کس شعر
داستان یک کیرویک کس ( شعر نو ) *** روزی ازبهمن،که زمستان بودوهوابسیارکیری بود کیرمن آن روزصبح،ازخواب برخواست ودلش کس خواست… گفتمش ای کیرمن قریان آن کلاهک هسته ایت درچنین روزی که هواتخمی وابری است استراحت کن… کیرگریان شد ناله کردوفحش میدادم گفت ای کونی من کس میخواهم من کس میخواهم من کس میخواهم… گفتمش
