خوشگل و مامانی ازدواج کرده بود منم همیشه به چشم یه زنداداش مهربون بهش نگاه میکردم مثلا واسه ی تولدش واسش چیز میز میخریدمو اونم واسه من .. یه بار رفتم در خونه داداشم تا کلیدای دفتر کارشو که خونه ی ما جا گذاشته بود رو […]
راز کوچولو بین من و زن داداشم بیشتر بخوانید »
